دانلود مقاله ابوسعید ابوالخیر، بایزید بسطامی

این روایت گهربار این نکته مهم را به دست می‌دهد که باید محبوب خدا شد تا ولیّ خدا شوی و محبّ بودن، به تنهایی راه به جایی نمی‌برد. بسیارند روندگانی که محبّ خدایند و نه محبوب. «بگو: اگر خدا را دوست مى‏دارید، از من پیروى کنید تا خدا شما را دوست بدارد.» در پی حبیب خدا رفتن، انسان را حبیب خدا می‌کند و وصول به این مرتبه، طلیعه مقام ولایت است. باری، دستِ کوتاه و همت سالکانی که در وادی هراس از دوزخ یا بیابان شوق به بهشت رحل اقامت افکنده‏اند یا از این منزل گذشته اما گذرگاه محبت خدا و محب حق بودن را منزلگاه پنداشته‏اند، به بلندای این جایگاه بلند نمی‏رسد بلکه همتی والا و تلاشی مستمر و مجاهده‏ای توان‏فرسا لازم است تا این عطیه گران‌قدر الهی بهره آنان گردد، گرچه شدنی است که بنده‏ای بی‏خون دل مجذوب حق گردد و سالکی بی‏خون جگر محبوب او شود و به درستی که: دولت آن است که بیخون دل آید به کنار.
کسی که امور خارق عادت انجام دهد اما از زهد و ورع بویی نبرده باشد کارش از دایره ولایت الهی بیرون و به سوی ولایت شیطان کشیده شده و تصرفش از باب ولایت تکوینی الهی نبوده و دستش دست خدا نیست.
با تقرب به خداوند، دل آدمی کانون محبت آن جمیل مطلق می‌گردد و آثار این محبت در عمل وی آشکار می‌شود و عبد سالک را به عملی سازی دستورات الزامی از سوی خدای سبحان وامیدارد، آن هم بیچشمْ‌داشت هر پاداشی. و سرانجام بندهی رونده به سوی خدا، به تاج کرامت «قرب فرائض» مزین می‌شود. اینگونه بندگی و با این درجه از خلوص، عبد را بدان حد نزد خدا محبوب می‌سازد که جوارح و تمام وجود او مجرای عملی سازی خواستههای خداوندی می‌گردد. شعاع حب الهی در دل بنده چنان است که افزون بر انجام واجبات در عملی سازی مستحبات و هر گونه خواست غیر الزامی خدای سبحان، کمر همت می‌بندد و از این راه نیز به «قرب نوافل» و محبوب شدن بار می‌یابد.
تصرفات فراعادی اولیای خدا از رهآورد قرب به حق و در پی آن دست یازیدن به ولایت تکوینی است. ولایت معنوی گونه‌ای توانایی وچیرگی تکوینی بدانها می‌بخشد واراده آنان را برجهان چیره می‌کند. به این نحو که ولایت تکوینی از یک سو به استعدادهای نهفته در وجود انسان و از سویی دگر به ارتباط وی با خدای متعال بستگی دارد. انسان در سایه بندگی به جایگاهی از قرب و ولایت به خدای متعال می‌رسد که اثری از خودیت و خواهش‌های نفسانی در او باقی نمانده، صفات الهی در جانش تجلی می‌کند و مجرای فیض خدای متعال می‌گردد و به خواست خدا او در عالم متصرف می‌کند. در سخنی از امام صادق(علیه السلام) آمده است که: بندگی خدا گوهری است که نهایت آن پروردگاری [توانایی تصرف] است.
عارف با کمک همت و اراده نیرومند که از رهآوردهای حیات طیبه و ولایت به خدای متعال است در جهان خارج تصرف می‌کند. ابن عربی، او که پایه گذار این گونه جستارهای نظری است در این باره می‌گوید: «هر انسانی در قوهی خیال خویش چیزهایی را می‌آفریند که جز در آن وجود ندارند اما عارف با کمک همت و اراده چیزهایی را در برون از هستی خویش یعنی در جهان بیرون میآفریند و پیاپی همت عارف، نگاهدار آن است و بر او گران نمی‌آید. پس هر گاه غفلتی از نگاه داری آن به عارف دست دهد نابود می‌گردد.
