دانلود مقاله عرفان اسلامی، حقیقت محمدیه

بدیهی است که آن کس که خداوند حقیقت همه این نام‌ها را بدو ببخشد بر عالم چیره می‌شود و می‌کند آن چه را خدایش می‌کند.
2-3-8. بیان پیوند آدمی(ولیّ خدا) با اسمای حسنای خداوند
ما در سلوک فطرى خود به سوی اسمای الهی به وجود کمالاتى در عالم کون آگهی یافتیم، و از مشاهده آن یقین کردیم که خداوند نیز دارای آن صفات کمال هست، چون او مالک عالم است، و همه چیز را بر ما و بر همه چیز افاضه مى‏کند، و نیز گفتیم که از دیدن صفات کمبود و نیاز، یقین کردیم که خداى تعالى منزه از آنها و متصف به مقابل آنها از صفات کمال است، و او با داشتن آن صفات کمال است که کمبود‏ها و نیازهای ما را برمى‏آورد، و دست ولیّ خود را بیپاسخ و روا شدن برنمی‌گرداند.
از این بیان روشن گردید که وسیله ارتباط جهات خلقت و خصوصیات موجود در موجودات با ذات متعالى پروردگار، همانا صفات کریمه او است، یعنى صفات، واسطه میان ذات و مصنوعات او است.
پس علم، قدرت، رزق و نعمتى که در این عالم است به ترتیب از خداى سبحان سرچشمه گرفته، بهخاطر
این است که خداى سبحان متصف به صفت علم و قدرت و رازقیت و منعمیت است. بنابراین
بیماری که مى‏خواهد براى بهبودیاش به سوی خدا شود مى‏گوید: یا شافى، یا معافى، یا رؤوف، یا
رحیم بر من ترحم کن و از این درد شفایم ده و هرگز نمى‏گوید: یا ممیت، یا منتقم، یا ذاالبطش، مرا شفا ده.
قرآن کریم هم در این روش و در این حکم ما را تصدیق نموده است، و او راست‌گوترین گواه بر درستی این اندیشه است. آرى، قرآن کریم همواره آیات را به آن اسمى از اسمای خدا پایان می‌دهد که همگون با مضمون آن آیه است، و همچنین حقایقى را که در آیات بیان مى‏کند در پایان آن آیه با یادکرد یک و یا دو اسم- به حسب اقتضاى مورد-، آن حقایق را تعلیل مى‏کند. قرآن در میان کتاب‌های آسمانی‌ای که به ما رسیده و منسوب به وحى است تنها کتابى است که اسمای خدا را در بیان مقاصد خود به کار می‌بندد و علم به نام‌های خود را به ما مى‏آموزد.
پس، از آنچه گذشت روشن گردید که انتساب ما به خداى تعالى بهواسطه اسمای اوست، و انتساب ما به نام‌های او بهواسطه کارایی‌هایی است که از اسماى او در سراسر هستی می‌بینیم. آرى، آثار جمال و جلال که در پهناى گیتى پخش است تنها وسیله‏اى است که ما را به اسمای دلالت کننده بر جلال و جمال او از قبیل حى، عالم، قادر، عزیز، عظیم و کبیر و امثال آن هدایت نموده و این آثارى که از ناحیه اسمای خداوند در ما و عالم ما مشهود است از جهت سعه و ضیق مختلف‌اند، و این سعه و ضیق در ازاى عمومیت و خصوصیت مفاهیم آن اسما است. در مجموع ملاحظه میکنیم که همه، در تحت یک اسم اعم که همان رحمت فراگیر است قرار مى‏گیرند. بنابراین، براى اسمای حسنا عرْضى است عریض که از پایین، به یک و یا چند اسم خاصى که در پایین آن دیگر اسم خاصى نیست منتهى مى‏شود و از سوی بالا، به اسمی فراگیر آغاز مى‏شود. و بدین شیوه بالاى هر اسمى، اسم دیگرى است از آن وسیع‏تر، تا آنکه به بزرگ‌ترین اسمای خداى تعالى منتهى شود که به تنهایى همگى حقایق اسما را داراست، و آن «اسم اعظم» است.
