ب: قشر بندی اجتماعی بر پایه اعتبار و ثروت که در نظم سلسله مراتبی پایگاههای اجتماعی تبلور پیدا می کند (همان،۱۵۹).
سومین نکته در خصوص نابرابریهای اجتماعی به ماهیت و خصلت گروهی آن بر می گردد. مردم را می توان با توجه به میزان بهره مندی از سطوح مختلف امتیازات مادی و منزلتی روی طیفی درجه بندی کرد که در عمل مجموعه های بی نهایتی را تشکیل می دهند. ام مفهوم قشربندی و نابرابریهای اجتماعی ساخت یافته اجتماعی بر این فرض متکی است که مردم را می توان به گروههایی تقسیم کرد که با توجه به ملاک هایی از جایگاه بالاتر و پایین تر نسبت به یکدیگر برخوردار باشند. اگر علاوه بر خصلت اجتماعی ساختاری و گروهی نابرابری اجتماعی به پیامدهای ویژه آن نیز در تعریف توجه داشته باشیم می توانیم این تعریف را ارائه کنیم:
” نابرابری اجتماعی تصدی موقعیت های نابرابر اجتماعی و ساختاری دسترسی به منابع و مزایای اجتماعی کمیاب از قبیل ثروت، قدرت و منزلت از سوی افراد و گروه هاست که به نوبه خود بر حقوق، فرصتها، پاداشها و امتیازات آنها اثر تعیین کننده دارد” (همان،۱۶۰).

۲-۲۴-۱ نظریه های نابرابری اجتماعی

در کل، دو نظریه جامعه شناختی در مورد ارزیابی اجتماعی وجود دارد: نظریه کارکرد گرایی و نظریه ستیز یا قدرت.
الف: نظریه های کارکرد گرایی در نابرابری اجتماعی
نظریه پردازان از وجه جهانی و همیشگی بودن نابرابری نتیجه می گیرد که نابرابری وجه اساسی هر سازمان اجتماعی است و ضرورتی است کارکردی که در جهت کارکرد موثر جامعه ایفای نقش می کند. دیویس و مور از شاخص ترین نظریه پردازان این دیدگاه محسوب می شوند. سوال اساسی آنان این است که چرا موقعیتهایی در جامعه در مقایسه با موقعیتهای دیگر برخوردار از منزلت و پاداش بیشتر می باشند. به اعتقاد آنها نظام توزیع متفاوت پاداشها کمک می کند تا افراد لایق و مستعد جامعه برای اشغال این موقعیتها و انجام موثر و کارای وظایف خود برانگیخته و تشویق شوند. در واقع، سلسله مراتب موقعیتها در جامعه به وسیله سهم آنها در کارکرد و بقای نظم اجتماعی و به وسیله پاداشهای مادی و منزلت پاداش داده می شوند. دیویس و مور دو ملاک عمده برای اهمیت کارکردی یک موقعیت ارائه می کنند:
الف: میزان کمیابی موقعیت در مقایسه با سایر موقعیتها،
ب: میزان وابستگی سایر موقعیتها به موقعیت مورد نظر،
از دید آنان “نابرابری اجتماعی طرحی نا آگاهانه است که از طریق آن جوامع مطمئن می شوند که مهمترین موقعیتها به طور خود آگاه توسط شایسته ترین افراد اشغال خواهد شد”.
بر دیدگاه کارکرد گرایی در نابرابری اجتماعی چندین انتقاد وارد شده است.