نتیجه و ره‌آورد گفتار:
واژه کرامت در حوزه‌های مختلف علوم انسانی از جمله عرفان و تصوف از جستارهای ارزشمندی برخوردار است. کرامات اولیا امری پرچالش در حوزه عرفان و تصوف است که با نگریستن به جایگاه آن مبانی قرآنی خود را فرا می‌خواند اما بیشتر پژوهندگان این عرصه در دام بلند پروازی آرمان گرایی افتاده و این مهم را وانهاده‌اند. با این که در قرآن کریم به گونه مستقیم واژه کرامت با معنای حوزه عرفان یافت می نشود اما بن مایه های رسیدن به این امر عرفانی را می‌توان دریافت. آن چه از واژه شناسی دستگیر محقق می‌شود مربوط به حوزه اخلاق است. معنانی سخاوت، اخلاق و افعال نیکو و بخشندگی، باارزش، گرامی و مانند اینها از معانی لغوی کرامت است که در نتیجه واکاوی نوشتههای لغتنویسان می توان بدان دست یافت. اما در اصطلاح، معنایی همسان معجزه دارد البته بیفراخوانی آدمیان به سوی خویش، هر متاع پر ارجی شبیهسازی دغلکاران را در پی دارد از این رو جادوگران بیکار ننشسته و افزون بر کژراهه رفتن، راه مردمانی را هم در شناسایی حق بستهاند. نیز این امر با آوردههای کافران و استدراج شدگان گسستی عمیق دارد چرا که انجام کرامات، با ایمان همراه است و نه کفر. نگارنده تلاش کرده گسست های دوازدهگانهی کرامت را از بقیه امور خارق عادت مشابه، بیاورد تا امر آشکارا به بحث گذاشته شود. کرامت به رغم فرامکانی و فرازمانی بودنش هرگز با قاعده علیت سر ناسازگاری ندارد و از قوانین خلقت سرپیچی نمی‌کند چه که «و هیچ چیز نیست مگر آنکه گنجینه‏هایش به نزد ماست.»
نکتهی باریک اینکه کرامت جستاری جدا از مقوله کشف و شهود است و همراهی این دو در گفتمان‌ها نباید به یکی پنداشتن شان بینجامد. دست آخر مسئله مهم این که عارف با عصای بندگی و دوستی او از رهگذر قربنوافل و فرائض، به حضرت احدیت نزدیک شده، به ولایت تکوینی از سوی حق دست می‌یازد خدای گوش و چشم و دست و پای او می‌شود و او به عنوان خلیفه و نمایندهی آفریننده و تدبیرکنندهی هستی، در جهان دخل و تصرف می‌کند.
***
**
*
گفتار دوم:
درباره‌ی ولیّ
1. واژه‌شناسی ولیّ
واژه «ولیّ»، «saint» بر وزن فَعیل که جمع آن اولیاء است از «ولایت» به صدای زیر واو و نیز با حرکت زبر آن گرفته شده که نخستین آن دو به معنای سرپرستی و حکومت و دومین آن معنای نزدیکی و قرب می‌دهد؛ و هر دو هم به معنای فاعل و هم به قصد مفعول به کار رفته‌اند و برای هر دو معنا شاهد قرآنی وجود دارد. «ولاء» یا همان ولایت با حرکت بالا و نیز «توالی»، با هم از یک ریشه به معنای «قرار گرفتن دو یا چند چیز هم جنس در کنار هم بهگونهای که چیزی از جنس خود آنها میان‌شان فاصله نیندازد و چسبیده به هم باشند» است و به‌راستی کنایه از گونه های مختلف قرب از دید مکان، نسبت، دین، دوستی، یاری، و یا باور است. وجود ارتباط بین امور پیوسته و متوالی ضروری است به گونهای که بی دو چیز، هیچگونه ارتباطی وجود نداشته باشد و همچون سنگی در کنار انسان باشد رابطه ولایی بین آن دو بیمعناست. «وَلْی» که ریشهی ولایت است نیز معنی قرب میدهد از این رو حبیب را ولی گویند چرا که نزدیک به دوستدار خویش است.» بنابراین از ولایت، نزدیکی‌ای مکانی یا مکانتی و مینوی دست می‌دهد.