معلوم است که اسم، هر اندازه عمومى‏تر باشد آثارش در عالم وسیع‏تر و برکات فرود آمده از ناحیه‏اش بزرگتر و تمام است، براى اینکه گفتیم آثار، همه از اسما است. پس عمومیت و خصوصیتى که در اسما است بهعینه در آثارش هست. بنابراین، اسم اعظم، آن اسمى خواهد بود که تمامى آثار، بدان منتهى میشود و هر امرى در برابرش خاضع مى‏گردد. هر که بدین اسم دست یابد عالَم، خاضع و در دست اوست و هر چه بخواهد می‌شود و هر چه از خدای درخواست کند به اجابت رسد. با گفتن یا «محیی» زنده می‌کند و با گفتن یا «ممیت» میمیراند.
2-3-9. حقیقت و کارکرد اسم اعظم
در میان مردم چنین جا افتاده که اسم اعظم، نامی است لفظى، از اسماى خداى تعالى که اگر خدا را به آن بخوانند خواسته‌شان روا مى‏شود و در هیچ مقصدى از کارایی باز نمى‏ماند و چون در میان اسمای حسناى خدا به چنین اسمى دست نیافته و در اسم جلاله «اللَّه» نیز چنین اثرى ندیده‏اند باورمند شده‏اند که اسم اعظم، مرکب از حروفى است که هر کسی آن حروف و شیوه ترکیب آن را نمى‏داند، و اگر کسى به آن دست بیابد همه موجودات در برابرش خاضع گشته و به فرمانش در مى‏آیند. در این سخن نیز یک حرف نیست بلکه چندین سخن وجود دارد و باز دچار گوناگونی گفتار و تأویل شده است بعضى گفته‏اند: آن اسم اعظم عبارت است از «حى» و «قیوم». برخی دیگر گفته‏اند: آن «ذو الجلال و الاکرام» بوده است. شماری دیگر گفته‏اند: «اللَّه» و «الرحمن» بوده. بعضى آن را به زبان عبرانى «آهیا شراهیا» دانسته‏اند و بعضى گفته‏اند: آن عالم چنین دعا کرد «یا الهنا و اله کل شى‏ء الها واحدا لا اله الا انت، ایتنى بعرشها- اى معبود ما و معبود هر چیز که معبودى واحد هستى و جز تو معبودى نیست، تخت او را برایم بیاور.» و نیز نظر داده‏اند که: اسم اعظم «اللَّه» و در مرحله بعد «رحمان» است. اما ناشدنی است اینکه اسم اعظمى که در هر چیز تصرف دارد، از قبیل واژه‌ها و یا مفاهیمى باشد که الفاظ بر آنها دلالت مى‏کند، بلکه اگر به راستی چنین اسمى باشد و چنین آثاری از آن یافت شود، به ناچار حقیقت اسم خارجى است، که مفهوم آن واژه به نوعى با آن منطبق مى‏شود، خلاصه آنکه: آن اسم، حقیقتى است که اسم لفظى، اسمِ آن اسم است. و در واژههای آیهی شریفه هیچ خبرى از این اسمى که مفسران گفته‏اند نیامده، تنها و تنها چیزى که آیه، در این باره فرموده این است که شخص نام‌برده که تخت ملکه سبأ را حاضر کرد علمى از کتاب داشته است. از آنچه گذشت این نیز روشن شد که دانش یاد شده از سنخ علوم فکرى و اکتسابى نیست و آموزشبردار نبوده است.
