جامعه پذیری کودکان، جامعه پذیری سیاسی

بر اساس مطالب گفته شده، لازم به ذکر است که در ایران پس از انقلاب، یکی از واقعیت‌های موجود این است که متأسفانه هنوز خانواده‌های ایرانی در مسیر انتقال فرهنگ سیاسی مشارکتی به فرزندان نوجوان خود قرار نگرفته‌اند.
آلموند در این زمینه بر این باور است که مهم ترین آموزه‌ای که در خانواده به افراد منتقل می‌شود، نوع برخورد و نگاه به اقتدار است. به این معنا که اگر در خانواده یکی از اعضای با اقتدار بر دیگران فرمان براند، در آینده با افرادی مواجه می‌شویم که در مقابل بالادستان خود خضوعی بیش از حد دارند در صورتی که به شدت به فرمان دادن به زیردستان خود علاقه نشان می‌دهند(آلموند،57:1376).
این نکته در ایران پس از انقلاب و حتی در دوران پیش از آن یاد آور وجود نوعی فرهنگ پدرسالارانه در جامعه می‌باشد. وجود چنین فرهنگی در جامعه کنونی ایران، راه را برای ایجاد فرهنگ مشارکتی در جامعه می‌بندد. در حقیقت به نظر می رسد اکثر آموزه‌هایی که از دوران کودکی و نوجوانی از طریق خانواده‌های ایرانی به افراد منتقل می‌شود، آموزه‌های تبعی است. به این مفهوم که اگرچه دختران در فرآیند جامعه پذیری از آگاهی‌های کلی نسبت به سیاست برخوردار می‌شوند اما کمتر به مشارکت در سیاست، عضویت در نهاد‌های مدنی و مانند آن تشویق می‌شوند. حتی تا حدود زیادی احساس عدم توانایی تأثیرگذاری بر سیاست در آنها تشویق می‌شود.
به عبارتی دیگر از آن جایی که فرهنگ عمومی حاکم بر خانواده‌های ایرانی، با توجه به بی اعتمادی تاریخی موجود در آن بیشتر تبعی است تا مشارکتی، این فرهنگ و البته کم اعتمادی و در برخی از موارد بی اعتمادی سیاسی نهفته در آن، به نسل بعد منتقل می‌شود. به گونه‌ای که عدم عضویت در احزاب یا دیگر گروههای سیاسی برای جامعه زنان ایرانی، حسن بزرگی تلقی می‌شود و در مقابل در بسیاری از موارد، عضویت در چنین گروههایی به دلیل پیامدهای نامعلومی‌که ممکن است در پی داشته باشد تقبیح گردیده و از آن پرهیز می‌شود.
حال برای رسیدن به فرهنگ سیاسی مشارکتی در ایران پس از انقلاب، آموزش باید از سطح خانواده آغاز گردد. منظور از تغییر فرهنگ سیاسی از راه آموزش به عنوان راهکار اصلی این پژوهش این می‌باشد که از طریق آموزش دادن به مهم ترین مجاری جامعه پذیری سیاسی که همان نهاد خانواده است کوشش به عمل آوریم تا فرهنگ سیاسی حاکم بر جامعه را از شکل تبعی به شکل مشارکتی انتقال دهیم چرا که فرهنگ سیاسی ایران در طول تاریخ، فرهنگ تبعیت و در بعضی مواقع مشارکت توده‌ای بوده است و مجاری‌های جامعه پذیری نیز این گونه فرهنگ را تقویت می‌کرده‌اند.
بنابر آنچه گفته شد، تحول فرهنگی به مثابه تدبیر در تقدیر است. بنابراین باید تحول فرهنگی از نهاد خانواده آغاز شودکه خود نیز یکی از ارکان مهم در امر آموزش افراد جامعه می‌باشد چرا که خانواده نقش مهمی‌در امرجامعه پذیری کودکان بر عهده دارد و چون مردان، از لحاظ تاریخی نقش‌های کمتری را در تربیت فرزندان به عهده گرفته‌اند، مادران مهم ترین رکن تربیتی در مهم ترین و مستمرترین نهاد زندگی جمعی یعنی خانواده تلقی می‌شوند. بار اصلی تربیت فرزندان که محصول مستقیم و تولیدی زنان هستند بر دوش زنان است که در این حیثیت دارای سه مقام و جایگاه هستند: مادر، مربی و معلم.