این نظریه نمی تواند الگوی بالفعل توزیع پاداشها را به خوبی توضیح دهد. شایسته ترین افراد برای تصدی موقعیتهای خاص همواره در تصدی این موقعیتها موفق نیستند. غالبا مشاهده می شود که تصدی این موقعیتها توسط افراد، نه بر پایه مهارتها و استعدادهای فردی آنهاست بلکه بر پایه عواملی از قبیل تبارگماری، پیوندهای خویشاوندی، تبعیضهای نژادی، سیاسی و اقتصادی در کل فرصتهای انحصاری است. هر چند این انتقاد در جای خود حاوی تأملاتی است اما به تعبیر هیلتون و هیرزوویچنهتاااایایایایایایایایایایایایایایایایایایایایایایایایبر دیدگاه دیویس و مور وارد نیست.
این انتقاد به گونه ای مرتبط با انتقاد اول است به کارکردهای سو اجتماعی و آثار منفی و شکننده آن مربوط می شود. نابرابری، مانع کارآیی مکانیزم استخدام یا عضوگیری می شود. در واقع این سوال را که چرا موقعیتها به گونه ای متفاوت پاداش داده می شوند. نمی توان کاملا از سوال چگونگی تصدی این موقعیت ها توسط افراد جدا کرد. نظام توزیع متفاوت پاداشها به دلیل آنکه به گروههای بهره مند در جامعه، قدرت تداوم موقعیت و جایگاه فرد را از طریق نسلهای بعد می دهد مانع می شود تا افراد شایسته به موقعیتهای بهتری دست یابند. نابرابری باعث می شود تا عده ای استعدادهای خود را بیشتر از دیگران باور کرده و موقعیت های برتر در جامعه را انحصاری کنند و دیگران را به رغم استعداد مناسب از راهیابی به این موقعیت ها محروم سازند.
کارکرد گرایان از همیشگی و جهانی بودن نابرابری اجتماعی، اجتناب ناپذیری و ضروری بودن آن را نتیجه می گیرند. تامین و وسولوسکی این نتیجه گیری را زیر سوال برده، اظهار می دارند که ضرورت کارکردی را نمی توان از جهانی بودن نابرابری استنتاج کرد.
انتقاد دیگر ناظر به مفهوم اهمیت کارکردی است. سیمسون اظهار می دارد که هیچ مدرکی در دست نیست که بتوان بر پایه آن ادعا نمود که موقعیتی، بیش از موقعیت دیگر اهمیت کارکردی برای جامعه دارد. بعلاوه، نظریه پردازانی مثل تامین، اهمیت کارکردی موقعیت ها و مشاغل را بی نهایت مبهم می دانند. دیویس و مور معیار منحصر به فرد بودن موقعیت را برای اهمیت کارکردی پیشنهاد می کنند. سیمسون معتقد است که از منحصر به فرد بودن موقعیت، ضرورتا اهمیت کارکردی نتیجه نمی شود. بسیاری از موقعیت های بی نظیر را می توان بدون تاثیر گذاری بر کارکرد صحیح جامعه، جایگزین کرد. وی در خصوص معیار دوم دیویس و مور یعنی وابستگی سایر موقعیتها به موقعیت مورد نظر اظهار می دارد که تعیین این وابستگی بسیار مشکل است. می توان ادعا کرد که در یک نظامی که موقعیتها به یکدیگر متقابلا وابسته اند هر موقعیتی که در نظام به یک اندازه به دیگر موقعیتها وابسته است. بنابراین تشخیص اهمیت کارکردی موقعیتها و نقش آن در توزیع متفاوت پاداش و منزلت بسیار مشکل است. تنها می توان بر تصور مردم نسبت به این موقعیت ها و تقاضاهای آنها تکیه زد. تقاضا را باید جایگزین اهمیت کارکردی کرد و سایر عوامل تعیین کننده نابرابری یعنی کمیابی مهارتها را می توان به عرضه خدمات مورد تقاضا ارجاع داد. بدین ترتیب نظریه دیویس و مور را می توان به گونه ای نظریه عرضه و تقاضا دانست ( همان، ۱۷۴).