به نظر اصحاب عزیمت و دعوت، اسم اعظم داراى لفظى است که به حسب طبع دلالت بر آن مى‏کند نه به حسب وضع لغوى. چیزى که هست این است که: ترکیب حروف آن به حسب اختلاف نیازها و مطالب، مختلف مى‏شود، و براى بدست آوردن آن، راه‌های ویژهای است که نخست حروف آن، به آن طرق استخراج شده و سپس آن را ترکیب نموده و با آن دعا مى‏کنند، البته تفصیل سخن آن، محتاج به بازگشت به آن فن و اهلش است.
ظاهر روایاتی که در این باب آمده رهنمون به لفظی بودن بحث اسم اعظماند اما توجیه پذیرند. در پارهای از روایات وارد شده نیز کوتاهاشارهای به این معنا هست، مثل آن روایتى که مى‏فرماید:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم» نسبت به اسم اعظم نزدیک‌تر است از سفیدى چشم به سیاهى آن. و آن حدیثى که مى‏گوید: اسم اعظم در آیه‌الکرسی و آغاز سوره آل عمران است. و نیز روایتى که مى‏گوید: حروف اسم اعظم در سورهی حمد پراکنده است، و پیشوای معصوم(علیه السلام) آن حروف را مى‏شناسد و هرگاه بخواهد آن را ترکیب نموده و با آن دعا مى‏کند، و در نتیجه خواسته‌اش روا مى‏شود. نیز روایتى که بر این است که: آصف بن برخیا وزیر سلیمان با حروفى از اسم اعظم که پیشش بود از خدا خواست و توانست تخت بلقیس، ملکه سبأ را در مدتى کمتر از چشم بر‌هم‌زدن به نزد سلیمان آورد، و آن سخن معصوم(علیه السلام) که مى‏فرماید: اسم اعظم مرکب از 73 است، و خداوند 72 حرف از این حروف را در میان پیامبرانش تقسیم نموده، و یکى را به خود و در علم نهانش اختصاص داده است، هم‌چنین روایات دیگرى که بر مرکّب لفظى بودنِ اسم اعظم اشارت دارد. اما به نظر میرسد سخن زیبای عارف نافذ، حضرت امام خمینی (قدس سره) بهترین برداشت از متون روایی و لطیفترین بیان از شهود عرفانی است که: «الأسم الاعظم: إمام أئمه الأسماء و الصفات».
و لیکن جستار حقیقى از علت و معلول و ویژگی‌های آن، همهی این سخنان را رفع مى‏کند، زیرا کارایی راستین، دایر مدار وجود موجودات و قوت و ضعف وجود آنها و همگنیِ میان اثرگذار و اثرپذیر است، و صرف اسم لفظى، از آن رو که واژهای است، چیزى جز مجموعه‏اى از صدا‏هاى شنیدنى نیست، و شنیدنى‏ها از کیفیات عرَضیه‏اى هستند که اگر از جهت معناى متصورش اعتبار شود، صورتى است ذهنى که به خودی خود هیچ اثرى در هیچ موجودى ندارند، و ناشدنی است که صدایى که ما آن را از حنجره خود بیرون می‌فرستیم، و یا صورتی خیالی که ما آن را در ذهن خود نقش‌بندی می‌کنیم کارش به جایى رسد که به وسیله وجود خود، هستی هر چیزى را مقهور سازد، و در آنچه که ما میل داریم به دلخواه ما تصرف نموده، آسمان را زمین و زمین را آسمان کند، و… و حال آنکه خود آن صدا برخاست از خواست ماست.
اسمای الهى- و به ویژه اسم اعظم او- هر چند در عالم، کارا بوده و اسباب و وسایطی براى فرود آمدن فیض از ذات خداى تعالى در این عالم مشهود بوده باشند، اما این کارایی‌شان به خاطر حقایق‏شان است نه به واژههاشان، که در فلان زبان رهنمون بر فلان معناست و همچنین نه به معانی‌شان که از الفاظ فهمیده شده و در ذهن تصور مى‏شود بلکه معناى این تأثیر این است که خداى تعالى که پدید آورنده همه‌ی عالم است، هر چیزى را به یکى از صفات کریمه‏اش در ردای نامی که مناسب آن چیز است می‌آفریند.