از سوی دیگر تغییرات ارزشی حاصل از تغییرات اجتماعی یا تکنولوژیک، خیلی سریع توسط زنان به نسل تربیت پذیر منتقل می‌شود. از این رو یاری نمودن زنان برای ارتقا، وظیفه مصلحان هر جامعه می‌باشد. از مهم ترین شاخص‌های دموکراسی، وجود فرصت‌های برابر سیاسی و اجتماعی، قدرت تصمیم گیری آزادانه و برابر و عقلانیت بازیگران است. ساختارهای سیاسی همیشه به دنبال ایجاد مشروعیت، نظم، عدالت، نظارت، بهره گیری از منابع، توزیع مناسب، پاسخگویی و ایجاد هم بستگی گروهی هستند(شهرام نیا،180:1386-168).
خانواده نیز نوعی ساختار است که کارویژه‌های بنیادین هر نظام و ساختاری را البته در محیطی کوچک تر باز آفرینی می‌کند. مسأله تبعیت یکی از دیگری یا برتری و فروتری یکی نسبت به دیگری چندان مهم نیست. بلکه این نکته مهم است که جامعه در مجموع همان رفتاری را تولید و باز تولید می‌کند که در عرصه محیط خانواده تکرار و تجربه شده است. همچنین فرهنگ سیاسی موجود در خانواده در پیوند با فرهنگ سیاسی جامعه، هم نقش بازتابندگی دارد و هم نقش تقویت کنندگی و فعال سازی. زنان امروز برای ساختن جامعه‌ای توان مند، احتیاج به دو عنصر اساسی دارند: آزادی و توانایی. آزادی برای انتخاب معیارهای صحیح و توان مند زندگی، به فرد فرصت می‌دهد تا خود را بهتر و بیشتر بشناسد و محک بزند. وظیفه زنان در این راستا دو چیز است: واقع بینی زنان در برخورد با مشکلات ناشی ار تبعیض‌های جنسیتی، پرهیز از برخوردهای شعارگونه و غیر واقع بینانه با مسائل و مشکلات. بنابراین برای تغییر فرهنگ سیاسی از طریق آموزش، ابتدا باید کار را از نهاد خانواده آغاز کنیم.
همان طور که قبلاً هم اشاره نمودیم، خانواده از مجموعه افراد آن تشکیل می‌شود. خانواده یکی از پایه‌های نهادی و اصلی در پرورش اجتماعی فرد و درونی کردن ارزش‌ها و قواعد اجتماعی در خودآگاه و ناخودآگاه فرزندان به ویژه در دوران کودکی و نوجوانی است. از این رو، روابط درون خانوده، نقش مهمی را در پرورش روحیه دموکراتیک یا استبدادی در افراد دارد. اگرچه خصوصیات هر خانواده و روابط درونی آن متأثر از نظام سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعه است ولی خانواده نیز به نوبه خود در بازتولید این مناسبات، مشروعیت بخشیدن به آن یا تغییر آن سهم دارد. اصولاً دموکراسی و رابطه برابر میان انسان‌ها بدون رشد فردیت و شکل گیری شخصیت فردی میسر نیست(خلیلی،140:1386-135)
یکی از عواملی که در درون نهاد خانواده مانع بسط فرهنگ فردیت مثبت می‌شود، وجود روح پدرسالاری و حاکم بودن تبعیض‌های جنسیتی درون خانواده‌های ایرانی است. در ساختار پدرسالار فرد می آموزد که کاملاً مطیع باشد و قضاوت بزرگتران را بپذیرد. بحث نکند و استدلال ننماید؛ زیرا که عقلی فراتر از عقل او و دیگران، تکلیف همه را روشن می نماید(سریع القلم،195:1389).
از طرف دیگر، در برخوردهای تبعیض آمیز به زنان القا می‌شود که به عنوان جنس دوم در مرتبه‌ای پایین تر از مردان به سر می‌برند. حال با توجه به واقعیات موجود، آموزشی که باید از نهاد خانواده صورت گیرد، بدین گونه می‌باشد که باید مناسبات و ارزش‌های دموکراتیک را جایگزین مناسبات و ارزش‌های پدرسالاری در میان خانوده‌های ایرانی نمود. از آن جایی که نسل امروز، نقش‌های پدر و مادران آینده را بر عهده خواهند داشت، باید محیط زندگی خانوادگی به سمتی سوق یابد که کودکان را با ارزش‌های دموکراتیک و اختیاری آشنا نمود و این وظیفه نهادهای آموزشی است که این آگاهی‌ها را در سطح جامعه و از طریق آگاهی رسانی به اقشار عمومی، خصوصاً استفاده از رسانه‌های جمعی برای خانواده‌ها به وجود آورند تا بدین گونه الگوهای سنتی نظیر فرهنگ خشونت، اقتدار، وابستگی، دنباله روی، احترام صرف به بالادست را کنار نهاده و الگوهای رفتاری دموکراتیک را آموزش دهند. از جمله این که به کودک امکان رشد و بیان را بدهند. با او سخن بگویند. پرسش‌هایش را در حد امکان پاسخ دهند و کنجکاوی‌هایش را برطرف سازند.