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

۲-۲۴-۲ نظریه های قدرت در نابرابری اجتماعی

مقدم بر پرداختن به دیدگاه نظریه پردازان مختلف این رویکرد جامعه شناختی درباره نابرابری اجتماعی، ذکر این نکته خالی از فایده نخواهد بود که نظریه قدرت یا به عبارتی ستیز در مقایسه با دیگر رویکردهای جامعه شناسی از وحدت کمتری برخوردار است و عدم توافق در میان پیروانش بیشتر از سایر چشم اندازهاست.روت والاس در کل این رویکرد را به دو سنت انتقادی و تحلیلی تقسیم می کند. نظریه پردازان سنت انتقادی معتقدند که دانشمند اجتماعی، تعهد اخلاقی برای مشارکت در نقادیهای جامعه بویژه از طبقه حاکم و برگزیدگان قدرت دارد. اینان تفکیک تحلیل از داوری یا واقعیت از ارزش را انکار کرده و معتقد به برپایی جامعه ای بدون زمینه های اجتماعی ستیزند. بر این اساس می توان آنها را مدینه فاضله ای دانست. نظریه پردازان این گروه عمدتا مارکسیسم مدرن، نئو مارکسیسم، هابرماس و مکتب فرانکفورت وسی رایت میلز متاثر از کارل مارکس می باشند. نظریه پردازان سنت تحلیلی برعکس، ستیز راجنبه اجتناب ناپذیر و پایدار زندگی اجتماعی می دانند. این گروه همچنین این تصور را که نتایج علوم اجتماعی الزاما از بار ارزشی برخوردارند نمی پذیرند. پیروان این گروه تا حدی علاقه مند ایجاد یک علم اجتماعی با عینیتی مشابه علوم طبیعی هستند. در کل نظریه پردازان سنت تحلیلی از سه جنبه با نظریه پردازان سنت انتقادی تفاوت دارند: اول- در حالی که نظریه پردازان انتقادی، علوم اجتماعی را جزیی از عمل سیاسی دانسته و واقعیت و ارزش را لاینفک از یکدیگر می دانند، نظریه پردازان تحلیلی چنین تفکیکی را اساسی می دانند. آنان اظهار می دارند که این درست است که برای تحلیل گر مشکل یا امکان ناپذیر است که فرضیات خود را مستقل از ملاحظات و عقاید خود شکل دهد، با این وصف، این فرضیات استلزامی دارند که می توان آنها را مشاهده و به طور عینی با سنجش های تجربی آزمون کرد. دوم- نظریه پردازان تحلیلی تمامی جوامع را بر حسب یک واحد قشر بندی، تحلیل نمی کنند، به تعبیر آنها چون منابع قدرت در جامعه متفاوت است، نمی توان ادعا کرد که همواره مجموعه نهادهایی که بر مالکیت استوارند، غلبه دارند. سوم- نظریه پردازان تحلیلی، وضعیت کنونی را با آرمان مدینه فاضله ای که عاری از هر گونه ستیز مقایسه نمی کنند، برعکس، بر این نکته تاکید دارند که ستیز و ریشه هایش دائمی بوده و برخورد منافع امری اجتناب ناپذیر است. نظریه پردازان این گروه به طور اخص رالفدارندورف، لوئیس کوزر و راندالکالینز می باشند. و هر چند تاثیر مارکس کاملا مشهود است اما عمده ترین تاثیر ار ماکس وبر بر این نحله گذاشته است (همان،۱۸۰).

یک مطلب دیگر:
جستجوی مقالات فارسی - بررسی رابطه بین حاکمیت شرکتی و عملکرد شرکت های بیمه تهران- قسمت ۵

۲-۲۴-۳ فضا و نابرابری اجتماعی

قطع نظر از دیدگاه آرای پراکنده ای که از سوی جامعه شناسان کلاسیک برای نابرابری اجتماعی مطرح شده با تامل بر آرای نسبتا نظام یافته تر می توان نظریه های فضا و نابرابری اجتماعی را به مانند نظریه های نا برابری به دو دسته کلی کارکرد گرا و قدرت تقسیم کرد. در ذیل نظریه کارکرد گرایی می توان به آرای اکولوژیستها و در ذیل نظریه های قدرت می توان به دو سنت منسوب به مارکس و وبر اشاره کرد.

۲-۲۴-۴ دیدگاه کارکرد گرایی در فضا و نابرابری اجتماعی

همان گونه که اشاره شد در ذیل دیدگاه کارکرد گرایی درباره فضا و نابرابری اجتماعی عمدتا به آرای اکولوژیستها می پردازند. در بررسی دیدگاه اکولوژیستها اشاره به وجوه مشترکی بین اکولوژی انسانی و رویکرد کارکرد گرایی در جامعه شناسی می شود. هر دو به تعادل و توسعه تکاملی نظامهای اجتماعی علاقه نشان می دهند، هر دو دلمشغول وجوه ساختاری نظامند تا ارزشها و انگیزه های فردی، و بالاخره هر دو اهمیت قابل توجهی برای پیوند واحدهای مختلف نظام اجتماعی قائل اند. رابرت پارک به عنوان پیشگام اصلی اکولوژی شهری ضمن آنکه چارچوب روش شناختی خود را از دورکیم گرفت از بعضی جهات محتوایی نیز مدیون او بوده است. به تعبیر دورکیم جمعیت شهری تنها از طریق تمایز کارکردی بقای خود را ممکن می سازند. حرفه های گوناگونی در شهر، بدون نابودی یکدیگر همزیستی دارند، زیرا هر کدام اهداف متفاوتی را دنبال می کنند. به علاوه تاکید دروکیم بر اجتماعات کوچک اخلاقی در قسمتهای مختلف شهر تاثیری عمده بر بینش اکولوژیستها در مورد “نواحی طبیعی” گذاشته است. به عبارتی مشاهده می شود که اولین کار نظام یافته در فضا و نابرابری اجتماعی توسط رابرت پارک صورت گرفته است. وی ضمن توجه به ماهیت نابرابری فضای شهری به نقش ویژه سلطه در ایجاد این فضای نابرابر نیز اشاره می کند و این خود امتیازی برای او محسوب می شود. اما او تنها سلطه اقتصادی (تجاری و صنعتی) را مورد بحث قرار داده و از سلطه فرهنگی و سیاسی و به عبارتی دیگر از عوامل غیر اقتصادی و مکانیزم های سیاسی و فرهنگی – ایدئولوژیک سلطه اقتصادی مزبور برای تعیین الگوی کاربری اراضی غافل می شود. هرچند وی بر لاینفک بودن نظم زیستی- اقتصادی و نظم اخلاقی- فرهنگی تاکید دارد اما محور اصلی مباحث نظری و تحقیقات تجربی او عمدتا معطوف به نیروهای اکولوژیک و بعد زیستی و رفتارهای جمعی است (همان، ۲۰۳-۲۰۲).