مختصر، آنکه ولیّ بر وزن فعیل دو گونه معنای رو در رو دارد نخست به معنای مفعول است یعنی کسی که خدای کار او را به دست می‌گیرد آنی، او را به حال خود وانمینهد و هماره او را مراعات می‌کند و دوم، ولی بر وزن فعیل اما برای مبالغه در چیزی است به این معنا که بندهای هماره به فرمان‌برداری مولای خود مشغول و در میان طاعتش هرگز دچار سرپیچی نشود. هر دو ویژگی هم بایدی است تا آدمی، ولیّ گردد : ضروری است که به حقوق الهی قیام کند و نیز لازم است خداوند او را در شادی و غم نگه دارد چنان که پیغامبر نیز بایدی دارد و آن اینکه معصوم باشد. از برجستگی‌های واژهی ولیّ کاربرد همسان آن برای خداوند و بندگان برگزیده‌اش است.
2. مفهوم‌شناسی ولیّ
«ولایت» و مراتب آن از آثار دستیازی به والاترین پله‌های انسانی در سطح فردی است و «ولی» بالاترین رتبهای است که بر عارف بار می‌شود که از رهگذر بندگی و فنای اراده و هستیِ بنده در خداوند متعال، دست میدهد. این مسئله از باورهای هم‌سود تشیع و تصوف به شمار می‌آید. عرفان پژوهان آگاه‌اند به اینکه نگارش عرفانی‌ای نیست بی آنکه سخن از ولایت در آن نرفته باشد و حرف از ولیّ نزده باشد که خداشناس را باید در کتب معرفتی به اولیا، شناخت. معرفت حق در گرو شناخت حقیقت انسان، و انسان شناسی رهین فهم مرتبه ولایت است که اهم مراتب خلیفه الله شمرده می‌شود. «ابو عبدالله محمد بن حسن بن بشر بن هارون ترمذی» مشهور به «حکیم ترمذی» زادهی سال‌های 205 یا 215 ه. ق پایه گذار سلسله «حکیمیه»، از نخستین فرقههای صوفیه در سده سوم هجری است. او که خود دارای حالات روحانی و انقلاب درونی و سلوک عرفانی و زهد و ریاضت بوده و البته در راه خویش آزارها دیده، از نخستین کسانی است که در قلمرو ولایت قلم زده است و به گفته هجویری قاعده سخن و طریقش بر « ولایت » بود.
کاشانی در «اصطلاحات الصوفیه»، ولایت را اینگونه میشناساند که: «ولایت قیام عبد است به حق، در مقام فنای از نفس خود و آن، بهواسطه قرب و سرپرستی حق نسبت به او حاصل می‌گردد تا به نهایت جایگاه تقرب دست یابد.» بر اساس آن، ولیّ را این چنین به تعریف می‌گذارد که: ولی آن است که خداوند کار او را به دست گرفته و او را از سرپیچی نگاه داشته است. او را با نفسش وانمینهد تا به بالا مرتبه کمال برسد. « او براى نیکوکاران کارسازى مى‏کند».
به گفتهی ابنعربی، ولیّ شدن یک انسان، به معنای فراتر رفتن از مرزهای عبودیت و قرار گرفتن در جایگاه ربوبیت است.
