چارچوب نظری کیفیت زندگی

کیفیت زندگی

مطالعهء کیفیت زندگی در دههء 1960 آغاز شد (مک کال[1]، ‏1975). با وجود این‌که از آن زمان تاکنون‏ تحقیقات بسیار گسترده‏ای در این زمینه انجام گرفته، اما هنوز در مورد تعریف دقیق کیفیت زندگی توافق‏ وجود ندارد (لی[2]‏، 2006). تحقیقات گذشته عمدتاً در تعاریف خود دچار دوگانگی در مورد عینی یا ذهنی بودن شده‏اند.

کیفیت زندگی، موضوع اصلی بسیاری از تحقیقات در رشته‌های گوناگون علمی بوده است، اما ارائه تعریفی جامع و جهانی برای این مفهوم هنوز هم به صورت یک مشکل باقی مانده‌ است؛ زیرا بسیاری از محققان بر این باورند که کیفیت زندگی مفهومی چند وجهی، نسبی، متاثر از زمان و مکان و ارزش‌های فردی و اجتماعی است، بنابراین ارائه تعریفی جهانی‌ برای آن امکان‌پذیر نمی‌باشد (رضوانی، شکیبا و منصوریان ، 1387).

چارچوب نظری کیفیت زندگی

اصطلاح کیفیت زندگی دارای معانی گوناگونی برای افراد و گروه‌های مختلف می‌باشد. لی در سال 1983 کیفیت زندگی را به عنوان «نامی برجسته برای مفهوم قدیمی بهزیستی مادی‌ و روانی مردم در محیطی که در آن زندگی می‌کنند» توصیف کرده است. اسمیت[3] آن را بهزیستی اجتماعی[4] و آندروز[5] رفاه عمومی تعریف کرده‌اند. مولر[6] در سال 1983 کیفیت زندگی‌ را میزان رفاه افراد و گروه‌ها تحت شرایط اجتماعی و اقتصادی عمومی تعریف می‌کند. هم‌‌چنین گروه کیفیت زندگی سازمان بهداشت جهانی[7]‌، کیفیت زندگی را ادراک فردی از وضعیت زندگی در متن نظام‌های فرهنگی و ارزشی جامعه و در ارتباط با اهداف، انتظارات، استانداردها، علایق و نگرانی‌های فرد توصیف می‌کند (شای و همکاران[8]، 2006). پیسون[9]‌ (1995)، کیفیت زندگی را این‌گونه تعریف می‌کند: اصطلاح کیفیت زندگی به‌ طور کلی به وضعیت محیطی که مردم در آن زندگی می‌کنند، مثل آلودگی و کیفیت مسکن و هم‌چنین به برخی صفات و ویژگی‌های خود مردم مثل سلامت و میزان تحصیلات اشاره دارد. با توجه به تعاریف ارایه شده می‌توان گفت که اصولاً کیفیت زندگی یک مفهوم پیچیده و چندبعدی در رابطه با وضعیت جمعیت، در یک مقیاس جغرافیای خاص (روستا، شهر، کشور و. . . )است که هم متکی به شاخص‌های ذهنی یا کیفی و هم متکی به شاخص‌های عینی‌ یا کمی است (کوکبی و دیگران، 1384).

چارچوب مفهومی کیفیت زندگی

کیفیت زندگی مفهومی محتوایی و فراگیر است و محققان با تئوری‌ها و رویکردهای مختلف به جنبه‌های گوناگون آن پرداخته اند (ونکامپ و دیگران[10]، 2003؛ یوزل[11]، 2004). اما محققان نتوانسته اند معنی و تعریف واحدی برای آن ارائه دهند. این اندیشه به طور فراگیر در پس زمینۀ ذهنی محققان وجود دارد که کیفیت زندگی به رابطۀ مردم با زندگی هرروزه آن‌ها می پردازد (پاکیون[12]، 2003). هنوز در مورد کیفیت زندگی و جنبه‌های تشکیل دهنده آن اتفاق نظر وجود ندارد اما نکته‌ای که همه محققان در آن اتفاق نظر داشته اند، چندبعدی بودن مفهوم کیفیت زندگی بوده است به طوری که هر محقق با دیدگاه خود لایه‌های تشکیل دهنده کیفیت زندگی را برشمرده و با تعریف لایه‌ها سعی در تعریف کیفیت زندگی دارد (فتحلیان و پرتوی، 1390).

ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻣﻴﺰان رضایت‌مندی از زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺮﻣﻲﮔﺮدد. ﺣﺎﻟﺖ وﺟﻮدی ﻓﺮد در ﺑﻬﺰﻳﺴﺘﻲ و رضایت‌مندی از زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻪ از ﻳﻚ ﻃﺮف ﺑﺎ ﺣﻘﺎﻳﻖ ﺑﻴﺮوﻧﻲ ﻳﺎ ﻋﻮاﻣﻞ ﻋﻴﻨﻲ از زﻧﺪﮔﻲ و از ﻃﺮف دﻳﮕﺮ ﺑﺎ ادراک دروﻧﻲ ﻳﺎ ارزﻳﺎﺑﻲ ﻛﻪ ﺧﻮد ﻓﺮد از ﻋﻮاﻣﻞ و ﺣﻘﺎﻳﻖ زﻧﺪﮔﻲ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻲ ﺷﻮد (ونکامپ و دیگران، 2003).

ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﺮ اﺳﺎس ﻣﻴﺰان ﺷﺎدی ﻓﺮدی و رﺿﺎﻳﺖ از زﻧﺪﮔﻲ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻲﺷﻮد و ﻣﺤﻴﻂ ﺷﺎﻣﻞ ﻧﻴﺎزﻫﺎ، آرزوﻫﺎ و دﻳﮕﺮ ﻋﻮاﻣﻞ ﻣﺤﺴﻮس و ﻧﺎﻣﺤﺴﻮﺳﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻬﺰﻳﺴﺘﻲ ﻛﻠﻲ را ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ (فی[13]، 2008). درک ﻓﺮدی از ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ در زﻣﻴﻨﻪای از ﻓﺮﻫﻨﮓ و ﺳﻴﺴﺘﻢﻫﺎی ارزﺷﻲ ﻛﻪ ﻓﺮد در آن زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲﻛﻨﺪ و در ارﺗﺒﺎط ﺑﺎ اﻫﺪاف، اﻧﺘﻈﺎرات، اﺳﺘﺎﻧﺪاردﻫﺎ و واﺑﺴﺘﮕﻲﻫﺎﻳﺶﺻﻮرت ﻣﻲﮔﻴﺮد (ﻧﺠﺎت، منتظری و هوالکویی نائینی، 1385).

کیفیت زﻧﺪﮔﻲ از دو ﻣﻔﻬﻮم ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﺎ ﻗﻠﻤﺮوﻫﺎی اﺳﺎﺳﻲ ﻣﺸﺨﺺ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ: ﻣﻔﻬﻮم اول درک ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﺘﻴﺠﺔ آن رﺿﺎﻳﺖﻣﻨﺪی از زﻧﺪﮔﻲ اﺳﺖ و ﻣﻔﻬﻮم دوم ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ در ﻣﺤﻴﻂ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و ﻛﻴﻔﻴﺖ ﻣﺤﻴﻄﻲ اﺳﺖ (وست وی[14]، 2006).

کیفیت زندگی، درﺟﻪ‌ای است ﻛﻪ اﻓﺮاد از اﻣﻜﺎﻧﺎت ﻣﻬﻢ زﻧﺪﮔﻲﺷﺎن ﻟﺬت ﻣﻲﺑﺮﻧﺪ (ون کامپ و دیگران، 2003). ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﻋﻨﺼﺮی واﻗﻌﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺷﺎﻣﻞ ﺗﺠﻬﻴﺰات ﻣﻌﻨﻮی زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲﺷﻮد و ﺑﺎ ﺳﻼﻣﺘﻲ، ﻣﺤﻴﻂ زﻧﺪﮔﻲ، ﻗﺎﻧﻮن، ﺳﺮﻣﺎﻳﺔ ﻛﺎر، ﺧﺎﻧﻮاده و … ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻲﺷﻮد (پاکیون، 2003).

ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ در ﺣﺎﻟﺖ ﺣﺪاﻗﻞ، ﺗﻮان ﺷﻬﺮوﻧﺪان در ﺗﺄﻣﻴﻦ ﻧﻴﺎزﻫﺎﻳﻲﭼﻮن ﺳﻼﻣﺘﻲ، ﻣﺮاﻗﺒﺖ از ﻛﻮدﻛﺎن، اﻣﻨﻴﺖ ﻋﻤﻮﻣﻲ و ﺗﺤﺼﻴﻼت اﺳﺖ (فی، 2008). در زﻣﻴﻨﺔ وﻳﮋه‌ای از ﻣﺤﻴﻂ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ درﺟﻪ ای از ﺗﺠﺎﻧﺲ ﻳﺎ ﻧﺎﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺑﻴﻦ ﺳﺎﻛﻨﺎن ﺷﻬﺮ و ﻣﺤﻴﻂ ﺷﻬﺮی اﺣﺎﻃﻪﻛﻨﻨﺪه ﻣﺠﺎور ﺗﻔﺴﻴﺮ ﻣﻲﺷﻮد (پاکیون، 2003).

ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻔﻬﻮﻣﻲ ﭼﻨﺪوﺟﻬﻲ، ﻧﺴﺒﻲ و ﻣﺘﺄﺛﺮ از زﻣﺎن و ارزشﻫﺎی ﻓﺮدی و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ از یک‌سو اﺑﻌﺎد ﻋﻴﻨﻲ و از ﺳﻮی دﻳﮕﺮ اﺑﻌﺎد دروﻧﻲ دارد (یوزل، 2004).

از نظر آمریگو و آراگونس[15] (1997)، متغیر رضایت‌مندی مسکونی ماهیتی دوگانه دارد، در بررسی‌های مربوط به کیفیت زندگی به عنوان متغیر وابسته و در تحلیل علت‌های رفتاری سوژه در سکونت‌گاه خود، متغیر مستقل محسوب می‌شود. در این مورد، رضایت‌مندی به پیش‌گویی رفتار می‌پردازد و در نتیجه یک متغیر مستقل است. بنابراین، رضایت‌مندی از محیط مسکونی معیاری برای سنجش کیفیت زندگی محسوب می‌شود (بنایتو، فرنارو و بنس[16]، 2003). لی، (2008)، استفاده از مدل رضایت‌مندی را پایه‌ای برای بررسی‌ شاخص‌های کیفیت زندگی پیشنهاد و بیان می کند که کیفیت زندگی با اندازه‌گیری ادراک ذهنی افراد تشخیص داده می شود و رضایت‌مندی و ادراک فردی کلید این کار هستند. بنابراین، جنبۀ مهمی از بررسی اندازه گیری کیفیت زندگی باید براساس ادراک، عادات و ارزیابی نظر ساکنان تنظیم شود. او معتقد است که در مطالعات گذشته رابطۀ بین ویژگی‌های عینی حوزه‌های انتخاب شده و حوزه رضایت مندی مورد آزمون قرار گرفته است و در پژوهش‌های کمتری به رابطۀ عینی- ذهنی دیگر حوزه‌ها پرداخته شده است. تمرکز مطالعات بر کیفیت زندگی در شهرها فرصتی است تا این رابطه‌ها بررسی شود (لی، 2008).

روی‌کردهای کیفیت زندگی

روی‌کرد عینی (لی، 2006)، کیفیت‏ زندگی را به عنوان مواردی آشکار و مرتبط با استاندارهای زندگی می‏داند. این موارد می‏تواند سلامت‏ جسمی، شرایط شخصی (از جمله ثروت و شرایط زندگی)، ارتباطات اجتماعی، اقدامات شغلی و یا دیگر عوامل اجتماعی و اقتصادی باشد (لی، 2006).

در مقابل، روی‌کرد ذهنی کیفیت زندگی را مترادف‏ شادی یا رضایت فرد در نظر می‏گیرد. این منظر بر عوامل شناختی در ارزیابی کیفیت زندگی تأکید می‏کرد. در نوسان بین دو روی‌کرد عینی و ذهنی، یک دیدگاه کل‏نگر (فلس‏ و پری‏[17]، 1996)، به وجود آمد. این دیدگاه کیفیت زندگی را یک پدیدهء چند بعدی می‏بیند و هر دو مؤلفهء عینی و ذهنی را در نظر می‏گیرد (فلس‏ و پری‏، 1996).

