پایان نامه با موضوع وجود خداوند، عالم مجردات

“430؛ تا آنگاه که فرشتگان مرگ به سراغشان بیایند که جانشان ستانند.
فرستادن ملائکهای مخصوص گرفتن جانها و دادن این پست به آنها دلالت بر یک امر وجودی میکند که ملائکهای این کار را انجام میدهند و اگر مرگ یک امر عدمی بود قرار دادن ملائکهای برای یک امر عدمی کار لغو و بیهوده بود و این از ساحت وجود خداوند تعالی به دور است.
امیر المومنین علی علیه السلام درباره وجودی بودن مرگ میفرماید:
“ایها الناس انا خلقنا و ایاکم للبقاء و لا للفناء لکنکم من دار الی دار تنقلون”431؛ ای انسانها ما و شما برای بقا آفریده شدهایم نه برای فنا و به هنگام مرگ از سرایی به سرای دیگر منتقل میشویم.
بنابر تعریفی که ما از قرآن و حکمای اسلامی از مرگ آوردیم که مرگ نابودی و فنا نیست بلکه انتقال از نشئهای به نشئه دیگر است، پس مرگ نسبی است و نیستی مطلق نیست. مرگ نیستی است ولی نه نیستی مطلق بلکه نیستی نسبی، یعنی نیستی در یک نشئه و هستی در نشئه دیگر.
از جمادی مردم و نامی شدم وز نمــا مـردم بـه حـیوان بـر زدم
مردم از حـیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شوم
حـمله دیگـر بمــیرم از بشر تا بــرآرم از مــلائــک بــال و پـر
بـار دیگر از ملـک قربان شوم آنچــه انــدر وهــم نایـد آن شوم432
آن که مرگ را نوعی تحول و انتقال بداند از آن نگران نخواهد بود. مرگ انتقال از خاک به جهان پاک است. مرگ امری وجودی است نه عدمی. رهایی روح از بند بدن و پیوستن روان با قالب برزخی است. از نوع نیستی نیست. کالبد انسان به خاک و روح آدمی به جهان برزخ برمیگردد و هیچ کدام معدوم نمیشوند، بلکه زندگی دنیا را از دست داده و حیات دیگری را آغاز میکند. در حقیقت مرگ از دست دادن حالتی و به دست آوردن حالی دیگر است که به آن فنای نسبی میگویند. انسانها در زندگی حرکت خود را از جماد شروع کرده به مرحله نباتی صعود میکنند. سپس حیات نباتی را از دست داده زندگی حیوانی مییابند و بعد زندگی انسانی را شروع میکند و انسان ممزوج از یک اصل و فرع است. روح که حقیقت اصلی انسان است از عالم مجردات بوده و از آنجایی که انسان از ابتدای خلقتش بر روی زمین به سوی خدا در حرکت است، با مرگ رو به سوی عالمی که از سنخ عالم روح و موطن اصلیاش است رجوع میکند. بنابراین مرگ سرآغاز صعود و عروج روح است نه انهدام، نابودی و نیستی.
آنکه مردن پیش چشمش تهلکه است امر لا تُلقُوا بگیرد او به دست
وانکه مـردن پیشِ او شد فـتـح بـاب سارِعُوا آید مر او را در خطاب433
صدر المتالهین: “ان الموت نوع من الاستکمال، لانه بالقیاس الی الروح العلوی وجود و حیاه و بالقیاس الی البدن العنصری المرکب و الهیکل المحسوس عدم و موت… فملک الموت یقبض الارواح من عالم الادنی الی عالم اعلی، و نفس هذا القبض اماته فی هذا العالم و احیاء فی عالم الاخره”434 ؛ همانا مرگ نوعی استکمال است به خاطر اینکه مرگ نسبت به روحی که از عالم بالا است عامل وجود و حیات است و نسبت به بدنی که مرکب از عناصر و همان هیکل محسوس است، نابود شدن و معدوم شدن است. پس ملک الموت روحها را از عالم پایین و زمین میگیرد و به عالم آخرت می برد و خود همین گرفتن و بردن، مرگ در این عالم و زنده شدن در عالم آخرت است.
آری همانگونه که چشم به جهان گشودن را “تولد” مینامیم، انتقال از این عالم به عالم دیگر را “مرگ” میگوییم. تولد و مرگ هر دو انتقال از مرتبه ناقص به کامل است و حیات انسان در این مرگ و انتقال رو به کمال است.
