دانلود مقاله مراتب هستی، انسان کامل

پست را نیز خلف گویند: «یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» و قال تعالى: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ
وَ مِنْ خَلْفِهِ» و قال تعالى: «فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَهً» و دیگری چیزی را که
نه به دلیل کم ارزش بودنش، تأخیر افتد نیز در قرآن کریم به معنی خلف آمده است «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ»
اما خلافت، همان نیابت از دیگری است یا برای اینکه او اینک حضور ندارد یا اینکه مرده است یا توان انجام آن کار را ندارد و یا برای شرافت دادن مستخلف است. چنانکه قرآن عزیز می‌فرماید: «او کسى است که شما را در زمین جانشینان [خود] گرداند»، «و او کسى است که شما را فرمانروایان زمین گرداند»، «و پروردگارم قومى جز شما را جایگزین مى‏سازد». خَلائف جمع خلیفه و خلفاء جمع خلیف است به مانند: «یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناکَ خَلِیفَهً فِی الْأَرْضِ»، «وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ»، «جَعَلَکُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» آیات یاد شده این سخن را گواهی می‌دهد. اما در اینجا تنها بنابر وجه پایانی یعنی برای شرافت دادن می‌توان گفت: خدای سبحان اولیای خود را در زمین جانشین خود قرار داد و هر سه احتمال پیشینش درباره خداوند ناپذیرفتنی است.
مفرد در این ماده، به معنای چیزی است که مقابل جلو باشد یعنی آنچه که از دید زمان یا مکان یا کیفیت در پشت چیزی باشد. در خلیفه، پسآمدنِ زمانی شرط است. در دومی تأخر مکانی لازم است مانند پشت سر هم آمدن نشستن و رفتن و ایستادن. و در سومی تأخر و پس آمدن در کیفیت و صفت و ویژگی‌های آن چیز معتبر است. بهمثل تغییر در بوی دهان و طعم آن و نیز همانندی مردی در ویژگی‌های اخلاقی و چگونگی رفتار و هم چنین همسانی در باور و نظر و اندیشه و شیوههای مختلف با پدرش. پس در همهی این معانی، جنبه پسآمدن و قرار گرفتن در پشت وجود دارد. خلیفه مانند خَلْف، صفت است اما آنگاه که به خداوند نسبت داده شود منظور تأخر کیفی است و این معنی از شریف‌ترین ویژگی‌های روحانی و والاترین جایگاههای الهی است و بالاتر و برتر از آن جایگاهی نیست و در آیات قرآن کریم بدان اشاره شده است: «به راستى من جانشینى در زمین خواهم گمارد.»، «اى داود، ما تو را در زمین فرمانروا ساختیم» و نیز در زیارات امامان شیعه: «درود بر تو ای جانشین خدا در زمین» وارد شده است.
3-2. ضرورت وجود خلیفه‌ی خدا در عالم
از آنجا که حکم و اقتضای سلطنت ذات ازلی واجب تعالی و نیز صفات علیای او مملکت الهی را گسترده نموده و پرچم ربوبیت را با آشکار نمودن آفریده‌ها و محقق کردن حقایق هستی و مسخر کردن همه چیز و امضای امور و تدبیر سرزمین‌ها و حفظ مراتب هستی و… پراکنده است و مباشرت در این کار نیز از ذات قدیم خداوند بهگونهی بیواسطه، دور و ناشدنی است چرا که قدیم را با حادث سازگاریای نمی‌باشد. از این رو او که حکیم مطلق است به جانشینیِ نایبی از خویش، حکم نموده تا او به جای خداوند تصرف کند و ولایت در همه امور یادشده را داشته باشد.
