دانلود پایان نامه ارشد با موضوع استان فارس، آرمانگرایی

ترجمه: من مأذون هستم که در غربت، نام و نشانم گم شد، در کجا سیر کنم (به کجا بروم) مکان و جایگاه من کجا خواهد بود؟ (زمانه و روزگار) مرادم را نداد و جانم را نستاند، خدا کند هیچ جوانی، روزهایی را که من دیدهام ( تجربه کردهام) نبیند.
آرامگاه وی که با راهنمایی مرحوم عزیزخان فیلی قشقایی (فرزند خداکرمخان) در سال 1372 مورد شناسایی قرار گرفته، هم اکنون (1379) به همت جمعی از عشایرزادگان عزّت طلب و غیرتمند در حال بازسازی است. (نادری درهشوری، 1379، ص 17)
3-3- مقایسهای کوتاه از زندگی حافظ و مأذون
با بررسی زندگی نامههای حافظ و مأذون به نکات مشترکی در احوال آنها پی میبریم و بر همین اساس در مییابیم که شاید دلیل همسانیهای شعری این دو شاعر ریشه در همین اشتراکات زندگی شان داشته است، اشتراکاتی که سبب شده شاعری ایلیاتی همچون مأذون، برخاسته از یک جامعه‌ی کوچک ایلی با باورها و فرهنگی فرسنگ ها دورتر از عصر خواجهی شیراز و از همه مهمتر با زبانی غیرفارسی، چنان پیوندی با سروده‌های حافظ برقرار سازد که هر اهل فنِّ ادب دوستی را که به زبان ترکی و اشعار مأذون آشنایی دارد در حیرت فرو برد که چگونه ممکن است سروده‌های یک شاعر فارسی گوی پس از گذشت قرنها چنین پیوندی در تاروپود بافتههای هنرمندانه ی یک شاعر غیر فارسیگوی داشته باشد و این گونه است که سخن حافظ مبنی بر آوازهی وی و سروده‌هایش در جهان به ویژه حجاز و عراق، کاملاً درست و صادقانه جلوه مینماید.
از اشتراکات موجود در زندگی و احوال حافظ و مأذون گفتیم، یکی از این موارد، محلّ زندگی و آبشخور فرهنگی یکسان این دو شاعر است، از آن جا که هر دو در جامعه‌ی فارس زندگی کردهاند (هر چند در دورانهای مختلف و قسمتهای مختلف آن) امّا اعتقادات و باورهای یکسان حاکم بر آن جامعه، حتماً از موارد مهم تأثیرگذاری بر احوال آنان و طرز فکرشان در سرودن اشعارشان بوده است و همانطور که در فصل زندگینامهی دو شاعر، اشاره شد حافظ علاقهی چندانی به سفر نشان نداده و تقریباً تمام عمر خویش را در شهر شیراز سپری نموده است، مأذون نیز با اینکه به نقاط مختلف استان فارس سفر نموده و حتّی مدّتی دور از ایل و خانوادهی خویش در شیراز سکنی گزیده و غم غربت تحمّل کرده است امّا چندان از جامعه ی فارس دور نشده و به نظر میرسد، فارس و شیراز را به هر جای دیگری ترجیح داده است.
از دیگر مواردی که در زندگی این دو شاعر میتوان به آن توجه کرد و یکسان یافت، غم یتیمی و از دست دادن پدر می باشد که هر دو شاعر در نوجوانی این فقدان را تجربه نموده اند و جبر زمانه آنان را وادار به زودتر بزرگ شدن و بار مسئولیت زندگی را بر دوش کشیدن ساخته است . همچنین هر دو غم عشق نیز در دل داشته اند و در سروده‌هایشان گاه به مجاز و کنایه و گاه به صراحت [ این مورد دربارهی مأذون، بیشتر مصداق دارد !] به فراق یار و هجران محبوب و غم نرسیدن یا دوری از معشوق اشاره نمودهاند. از دیگر موارد مشترک در زندگانی آن دو، غم از دست دادن فرزندان و همسر میباشد که به تفصیل در فصلی که گذشت توضیح داده شد.
مسئلهی دیگری که در این بخش می توان به آن اشاره کرد، اوضاع سیاسی تقریباً مشابهی است که در دوران هر دو شاعر جامعه‌ی فارس درگیر آن بوده است. [البته این اوضاع در دورانهای دیگر نیز وجود داشته و دارد و هر شاعر و هنرمند مردمی و آرمانگرایی را در غم و رنج فرو میبرد] اوضاعی پر از آشوب و کشتار مردم بیگناه، سلطهی حاکمان نااهل و بیخرد و خونریز و فقر و نابسامانی حاکم بر جامعه که جز خون دل و غمناکی، ارمغان دیگری برای شاعران وطنپرست و آزادهای همچون حافظ و مأذون نداشته به طوری که در لابه لای اشعار خویش بارها بر جنازهی میهن به تاراج رفتهشان، اشک ریخته و هر یک به نوعی و به زبانی در رثای فرهنگ تار و مار شدهی ایرانی مرثیه سرایی نمودهاند.
نکتهی قابل توجّه دیگر در مورد مشابهت دو شاعر در زندگیشان، اثرهای به جای مانده از آنان است که از هر یک فقط یک دیوان یا مجموعه شعر به یادگار مانده که در برگیرندهی مکنونات قبلی آن دو است.
امّا باید به یک وجه افتراق نیز در زندگی و احوال حافظ و مأذون اشاره نماییم و آن، سمت دیوانی مأذون است که در دربار ایلخانان در مقام منشیگری، فعالیت داشته است (هر چند پس از مدّتی با نارضایتی و بر جای گذاشتن هجو نامهای معروف که در اثنای فصول پایاننامه به آن اشاره شده آن جا را ترک گفته است.) امّا دربارهی حافظ چنین تجربهای را سراغ نداریم.
3-4- پیوستهای فصل سوم
1- « دو یــار زیــــــرک و از بـــادهی کهن دومنی فـــراغتــی و کتـــابی و گـــوشــهی چمنی»
(حافظ، 1387، ص650)
2- « عشقت رسد به فریاد ار خـــود به ســان حافظ قـــرآن زِ بَر بخــــوانی در چهـــارده روایت»
(همان، ص 131)
3-«حافظا می خور و رندکی کـــن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چـــون دگـــران قـــرآن را »
(همان، ص 14)
4- تراجم: زندگینامهها
5-«خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن حافـظ خوش کلام شــد مــرغ سخن سرای تو»
(همان، ص 559)

                                                    .