و وقتی نوع نگرش انسان به مرگ حقیقی شد چه زیبا میسراید:
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم
چنین قفس نه سزای من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چـمنم435
امام خمینی (ره):
ایشان هم مانند دیگر فلاسفه اسلامی مرگ را امری وجودی و به معنای انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر میداند. تحقیق آن است که “موت” عبارت است از انتقال از نشئه ظاهره ملکیه به نشئه باطنه ملکوتیه. یا آنکه موت عبارت است از حیات ثانوی ملکوتی بعد از حیات اولی ملکی و به هر تقدیر، امر وجودی است بلکه اتم از وجود ملکی است زیرا که حیات ملکی دنیوی مشوب به مواد طبیعیه میّته است و حیات آنها عرض زائل است به خلاف حیات ذاتی ملکوتی که در آنجا از برای نفوس استقلال حاصل میشود. و آن دار، دار حیات و لوازم حیات است.436
ایشان در مورد علت مرگ میفرماید: موت انسان به دنبال “استقلال نفس” است نه اینکه موت اتفاق میافتد سپس انسان از طبیعت بیرون میرود. استقلال که محقق شد به معنای از طبیعت بیرون شدن است و از طبیعت بیرون شدن همان مردن است.
یک وجود وحدانی، با حرکت جوهریه، پیوسته رو به کمال میرود و قصد رها شدن تدریجی از طبیعت را دارد. رابطه او با طبیعت در طول عمر در حال ضعیف شدن است تا اینکه در حالت “احتضار” آخرین عُلقه طبیعی را رها میکند و از ماده و مادیات منقطع میشود و در آن وقت است که به طور کامل از عالم طبیعت بیگانه میشود. پس در حالت احتضار، آخرین وداع با عالم طبیعت است که در این مرحله موجود قصد دارد با تمامی ذات و جوهر خود از طبیعت بیرون برود.437
3ـ2ـ4. شیطان
یکی از موجوداتی که انسانها آن را شر میدانند و مایه بدبختی خود و افساد در زمین میدانند شیطان است. موجودی که او را شریر میدانیم و از شرش به خدا پناه میبریم438 تا جایی که حتی قبل از قرائت قرآن از خدا استعاذه میجوئیم و به حصن حصین او پناه میبریم.439 موجودی که دشمنیاش با انسان قبل از خلقت انسان شر
وع شد و تا روزی که وقت آن را خدا میداند ادامه دارد.440 دشمنی و شرارت شیطان با انسان تا جایی میرسد که جلوی خالق و معبودش میایستد و به عزت او قسم میخورد که همه آنها را گمراه کند مگر کسانی را که دیگر نمیتواند آنها را از راه بدر کرده و بر آنها تسلط پیدا کند.441
حال سوالاتی که در بحث شیطان مطرح است این است که ذات شیطان چگونه موجودی است؟ آیا ذاتاً شر است؟ شرارت شیطان در چه حدی است ؟ چرا خدا او را بر انسان مسلط کرده و بعد به او مهلت داده که شیطان تا جایی که مهلت و قدرت دارد بشر را گمراه کند؟ و سوال نهایی که ذهن همه انسانها را به خود مشغول کرده این که فلسفه وجودی شیطان چیست؟
واژه شیطان 88 بار در 36 سوره قرآن ذکر شده است.
مصباح اللغه: “فی الشیطان قولان : احدهما انه من شطن اذا بعد عن الحق او عن رحمه الله فتکون النون اصلیه و کل عات متمرد من الجن والانس و الدواب فهو شیطان و القول الثانی ان الیاء اصلیه من شاط یشیط اذا بطل او احترق فوزنه فعلان”442؛ در شیطان دو قول است: یکی اینکه از ماده شطن باشد زمانی که از حق یا رحمت خدا دور شود در این صورت نون اصلی است و بر هر موجود سرکش و متمردی اطلاق می شود اعم از انسان، جن یا جنبندگان و قول دوم این است که اصل آن از شاط ـ یشیط به معنی هلاکت یا شدت غضب است که در این صورت بر وزن فعلان است.
مقاییس اللغه: “اصل مطرّد صحیح یدل علی البُعد”443 اصل صحیحی (حرف علّه ندارد) است که دلالت بر بعد میکند.
علامه مصطفوی درباره این کلمه میفرماید:
ان الاصل الواحد فی هذه الماده: هو المیل عن الحق و الاستقامه و تحقق العوج و الالتواء و هو (الشیطان) مصداق کامل لمفهوم المیل عن الحق و الاستقامه فی مقام القرب و الاعوجاج فی سلوک سبیل الطاعه و الخروج عن مراحل الصدق و الوفاء… و هذا المعنی یتحقق فی الجن و الانس و الحیوان و غیرها.444
اصل واحدی که در این ماده اخذ شده عبارت است از میل از حق و استقامت در حق و محقق شدن کجی و ناصافی، و شیطان مصداق کاملی است برای برگشت از حق و استقامت نداشتن درمقام قرب و منحرف شدن در پیمودن راه طاعت و خروج از مراحل صدق و وفا، و این معنی که گفته شد در جن و انسان و حیوان و غیر اینها محقق میشود.