داس[18] در سال 2008 چارچوب مفهومی برای سنجش کیفیت زندگی شهری پیشنهاد کرده که ارتباط بین محیط و کیفیت زندگی را نشان می‌دهد. این مدل، روی‌کردی پایین به بالا را پیشنهاد می‌کند که در آن هردوی شاخص‌های عینی و ذهنی برای مطالعه کیفیت کلی زندگی مورد توجه قرار گرفته اند. با توجه به مطالعات صورت گرفته می‌توان گفت که هنوز چارچوب مفهومی قابل قبول جهانی برای سنجش کیفیت زندگی و روش‌شناسی واحدی برای تعیین قلمروها و معرف‌های کیفیت زندگی وجود ندارد و انتخاب قلمروها و معرف‌های مربوط به هر قلمرو و روش سنجش کیفیت زندگی براساس اهداف مطالعه، قضاوت‌های شخصی محقّق، ویژگی‌های ناحیه مورد مطالعه و داده‌های در دسترس صورت می‌گیرد و تفاوت‌های عمده در مدل‌های کیفیت زندگی به دلیل تفاوت در مقیاس، شاخص‌ها و قلمروهای زندگی است که در مطالعات گوناگون کیفیت زندگی مورد توجه قرار گرفته اند. «کیفیت زندگی» یکی از مهم‌ترین مسائل پیش روی جهان‏ امروز و از مباحث اساسی در تکوین سیاست‌گذاری اجتماعی محسوب‏ می‏شود که موضوعاتی چون رفاه، کیفیت زندگی سلامت محور، نیازهای اساسی، زندگی رو به رشد و رضایت‌بخش، فقر و مطرودیت‏ اجتماعی و انسجام اجتماعی، نوع‌دوستی و از خودگذشتگی در میان‏ جماعات را در برمی‏گیرد. کیفیت زندگی نه تنها دارای معنای متفاوتی‏ نسبت به مفاهیمی چون رفاه، زندگی خوب و. . . است بلکه در حوزه‏های‏ مختلف، معانی متفاوتی را به خود می‏گیرد (امیدی، 1387).

الگو تا فرایند

کیفیت زندگی هم فردی و هم اجتماعی است که این دو جنبه متقابلاً به هم وابسته‏اند. ممکن است سطوح فردی نیازها چگونه برطرف می‏شوند موضوعی صرفا شخصی نیست یا به‌ندرت چنین است. حتی رابینسون کروزوئه از کمک «جمعه» بهره‏مند می‏شد. همان‌طور که شاعری به نام جان داون[19]‏ خاطر نشان می‏کند: ما همه در قالب خانواده و اجتماع محلی به هم وابسته‏ایم. معاش خود را از آن‌ها می‏گیریم و در تأمین زندگی به آن‌ها کمک می‏کینم. بین‏المللی ساختن روابط اقتصادی و ماهیت جهانی تهدیدات زیست محیطی، احساس و واقعیت روابط متقابل را در مقیاس جهانی تقویت می‏کند. با وجود این، برای تفسیر چگونگی رفع نیازهای انسانی به شیوه‏های فردگرایانه کوشش‌هایی صورت گرفته است. اقتصاد نوکلاسیک نمونه به‌جایی است که تأکید خود را بر به حداکثر رساندن مطلوبیت فردی و تمایل به ناچیز نشان دادن محدودیت‏های فوق‏العاده متغّیری دارد که بر امکانات مصرف مردم تحمیل شده است. آن‌چه موضوعیت بیشتری برای درک این مسئله دارد که رفتار بالفعل مردم چگونه است مفهوم سلسله مراتب نیازهاست که در ابتدا بوسیله مزلو (1954) عنوان گردید. استدلال مزلو این است که همزمان با برطرف شدن نیازهای «نازلتر» نیازهای سطح بالاتری پدیدار می‏شود از نظر مزلو سلسله مراتب نیازها چنین است؛ بقا یا مبارزه برای زنده ماندن، ایمنی از خطرات فیزیکی، تعلق و عشق، احترام یا منزلت، و سرانجام خود شکوفایی براساس معیار بهینه پارتو نمی‏توان هیچ کس را در هیچ کجا مرّفه‏تر ساخت مگر آن‌که رفاه کس دیگری در جایی دیگر لطمه بیند، توجه به کیفیت زندگی، جغرافی‌دان را به ناچار به سوی پرسش از عدالت اجتماعی سوق می‏دهد (دیوید[20]، شاهی اردبیلی و حاتمی نژاد، 1381).