بدین گونه در چنین فضای شکل گرفته ای، کودکان اعم از دختر و پسر می‌توانند رفتار والدین را مورد شک و تردید قرار دهند و حتی اعتراض و مخالفت کنند و بر خواسته‌های خود پا فشارند. در چنین مناسباتی دیگر پدر و مادر خود را دانای کل نمی‌دانند و در مسایلی که به کودک مربوط است از اونظر می‌خواهند. بدین وسیله با آموزش است که فرد در درون نهاد خانواده یا می‌تواند شخصیتی دنباله رو پیدا کند یا برعکس آن وجودی مستقل یابد.
وظیفه نهادهای آموزشی در این خصوص این است که در مدارس و سطوح آموزش عالی تمام تلاش خویش را در جهت کنار گذاردن فرهنگ سیاسی سنتی به کار برند. نهادهای آموزشی در تمام سطوح مختلف، باید بر روی این نکته پافشاری کنند که تبعیض‌های جنسیتی، مانع مهمی‌در رشد شخصیتی افراد جامعه محسوب می‌شود و الگوهای رفتاری درست را میان دختران و پسران در دوران کودکی و نوجوانی به آموزش گذارند. بدین گونه است که در آینده می‌توانیم شاهد ظهور خانواده‌هایی باشیم که در آن، روابط زن و مرد دارای خصلتی دموکراتیک مبتنی بر گفتگو میان زن و شوهر، تفاهم، احترام متقابل، به رسمیت شناختن شخصیت آزاد یکدیگر و حق برابر آنها در تمامی جنبه‌های زندگی فردی، اجتماعی و خانوادگی می‌باشد.
بر اساس فرضیه این رساله، مهم ترین مانع حضور زنان در عرصه‌های سیاسی و اجتماعی جامعه ایران پس از انقلاب، فرهنگ سیاسی(از نوع تبعی) می‌باشد و مهم ترین آفت موجود در چنین فرهنگی، حاکم بودن روح پدرسالاری بر تمامی جنبه‌های زندگی فردی و اجتماعی است.
بنابراین مؤثرترین راه کار موجود همان تحول فرهنگی است. وظیفه نهادهای آموزشی در این تحول فرهنگی، عبارت است از: شناسایی توانایی‌های بالقوه و استعدادهای نهفته در زنان، تلاش نهادهای آموزشی در جهت اصلاح تفکر مردسالارانه در حیطه خانواده و اجتماع و جایگزینی تفکر انسان سالارانه (که این امر همان طور که تاکنون توضیح داده شد باید از نهاد خانواده آغاز گردد چرا که خانواده مهم ترین رکن جامعه پذیری محسوب می‌شود)، تبلیغ و تأکید بر نقش‌های غیر اقتصادی زنان در جامعه از طریق رسانه‌های همگانی، متوقف کردن تبلیغات مردسالار در تمامی رسانه‌های گروهی، بازنگری در ارزش‌های اخلاقی رایج در مورد وقار- متانت، خاموش ومطیع بودن زنان، کمک رسانی به زنان بیسواد – بیوه و بی سرپرست، ایجاد فضای مناسب فرهنگی برای بحث و گفتگو پیرامون چگونگی استفاده از منابع سنتی و دینی در جهت افزایش اشتغال زنان و مشارکت آنها، تغییر الگوهای اجتماعی و فرهنگی رفتار مردان به منظور از میان برداشتن تعصبات و سنت‌ها و روش‌هایی که مبتنی بر اصول طرز فکر پست نگری یا برتر نگری جنسیتی و یا نقشهای کلیشه‌ای برای مردان و زنان است، اجرای برنامه‌های آموزشی خاص برای افزایش مهارت زنان برنامه ریز در سیاست گذاری‌ها، اجرای طرح‌های آموزشی مخصوص به منظور افزایش تعداد زنان آموزش دهنده در برنامه‌های آموزش سازمان‌های توسعه و پیشرفت، آموزش مهارت‌ها و مدیریت‌های زنان و افزایش آگاهی‌های زنان در مورد اهمیت مشارکت این گروه بزرگ اجتماعی در توسعه، تلاش نهادهای آموزشی در خصوص رفع محدودیت‌ها و موانع فقهی موجود در راه مشارکت همه جانبه زنان در امور جامعه.