3-3. معنای خلافت خدا در عین حضور خداوند
خلیفه کسی است که پس از «مُسْتَخْلَفٌ عنه» قرار می‏گیرد و در «خَلف» و ورای او واقع می‌شود و چون خدای سبحان همواره حضور داشته و هرگز غیبت ندارد، استخلاف و جانشینی نسبت به او معنا نخواهد داشت. پس اینکه می‌گوییم خدا می‌خواهد در زمین خلیفه، بیافریند و انسان، یا تنها انسان کامل، خلیفه اوست بیآن که خدا جایی را وانهد تا انسان در آن جا قرار بگیرد، به چه معناست؟ خداوند که خَلْفی ندارد، تا انسان از خلف او وارد صحنه هستی شود، او که غایب نیست تا در نبود او دیگری امور جهان را به دست گیرد. این چه خلافتی است که با حضور مستخلف عنه تحقق می‌پذیرد؟ آیا می‌توان اینگونه پاسخ داد که: اگر انسان را جدای از خالق تصور کنیم و خالق را محدود و متناهی بدانیم، این خلافت قابل تصور است، لیکن ذات ازلی و نامتناهی حق هرگز محدود نیست و بر هر چیز احاطه دارد: «او به همه چیز احاطه دارد.» و جایی از او تهی نیست و او نیز از جایی غایب نیست. پس حتی فرض غیبت درباره او محال خواهد بود که خداوند صحنه‏ای را ترک و خلیفه او مکانش را اشغال کند. به همین جهت باید معنی استخلاف را درباره خداوند توجیه نمود.
خلافت انسان کامل، نه به معنای تهی شدن صحنه هستی از خداوند است، و نه واگذاری جایگاه الوهیت خداوند به او، زیرا نه نهان شدن و محدودیت خداوند تاب تصور درست دارد و نه خودکامگی انسان در تدبیر امور، چون موجود ممکن و فقیر، از اداره امور خود ناتوان است، چه رسد به تدبیر کار دیگران.
از این رو به ناچار به دنبال روزنهای برای یافتن این صفت جانشینی در آدمی اینگونه می‌گوییم که: اگر فعلی، مظهر فعل دیگر باشد و یا صفتی مظهر صفت دیگر باشد و نیز اگر ذاتی مظهر ذات دیگر باشد و جای آن را بگیرد، و تفاوت بین آنها همان امتیاز بین ظاهر و مظهر باشد و یکی اصل و دیگری آیت و مرآت او باشد، می‏توان گفت که جانشینی درباره خداوند فرض درست می یابد. البته این معنای استخلاف از معنای تفویض که خداوند صحنه را وانهد و کار را به انسان واگذارد، کاملاً جداست و تفویض، نه مورد تأیید عقل است، و نه برگرفته از نقل.
بنابراین آنجا که انسان، کار درست و خدایی انجام می‌دهد، همان دست خداست که به صورت آدمی کار نیک را در این مظهر خاص انجام می‌دهد، نه شخص انسان: «آنچه از نعمت به تو رسد، پس از [جانب‏] خداوند است.» ولی انسان وقتی گرفتار تبهکاری و عصیان است و منشأ پیدایش شر و کار زشت می‌شود، خلیفه خدا نیست و آیت او محسوب نمی‏شود؛ زیرا تبهکاری نقص و شرّ است و به خود انسان برمی‏گردد و هرگز به کمال صرف راه ندارد: «و آنچه از گزند به تو رسد، [بدان که‏] از [جانب‏] شخص توست.» از این رو کارهای مرتاضان و جادوگران هرگز بر اساس خلافت الهی نیست چرا که مشمول کریمه پیشین است و کارشان نادرست و گزندی از خود به خویش است.
کوتاه آنکه، خداوند چون بر هر چیزی محیط و شاهد است، محیط مطلق، خلیفه نخواهد داشت و حاضر محض، استخلاف نمی‏پذیرد و اینکه کسی را به عنوان خلیفه خود معرفی می‏کند، بدین معناست که آن شخص دست خداست که ظهور می‌کند، چنانکه فرمود: «با آنان پیکار کنید، تا خداوند آنان را با دستان شما عذاب کند.» و نیز فرمود: «هنگامى که [به سوى آنان خاک‏] افکندى، تو نیفکندى بلکه خداوند افکند.» در همهی این موارد، دست خداست که از آستین بنده خاص وی بیرون می‏آید و در او ظهور می‌کند. انسان، آیت، مظهر و جانشین خدایی است که در وی ظهور کرده است و جانشینی در چنین موردی بدان معناست که خداوند بالاصاله بر هر چیز، محیط است و خلیفه خدا که انسان کامل است بالعرَض اینگونه است. چون معنای خلیفه آن است که مظهر مُسْتَخْلَفٌعنه باشد و کار مستخلف‏عنه را بکند. پس خدایی که بر همه چیز محیط است آثار قدرتش، از دست انسان کامل ظهور می‌کند و این انسان کامل که مظهر آن اصل است، نیز محیط بر همه چیز می‌شود. آثار احا

                                                    .