برخی افراد در بعضی نقاط (برای مثال در کمربند گرسنگی آفریقای مرکزی) دل مشغول زنده ماندن هستند. دیگران از تأمین نیازهای اساسی تر آزاد هستند و در جستجوی کسب موقعیت در نوع خاصی از مصرف یا رفتار می‏باشند. اما اشتباه است اگر نتیجه بگیریم که رفع نیازهای فردی همیشه از چنین نظم معقولی تبعیت می‏کند. خانواده فقیر ممکن است هنگام یک مال بادآورده تهیه یک خوراک اشرافی یا تلویزیون بزرگ را بر رفع نیازهای اساسی خود ترجیح دهد. ممکن است اولویت‌های شخصی افراد تابع برخی ضروریات که آشکارترین آن‌ها بقاست باشد ولی حتی در چنین حالتی این امکان وجود دارد که زندگی را فدای اهداف متعالی‏تری کنند. برداشت‏های اجتماعی کلی‏تر از چگونگی ارتقاء کیفیت زندگی هم متضمن نوعی اولویت‏بندی هاست. این گامی مهم در ورای فهرستی غیر تفارقی از معیارها و ملاک‌هاست. تحقیقات اولیه در مورد مفهوم توسعه که سازمان ملل متحد محّرک آن بود نمونه خوبی به دست می‏دهد. ونوسکی[21]‏ (1974) بین «وضع رفاهی» مردم و «سطح زندگی» تمایز قائل شد و معتقد بود که وضع رفاهی به سطح زندگی وابسته است. او رفاه را بر حسب وضع جسمی مردم (رشد فیزیکی)، وضع آموزشی (رشد فکری)، و وضع اجتماعی(مشارکت و وفاق اجتماعی) تعریف می‏کرد. سطح زندگی شامل خوراک، پوشاک، سرپناه، بهداشت، آموزش، اوقات فراغت، امنیت، محیط اجتماعی و محیط طبیعی می‏شود. درست مانند ذخیره نقدی مردم بوسیله جریانات درآمدی تأمین می‏شود وضع رفاهشان نیز از سطح زندگی‏شان ناشی می‏شود. این خیلی شبیه به رابطه بین نیازهای اساسی و واسطه است. چنین مفاهیمی پایه‏ای برای مدل فرایند عمومی رفع نیازهای انسان فراهم می‏سازد (جوزدانی، 1388).

این مطلب مشابه را هم بخوانید :   نظریاتی در باب نگرش خود

ساخت چنین مدلی دشواری‏های زیادی دارد. مهم تر از همه این که روابط علت و معلولی به‌خوبی درک نشده است.برای نمونه روشن نیست که چگونه وضع فیزیکی یا فکری ملت نمی‏تواند به بهترین شکل بوسیله هزینه کردن میزان مشخصی پول بیشتر برای خدمات بهداشتی یا آموزشی تقویت شود. تعریف نتایج، برحسب وضعیت فیزیکی یا فکری، مورد مناقشه خواهد بود. برای مثال آیا سطح بهداشت به وسیله نرخ مرگ و میر، بهتر سنجیده می‏شود یا به وسیله توانایی زندگی برای داشتن عملکردی موثر؟روشن نیست که بهداشت(به هر صورتی که تعریف شده باشد) با صرف هزینه‏های هر چه بیشتر برای خدمات بهداشتی(از جمله برای بیمارستان‌ها، دکترها یا پرستارها، مراقبت‌های واکنشی یا پیش‌گیرانه) به بهترین نحو بهبود می‏یابد یا به وسیله بهبود مساکن مردم، ایمنی در کار، یا آسیب‏پذیری در برابر بیکاری که همگی بر وضع فیزیکی آن‌ها تأثیر گذارند (جوزدانی، 1388).

ریشه‏یابی این مسئله به عقیده‏ای باز می‏گردد که در برخی نقاط وجود دارد و براساس آن رفع نیازهای انسانی، در مفهوم وسیع چگونگی تعیین کیفیت زندگی، قابل مقایسه با تولید کارخانه‌ای است. چگونگی تولید بیشترین پیراهن یا ماشین لباسشویی از یک سرمایه‏گذاری مشخص شیوه نسبتا ساده‏ای در تخصیص بهینه منابع دارد. این پرسش که چگونه بیشترین نتیجه را از هزینه کردن برای خدمات اجتماعی به دست می‏آوریم به‌مراتب پیچیده‏تر است زیرا بازده خدمات اجتماعی به اندازه بازده یک کارخانه مشخص نیست. در حوزه‏های محدودی از فعّالیت شواهد نشان می‏دهد که برخی اقدامات خاص مؤثرتر و اقتصادی‏تر از اقدامات دیگر است. اما هیچ‏گونه روش عینی یا علمی برای نمایش این مسئله وجود ندارد که بهداشت ملی چگونه به بهترین نحو بهبود می‏یابد که دولت با جانبداری از بهداشت، آموزش یا جلوگیری از جرم و جنایت می‏تواند زندگی مردم را بهبود بخشد و جای تردید است که روش‌های معاصر ارزیابی رقومی عملکرد ساز و کارهای بازار بتواند تخصیص منابع را به شکل متقاعد کننده‏تری تعیین کند.این ممکن است فقط توجه ما را معطوف به این کند که چیزهایی را آسان‏تر از همه می‏توان اندازه‏گیری کرد. مفهوم بهبود وضعیت بدنی، فکری یا زندگی مردم در ابهام‏باقی خواهد ماند، زیرا مفهومی انسانی است (جوزدانی، 1388).