چیزى که هست این است که: خداى تعالى وعده داده که خواست دعاکننده را روا کند چنانکه می‌فرماید: «به راستى که من نزدیکم. دعاى دعا کننده را هنگامى که مرا [به دعا] بخواند، روا مى‏دارم.» و این اجابت، بسته به دعا و طلب حقیقى و راستین است و نیز البته متوقف بر ایمان و فرمانبری. نیز همان‌گونه که در تفسیر آیهی بالا سخن رفت، موقوف بر این است که از خود خدا درخواست شود نه از دیگرى. آرى، کسى که دست از تمامى وسایل و اسباب برداشته و در نیازی از نیازهایش به پروردگارش بپیوندد، در حقیقت، متصل به حقیقت اسمى شده که مناسب با نیازش است. در نتیجه آن اسم نیز با حقیقتش تأثیر کرده و دعاى او مستجاب مى‏شود. این است حقیقت دعاکردن به واسطه اسم. و به همین جهت، خصوصیت و عمومیت تأثیر به حسب حال آن اسمى است که حاجتمند، به آن چنگ زده است، پس اگر این اسم، اسم اعظم باشد تمامی عالم رام و به فرمان حقیقت آن شده، و دعاى دعاکننده به طور مطلق و همه جا مستجاب مى‏شود. بنابراین، روایات و ادعیهی این باب باید بدین معنا خوانده شوند. در جایی نیز بزرگ‌ترین اسم از اسمای الهی را «حقیقت محمدیه» به حساب آورده‌اند که این اندیشه، افزون بر اینکه تاب به زبان آوردن را داراست با مبانی عرفان اسلامی نیز همگنی دارد.
اما اینکه در روایت است که «خداوند اسمى از اسمای خود و یا چیزى از اسم اعظم خود را به پیغمبرى از پیغمبران آموخته»، معنایش این است که راه انقطاع وى از جز خود، به سوى خود را به او آموخته، و این گونه یاد داده که نامی از نام‌های خود را در خواسته او به زبانش جارى ساخته است، تا عیان و نهان جهان در برابر او به کرنش درآیند چرا که او با عبودیت به ربوبیت رسیده و جانشینی شایسته برای آفریننده و تدبیر کنندهی هستی است.
3. خلافت الهی
راز نهانِ جانشینیِ انسان از خدا، از سخنان پیچیده دانش‌هاست و بار یافتن بدان در توان کسی از آدمیان نیست و این امر شدنی نمی‌باشد جز با وحی خداوند بر برگزیدگانش و یا به چیزی بهمثل وحی و اشراق درون. اگر چه سخن کردن در نهانی‌ها دشوار است و مرد خود می‌طلبد اما در ضرورتِ بودن خلیفه خدا، می‌توان استدلال آورد. نشانهی راز خلافت او و نیز شایستگی سجده فرشتگان و غایت هر دو عالم بودن آدمی، آنگاه روشن خواهد شد و مصداق خواهد یافت که مفاد گفتار خدای بلند مرتبه، در او محقق و آشکار گردد که می‌فرماید: «نشانه‏هاى خود را در کرانه‏هاى عالم و [هم‏] در نفس خودشان به آنان خواهیم نمایاند تا براى آنان روشن شود که آن حقّ است. آیا کافى نیست که پروردگارت بر همه چیز آگاه است؟».
3-1. واژه و معناشناسی خلافت
خلیفه که جمع آن، خلائِف است و هر دو از واژههای قرآنی‌اند از ریشه وحیانی خَلْف گرفته شده
به معنی ضد پیش‌رو است یعنی پشت سر که قرآن نیز بدان گواه است. در آنچه مایه خَلْف گفتنِ آن
شده دو وجه است: یکی اینکه آنچه به خاطر کمی منزلتش پس می‌آید را خلف گویند بنابراین چیز

                                                    .