۲-۲۵ آثار پیامدهای جدایی گزینی فضایی

دیدگاه فضا برای فضا جوهری علی و مستقل قائل است و با آن به مثابه یک سی می نگرد. در زمینه آثار اجتماعی این دیدگاه نیز آن دسته از آرایی که فضا را در تبیین روابط، فرایند ها و پدیده های اجتماعی تعیین کننده می دانند و دنیای اجتماعی را بر حسب مقولات و تمایزات فضایی آنها تحلیل می کنند و یا به عبارتی به دنبال علتیابی مکانی وجوه روانی- فرهنگی اجتماعی اند، در این مقوله جای می گیرند. دیدگاه نا فضایی برای هیچ نقشی برای فضا قائل نیست و آن را یک سازه اجتماعی می داند و قطع نظر از امکانپذیر یا امکان ناپذیر بودن آن، عوامل به اصطلاح نافضایی از قبیل عوامل ذهنی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی عمده می شوند. دیدگاه غیر فضایی نیز به رغم انکار فضایی جوهری و مطلق با نفی مطلق فضا و محو کلی آن در تبیینات مختلف موافق نیست و معتقد است که هرچند فضا یک ساخته اجتماعی است اما سازمان فضایی جامعه نیز در خصوص چگونگی عملکرد جامعه نقشی ایفا می کند. از این دیدگاه با عناوین مختلفی از قبیل دیدگاه ربطی، دیدگاه بینابینی و … یاد می شود (همان، ۲۱۸).
بر اساس نگرش ربطی که عمدتا ملهم از لایبنیتس است، فضا امری نسبی و راهی برای آگاهی از روابط بین عناصر دنیای فیزیکی است. فضا تنها می تواند به مثابه رابطه بین اشیا وجود داشته باشد. هیچ رابطه فضایی بدون این اشیا، وجود ندارد. تنها به این دلیل که اشیا هستند و به یکدیگر مرتبط اند، فضا وجود دارد.در بحث موضع رئالیستها بین روابط علی و انتزاعی و جریانات مشروط و تجربی تمایز قائل می شوند و یک تبیین با کفایت را در گرو شناسایی نظری گروه های علی و ذاتی از یکسو و شناسایی عینی شرایط مشروط و مربوط از سوی دیگر می دانند. بر پایه این تمایز کلی، فضا مظهر روابط مشروط بین موضوعهای اجتماعی، یا به بیان دیگر فضا بعد مشروط سازمان اجتماعی است. از دیدگاه رئالیسم فضا به مثابه یک شی مستقل وجود ندارد و فرایندهای فضایی از فرایندهای اجتماعی مستقلانه عمل نمی کنند، با وصف بر این، الگوهای فضایی را نمی توان به اشیایی که آنها را ایجاد کرده اند تقلیل داد و عاملیتاعدادی فضایی در نحوه عملکرد فرایندهای اجتماعی و فیزیکی آنها نقش دارد. در مجموع هرچند الگو و منطق فضایی تابع الگو و منطق اجتماعی است، اما چون حامل منطق اجتماعی نیز هست، به نوبه خود در ایجاد روابط و فرایندهای اجتماعی خاص نقش دارد. الگوی فضایی حاصل از روابط اجتماعی به صورت خلا و قلمروی منفعل نبوده و تهی از عوامل انسانی و اجتماعی نیست و با روابط و فرآیندهای اجتماعی عجین است. به عبارت دیگر ما همواره با اشکال فضایی- اجتماعی ییمواجهیم که به تعبیری معلول روابط و گروه بدنیهاینابرابرانه قدرت جامعه اند، اشکالی که بدون عوامل بوجود آورنده و متغیر های اجتماعی توأمان آن، قابل فهم نیستند.
آنچه در مورد آثار و پیامدهای جدایی گزینی های فضایی به طور خاص باید به دنبال آن بود، به شکل گیری خرده فرهنگهای ناشی از اقامت در محله های مختلف اختلاف یا به عبارتی تاثیراتهمجواری یا محله ای بر می گردد. مشاهده