بی‏تردید در عرصه سیاسی است که بسیاری از تصمیمات مربوط به فرایند رفع نیازهای بشری گرفته می‏شود. از قرار معلوم مردم برای خط مشی سیاسی حزب در هنگام انتخاب نمایندگان‌شان ملاحظاتی را در نظر می‏گیرند. به‌عنوان مثال کم و زیاد شدن تمایل‌شان بستگی دارد به اینکه در وعده‏های تبلیغاتی اولویت به خدمات بهداشتی داده شود یا به نیروی پلیس. درباره تأثیر نسبی کارگزاری‏های عمومی و شرکت‌های خصوصی در تدارک خدمات ادعاهای متعارضی وجود دارد که منعکس کننده پای‏بندی‏های ایدئولوژیک است و نه گواه تجربیات جایگزین. نتایج عملی می‏تواند به خوبی معّرف چگونگی تقسیم قدرت درون یک جامعه و ساختارهایی باشد که چنین وضعیتی را به وجود آورده است و نه ملاحظه سنجیده کیفیت مطلوب زندگی (دیوید و همکاران، 1381).

نظریه‌های مطرح شده

مشهورترین نظریه‌ها درباره نیازهای زندگی، می‌توان به نظریه‌های زیر اشاره کرد:

نظریه سلسله مراتب نیازهای «ابراهام مزلو»

مزلو نیازهای انسان را در پنج دسته طبقه‌بندی کرده است: 1. نیازهای فیزیولوژیک؛ 2. نیازهای ایمنی؛ 3. نیازهای عشق و تعلق؛ 4. نیاز به احترام؛ 5. نیاز به خودشکوفایی. ایده محوری این نظریه آن است که نیازهای انسانی، از لحاظ رشد و تسلط بر رفتار، سلسله مراتب مترتب بر هم دارند؛ یعنی هرچه نیاز در مرتبه پایین‌تر قرار داشته باشد، در فرایند رشد زودتر آشکار می‌شود. نکته دیگر این‌که، نیاز‌های پایین‌تر، قوی‌ترین انگیزه‌های حاکم هستند؛ در حالی که نیاز به خودشکوفایی، ضعیف‌ترین انگیزه‌هاست (شولتز، 1367).

ب) نظریه ERG «کلیتون آلدرفر»[22]

آلدرفر، در مقابل نیازهای مزلو، نیازهای سه‌گانه نظریه خود را بدین صورت پیشنهاد کرد: 1. نیازهای حیاتی؛ 2. نیازهای همبستگی؛ 3. نیازهای رشد؛ از حرف اول هر یک از این مجموعه نیازها، نام نظریه ERG حاصل شده است. بر اساس نظریه آلدرفر ـ بر خلاف نظریه مزلو ـ ممکن است چند نیاز به طور هم زمان موجب انگیزش شوند (شولتز، 1367).

ج) نظریه نیازهای آشکار «هنری موری»[23]

موری، فهرست جامعی از نیازهای انسان تهیه کرد. او این کار را با تمایز بین دو مجموعه از این نیازها آغاز کرد؛ نیاز‌های اولیه که جنبه فیزیولوژیک دارند و نیازهای ثانویه که جنبه روان‌شناختی دارند. نیاز‌های اولیه مانند نیاز به هوا، غذا، امور جنسی، آب و … اهمیت زیادی دارند، اما آن‌چه بیشتر توجه موری را به خود جلب کرد، نیاز‌های ثانویه بود. پژوهش موری او را واداشت تا فهرستی از بیست نیاز تنظیم کند. نیاز‌های انسان از نظر موری عبارت‌اند از: 1. خواری‌طلبی؛ 2. پیشرفت؛ 3. پیوند جویی؛ 4. پرخاش‌گری؛ 5. خود مختاری؛ 6. مقابله؛ 7. خویشتن‌یابی؛ 8. دنباله‌روی؛ 9. سلطه‌گری؛ 10. نمایش؛ 11. آسیب‌گریزی؛ 12. تحقیرگریزی؛ 13. مهرورزی؛ 14. نظم؛ 15. بازی؛ 16. طرد؛ 17. شناخت حسی؛ 18. میل جنسی؛ 19. مهرطلبی؛ 20. فهم. فهرست او از نیازهای انسان، مهم‌ترین خدمت وی به روان‌شناسی به شمار می‌آید. موری بر این باور بود که نیازها، اکتسابی و آموختنی هستند؛ برخلاف مزلو که معتقد بود همه انسان‌ها با نیازهای شبه‌غریزی به دنیا می‌آیند و همین نیازها، انسان را به تبدیل شدن به آن‌چه در توان اوست، فرا می‌خوانند. یعنی نیازها، فطری و ژنتیکی هستند (شولتز، 1367).