5-3 تأثیر نهاد مدرسه در فرآیند جامعه پذیری سیاسی:
در کنار نهاد خانواده، نهاد مدرسه به عنوان دومین نهاد مؤثر در جامعه پذیری سیاسی فرزندان، اعم از دختر و پسر می‌باشد. در ایران پس از انقلاب، در حقیقت مدارس بر خلاف آنچه در ابتدا تصور می‌شد موفقیت چندانی در انتقال آموزه‌های فرهنگ مشارکتی نداشته‌اند. البته نباید این نکته را از یاد برد که نقش مدارس مجموعه‌ای از تأثیر کتاب‌های درسی، آموزگاران (در بسیاری از موارد آموزگاران را می‌توان جزو رهبری افکار نیز تلقی کرد) و کادر دفتری است.
در ایران پس از انقلاب، مدیران و مسئولان مدارس دخترانه، نیز علاقه‌ای به انجام مباحث سیاسی در مدارس نداشته و بیشتر دختران را به مطالعه کتابهای درسی و آماده شدن برای امتحانات و کنکور آماده می‌کردند. این موضوع می‌تواند دارای دلائل مختلفی باشد:
– اول این که مدیران و مسئولان مدارس نیز به عنوان بخشی از کل مردم ایران، دارای ریشه‌های فرهنگ بدبینی و عدم اعتماد سیاسی هستند. از این رو، وارد شدن دانش آموزان دختر به عرصه سیاست را بی ثمر می‌دانند.
– از سوی دیگر از آنجا که فرهنگ نقد و نقادی و همچنین انعطاف پذیری که از مشخصات یک شخصیت مشارکت جو است، در جامعه ما بروز و ظهور چندانی ندارد این نگرانی از سوی مسئولان مدارس دخترانه وجود داشته که مبادا بحث‌ها و صحبت‌های سیاسی منجر به بی نظمی‌در محیط مدرسه گردد.
عوامل فوق سبب شده که مدارس نه تنها از قابلیت‌های عمده خود در راستای انتقال آموزه‌های فرهنگ سیاسی مشارکتی به دانش آموزان استفاده نکنند؛ بلکه بیشتر در جهت عکس آن عمل نموده‌اند. در این خصوص از جمله تحولاتی که باید در زمینه نهادهای آموزشی صورت گیرد عبارت است از:
– آماده سازی دختران نوجوان برای حضور در عرصه‌های سیاسی جامعه توسط مسئولان: مسئولان باید نگرش خود را نسبت به سیاست تغییر دهند. مطالب سیاسی در مدارس عرضه شود. به دانش آموزان دختر قدرت ابراز نظر و عقیده راجع به مطالب سیاسی داده شود و آنها را به حضور درامر سیاست و خصوصاً حضور در انتخابات تشویق نمایند و به آنها بیاموزند که عدم حضور نیمی از جمعیت فعال در جامعه و در عرصه سیاست منجر به پیدایش بحرانهای زیادی می‌گردد که یکی از مهم ترین این بحران‌ها، بحران مشارکت است.
– اصلاح محتویات کتاب‌های درسی: محتوای کتاب‌های درسی که در بیشتر جوامع از جمله کشور ما با سوءگیری‌های جنسیتی همراه است، می‌بایست توسط نهادهای آموزشی بررسی شده و مورد تجدید نظر قرار گیرد. به گونه‌ای که محتوای کتاب‌های درسی عاری از هر گونه تفاوت و تمایزات جنسیتی باشد. در دوران کنونی، محتوای کتاب‌های درسی بدین گونه می‌باشد که مثلاً پسرها گندم درو می‌کنند. فروشندگی می‌کنند. در مجامع عمومی همیشه همراه پدر هستند. این تصاویرارائه شده در کتابهای درسی، در پرورش روحیه و شخصیت پسران تأثیر بسزایی دارد و در دنیای بیرونی سبب می‌شود تا آنها کم کم احساس برتری کنند، از خود رفتاری فرادستانه بروز دهند و در نهایت موجودیت دختران را در نظر نگیرند.
رفتار دخترها در کتابهای درسی، همچنین بدین گونه به تصویر کشیده شده است که دختران وظیفه تر و خشک کردن بچه و نوزاد را برعهده دارند. جاروب کردن خانه بر عهده آنان است. دختر همراه مادر است و آن هم در امور خانه و نه در مجامع عمومی. این تصاویر از دختران، باعث می‌شود تا آنان نیزکم کم احساس ضعف و فروتری کنند، موجودیت پسر در نظر او بلند مرتبه به شمار آید و موجودیت خود را درجه دوم بپندارد.

                                                    .