حکیم الهی، ملاهادی سبزواری، انسان را از نگاه ترقی و تدرج در مراتب کمال و سعادت، دارای گونههایی دانسته: ولیّ را مسلمان مؤمنی می داند که افزون بر عابد و زاهد و عارف بودنش، خداوند وی را به جایگاه قرب برساند و با الهام و دمیدن در جان او تأییدش کند.
مرحوم حاجی، رسول، اولوالعزم و خاتم را نیز به عنوان مراتب پس از ولی برشمرده و به تعریف مینشیند. همو در جایی دگر معانی گونهگونی را برای ولیّ برمی‌شمرد از جمله: «آن که امور عام را به عهده گیرد و در آن دخل و تصرف نماید.»
در عرف خداشناسان «ولی» هموست که در زبان خانقاهنشینان پیشین به پیر، شیخ، مرشد، دلیل راه و قطب نیز خوانده می‌شد. به اصطلاح پسینیان صوفیه، شیخ کسی است که در مراحل طریقت کامل شده باشد و بتواند مبتدیان را دستگیری و راهنمایی کند. شیخ چون به مراحل عالی کمال برسد و در کمال، استغنای تام پیدا کند قطب نامیده می‌شود. اخیار، ابدال، ابرار، اوتاد، نقیب، قطب و غوث که البته همه در یک رتبه نیستند همه از صاحبان مراتب مختلف ولایتاند. دامنهی اطلاق کلمهی ولیّ در بین صوفیان بسیار وسیع است و همانگونه که بر بزرگعارفانی از قبیل بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی و جنید بغدادی و ابوسعید ابوالخیر و جلال‌الدین رومی و ابن عربی و مانند آنها نهاده شده، گاه نیز بر مبتلایان به حملههای عصبی و مصروعان و گروهی که از دید طب مشاعرشان مختل و سبک مغز و نیمهدیوانه محسوباند به کار رفته است که در بین صوفیه به عقلای مجانین معروفند. به باور بسیاری از بزرگان صوفیه «ولایت» و «مقام قدس» بسته به ایمان است نه عمل، به این معنی که به جز کفر هیچ گناهی سبب هلاکت ابدی آدمی نیست اینگونه تفکر برای خامان و مبتدیان صوفیه ممکن است زیانبار شود ولی چیزی که تعدیل کننده این باور تند واقع شده اهمیتی است که همه بزرگان صوفیه به رعایت آداب و اصول شرع داده و پیروان را وادار به رعایت احکام دین کرده‌اند؛ و بیشتر پیران خود اسوه و مثال پرهیزگاری و فضیلت بوده‌اند. حکایات فراوان در زهد و ورع ایشان در زیستنامههاشان، نمایانگر این سخن است.
3. گونه‌های ولایت
عارفان و عرفاننویسان، ولایت را در وهلهی نخست به ولایت ذاتی و عرضی تقسیم کرده‌اند. چنان‌که بر اهل پژوهش پنهان نیست ولایت، در تقسیمی که از بخش نخست یعنی ذاتی است به عامه و خاصه و خاصه نیز به مطلقه و مقیده تقسیم شده است.
«ولایت بالذات» که به مصداق آیهی: «اوست کارساز ستوده» ویژهی ذات حق است و ولایت بالعرض که ولایت دیگران است برگرفته از ولایت بالذات می‌باشد. ولایت نخست یعنی ولایت خداوند و حق و سرپرستی او از بندگان، خود به دو قسم، بخشپذیر است: ولایت عامه که به مصداق آیهی: «او براى نیکوکاران کارسازى مى‏کند.» در میان همه مؤمنان همسان است و ولایت خاصه که مخصوص واصلان از ارباب سلوک است که عبارت از فنای عبد در حق و بقای به او. ولایت بالعرض نیز که به سبب تخلق به اخلاق الهی و تحقق به مراتب فنا و بقا حاصل می‌شود خود دو گونه است: ولایت مطلقه و مقیده.

                                                    .