د) نظریه اریک فروم[24]

اریک فروم، مؤثرترین عامل در شخصیت انسان را نیازهای روانی می‌داند. به باور فروم، نیازهای جسمانی، بین انسان و حیوانات مشترک‌اند؛ در حالی که حیوانات نیازهای روانی ندارند و این نیازها ویژه انسان‌اند. او پنج نیاز را به عنوان نیازهای روانی نام می‌برد. 1. وابستگی؛ 2. استعلاء؛ 3. ریشه داشتن؛ 4. حس هویت؛ 5. موازین جهت‌گیری (شولتز، 1367).

تأثیرات پایداری بر کیفیت زندگی

اگر بخواهیم کیفیت زندگی را در حال و آینده بهتر کنیم فقط باید آن را در چهارچوب پایداری قرار دهیم (یوزل، 2004). بنابراین، نمی توان رابطۀ محکم کیفیت زندگی و پایداری را انکار کرد. محققان این برداشت را که چهارچوب پایداری منجر به کاهش کیفیت زندگی می شود، به شدت رد کرده اند (یوزل، 2004؛ فی و سیناید[25]، 2008). با آشکار شدن نقش و اهمیت اجتماعات محلی در توسعۀ پایدار و توصیه به استفاده از شاخص‌های محلی و حفظ ویژگی‌های محلی در برنامه‌ریزی ها، این مهم نیز به مطالعات کیفیت زندگی وارد شد. تأکید توسعۀ پایدار بر حفظ ارزش شهروندان در محیط‌های ویژه بر تحقیق‌های کیفیت زندگی تأثیر گذاشته است (فی و سیناید، 2008). این تأثیر را در دو بخش می توان مشاهده کرد: اول؛ مقیاس مطالعۀ کیفیت زندگی: که نتیجۀ آن تاکید بر مقیاس‌های محلی است، دوم؛ روش‌شناسی بررسی ها: که نتیجۀ آن تأکید بر روش‌های کیفی است. پیش از این تحقیقات کیفیت زندگی در سطح بین المللی، سطح ملی و به خصوص سطح شهری انجام شده است اما با نگاه پایدار، سطح محلی برای مطالعات کیفیت زندگی مناسب‌تر است (پاکیون، 2003؛ فی و سیناید، 2008).

پسیون[26] اشاره کرده است که در مقیاس‌های بزرگ‌تر ممکن است در جمع‌بندی نهایی نظرات موافق می تواند نظرات مخالف را خنثی کند و نتیجه را تحت تأثیر قرار دهد، او برای این نوع تحقیقات مقیاس محلی را مناسب‌تر می داند (پاکیون، 2003).

فی و سیناید نیز تمرکز بر گروه‌های ویژه و استفاده از روش‌های کیفی را پیشنهاد می دهند و معتقدند استفاده از شاخص‌های یکسان یا از پیش تعیین شده رابطه‌ای بین کیفیت و پایداری را برقرار سازد (فی و سینید، 2008).

– بهزیستی ذهنی، عملکرد شغلی و کیفیت زندگی

توجه به کارکنان و در رأس آن عملکرد شغلی آن‌ها به عنوان بزرگ ترین و مهم ترین سرمایه سازمان، پدیده‌ای است که در طول چند دهه اخیر رشد فراوانی داشته است. بسیاری از تحولات سال‌های کنونی که در قالب نامتمرکز کردن نظام مدیریت و کارگردانی، کاهش لایه‌های سازمانی، مشارکت کارکنان در فرآیند تصمیم‌گیری و اموری که از این دست پدید آمده اند، جملگی به این دلیل است که نگرش سازمان‌ها نسبت به نیروی کار دگرگون شده و کارکنان سازمان از تعریف کهنه و نارسای دوره پس از انقلاب صنعتی رها شده و با تعریف تازه، «منابع پرارزش» شناخته می شوند. هم اکنون سازمان‌های صنعتی، بازرگانی و حتی خدماتی بیش از پیش برای بالا بردن درجه بهره وری خود به افزایش توان تخصصی، رضایت و دلبستگی منابع انسانی خود روی آورده‌اند و بهره‌وری را با بهبود بخشیدن به عملکرد شغلی و کیفیت زندگی آنان مربوط ساخته‌اند (دولان، رندال و شولر[1]، 1380).