3ـ2ـ4ـ1. حقیقت شیطان
همانطور که از معنای شیطان در لغت فهمیده شد، شیطان مفهوم وسیعی دارد که میشود آنرا در مورد هر موجود طغیانگر و هر قدرت بدکار و فتنه انگیزی به کار برد. شیطان در معنای اصلی خود گویا معنای وصفی دارد، یعنی “شریر”. در قرآن کریم نیز شیطان به همین معنی به کار رفته است جز اینکه گاهی در مورد خود ابلیس و گاه با معنای عام در مورد هر موجود شریری که شرارت در او ملکه راسخ گردیده استعمال شده است.
گاهی در مورد جن به کار برده میشود و گاهی در مورد انسانها. مثل آیه 112 سوره انعام: “وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیَاطِینَ الإِنسِ وَالْجِنِّ”؛ این چنین در برابر هر پیغمبری دشمنی از شیطان های انس و جن قرار دادیم.
این آیه بیانگر این مطلب میباشد که همه جنیان بد و شر نیستند بلکه دستهای از آنها هستند که کارشان شرارت است و به آن شیطان گفته میشود.
و گاهی در مورد انسان مثل آیه بالا و همچنین بر انسانهای متلون و رنگ پذیر و چند چهره یا به اصطلاح قرآن، آدم های منافق، شیطان اطلاق شده است.
“وَإِذَا لَقُواْ الَّذِینَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَیَاطِینِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَکْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ”445 ؛ منافقان چون به اهل ایمان برخورد کنند گویند ما به خدا ایمان آوردهایم ولی چون با شیطان های خود (یاران خود) خلوت نمایند گویند ما در باطن با شمائیم آنها را مسخره میکنیم.
مهمترین استعمال شیطان در قرآن در مورد ابلیس و ذریهاش است که در موارد مختلفی آن را ذکر کرده است.446 این کلمه یازده بار در قرآن آمده است.447
3ـ2ـ4ـ2. جن بودن شیطان (ابلیس)
مفسران درباره جن یا فرشته بودن شیطان بر دو نظرند. آنچه به عنوان رأی امامیه شهرت یافته جن بودن اوست.448 آیت الله جوادی آملی در کتاب تفسیر تسنیم ادلهای را بر جن بودن ابلیس میآورند و بعد ادله فرشته بودن ابلیس را نفی میکنند.
الف – تصریح قرآن: “وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَهِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ … “449؛ و چون به فرشتگان گفتیم آدم را سجده کنید همه سجده کردند مگر ابلیس که از جنیان بود.
ب – خداوند احکام خاصی را برای نوع جن قرار داده که هیچ یک از آنها برای نوع فرشتگان قرار داده نشده است. نظیر همسانی با انسان و هم ردیف او واقع شدن در آیاتی مانند “وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ”450 و “فَبِایِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان”451 و نظیر برخورداری از زاد و ولد که از آیاتی مانند “اَفَتَتّخذُونَهُ وَ ذُرّیَتِهُ اَولیاءَ”452 بر میآید و مانند تقسیم جن به دو طایفه مومن و کافر که در سوره جن آمده است. این گونه احکام و ویژگی ها برای فرشتگان وجود ندارد. از این رو ممکن نیست جن را طایفه ای از طوایف یا صنفی از اصناف ملائکه شمرد.
ج ـ آثاری که ویژه فرشتگان است و در جن وجود ندارد. نظیر خصوصیت عصمت که از آیه “لا یَعصَونَ الله ما اَمرَهُم وَ یَفعَلونَ ما یُومَروُن”453 به دست میآید زیرا با توجه به عصیان ابلیس بر اساس شکل اول چنین نتیجه میگیریم که او از فرشتگان نیست. ابلیس معصیت کرد و هیچ معصیت کاری فرشته نیست. پس ا
بلیس فرشته نیست. نیز خصوصیت رسالت که در آیه “الحَمدَ لله فاطِرِ … جاعِلِ المَلائِکهِ رُسُلاً ..” 454 (با توجه به الف و لام الملائکه) برای همه فرشتگان ذکر شده است و روشن است که مقام رسالت را با عصیان سازگاری نیست.455
با این حقیقت که “ابلیس از اجنه است” ابتدا باید در مورد حقیقت جن صحبت شود و بعد به فلسفه وجودی شیطان که منظور از شیطان ابلیس است بپردازیم.
3ـ2ـ4ـ3. جن در قرآن
کلمه جن به معنای نوعی از مخلوقات خداست که از حواس ما مستورند و قرآن کریم وجود چنین مخلوقاتی را تصدیق کرده و درباره آن مطالبی را بیان کرده:
1- این نوع از مخلوقات قبل از نوع بشر خلق شدهاند، “وَالْجَآنَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ”456؛ و پیش از آن جن را از آتشی سوزان و بی دود خلق کردیم. این آیه شریفه تصریح دارد بر تقدم خلقت جن

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   پایان نامه رایگان درموردافغانستان، آداب و رسوم، جهان اسلام

دیدگاهتان را بنویسید