یکی از نتایج توجه به مفهوم کیفیت زندگی در برنامه‌ریزی شهری در نظر گرفتن نتایج و اثرات کیفی توسعه بر روان و حیات معنوی انسان است (کلارک[2]، 2008). . از طرف دیگر مطابق تعریف، کیفیت زندگی ممکن است منعکس کننده رابطۀ انسان با محیط باشد. در این میان، در مکاتب مختلفی در روان‌شناسی محیط به مقولۀ ادراک انسان از محیط و رابطۀ انسان با محیط پرداخته شده است. در ادبیات روان‌شناسی محیط، انسان موجودی پیچیده است که انگیزش او نیروی هدایت کننده و سازمان دهنده ادراک، شناخت و رفتار هدف‌مند آدمی در محیط است (مطلبی، 1380).

در این راستا انگیزه‌های انسان منشأ نیازهای اوست نیازهایی که چهارچوبی برای ارزش‌ها و نگرهای انسان ایجاد می‌کند (عینی فر، 1381). مازلو روان‌شناس انسان‌گرا مدلی از نیازها و انگیزش‌های انسان ارائه کرده است که پژوهش‌های انجام شده در روان‌شناسی محیط قابلیت مدل او را برای استفاده طراحان محیطی به اثبات رسانده است (مطلبی،1380؛ عینی فر،1381؛ لی[3]، 2008). در تحقیق‌های کیفیت زندگی لزوم توجه به نیازهای عالی پذیرفته شده است، در واقع بررسی‌های کیفیت زندگی نشان داده که با افزایش رفاه و جایگزینی مفهوم توسعه به جای رشد جا برای تحقیقات کیفیت زندگی یعنی توجه به دیگر ابعاد زندگی انسان که چیزی فراتر از نیازهای اولیه و استانداردهای زندگی اوست باز شده است (فتحلی و پرتویان، 1390).

ﻛﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﺑﻬﺰﻳﺴﺘﻲ ﻋﻤﻮم ﻣﺮدم و ﻛﻴﻔﻴﺖ ﻣﺤﻴﻄﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ در آن زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ (فسلی، سهین و وهبی[4]، 2007). در ادبیات کیفیت زندگی، بهزیستی بعد ذهنی کیفیت زندگی دانسته شده است. در برخی تحقیقات که به بعد ذهنی کیفیت زندگی پرداخته، اشاره شده است که رابطۀ مستقیمی بین تأمین نیازها و احساس بهزیستی یا خوشبختی افراد وجود ندارد چه بسیار افرادی که در شرایط پایین تری از خدمات، تسهیلات و…، نسبت به دیگران به سر می برند اما احساس بهتری نسبت به محیط و شرایط زندگی خود دارند. بنابراین، توجه صرف به تجربۀ ذهنی افراد و محور بودن این نوع تحقیقات تحقیق را به نتیجۀ مطلوب نمی‌رساند. در ادبیات موجود با وجود تفاوت معنایی دو واژه‌ای بهزیستی و رضایت‌مندی گاهی تعبیر یکسانی از آن‌ها شده و در مواردی این دو جای یکدیگر به کارگرفته شده اند. همان‌طور که گفته شد، بعد ذهنی کیفیت زندگی را بهزیستی و رضایت‌مندی دانسته اند، بعدی که درک انسان را از شرایط واقع را نشان می دهد. در برخی تحقیقات ارزیابی میزان رضایت‌مندی را وسیله‌ای برای تشخیص بهزیستی افراد و ارزیابی بعد ذهنی کیفیت زندگی دانسته اند (کلارک، 2008؛ لی،

[1] Doulan, Rendal & Shuler

[2] Clarc

[3] Lee

[4] Fasli, Sahin & Vehbi

[1] McCall

[2] Liu

[3] Smith

[4] Social Well-being

[5] Andros

[6] Muller

[7] WHQ QOL Group

[8] Shyy

[9] Pacione

[10] VanKamp & others

[11] Uzzell

[12] Pacione

[13] Fahy

[14] Westway

[15] Amerigo & Aragonés

[16] Bonaiuto, Fornara & Bonnes

[17] Felce & Perry

[18] Doss

[19] enwoD nhoJ

[20] David

[21] Wonoski

[22] Clyton Alderfer

[23] Henry Murray

[24] Erich Fromm

[25] Cinnéide

[26] Pesyon