دانلود پایان نامه ارشد با موضوع موارد اختلاف، غزلیات حافظ

در خصوص القاب حافظ نیز باید گفت: وی علاوه بر القابی که در مقدمهی «محمّدگلندام» دربارهاش ذکر گردیده از جمله: شهید، مفخرالعلما، استاد نحاریر الادبا و … که در میان دوستداران ادب و فرهنگ پارسی رایج نگشته به القاب فراوان دیگری نیز منسوب شده از جمله ترجمان الاسرار و لسان الغیب که به آن اشتهار فراوان یافته است و در این باره گفتهاند: « در زمان خودش به این عنوان خوانده نمیشده بلکه در 907 هـ.ق نسخهای از “دیوان حافظ” به فرمان شاهزاده حسن میرزا فراهم میشود و آن را “لسان الغیب” مینامند که عنوان دیوان بوده نه لقب شاعر و بعدها این عنوان به خود او نیز اطلاق شده است.» (سیدی، صفری، 1386، ص 45)
هر یک از القابی که به حافظ نسبت دادهاند، مبیّن صفتی از صفات وی و یا بیانگر هنری از هنرها و کمالات ایشان است، این القاب از این قرارند: «ملک القضاء- بلبل شیراز- کاشف الحقایق- مجذوب سالک- ترجمان اللسان- ترجمان الحقیقه- خواجهی عرفان- خواجهی شیراز- شکرَّ زبان- فخر المتکلمین». (جنتّی عطایی، 1346، ص16) و خود شاعر نیز در اشعارش خود را با القاب خوش کلام5، خوشگو6، شیرین سخن7، خوش لهجه8، خوش آواز9، مسکین10 و درگاه نشین11 نامیده است.
3-1-2- ولادت و زادگاه حافظ
دربارهی تاریخ دقیق ولادت وی اطلّاع صحیحی در دست نیست و آنچه که ازتذکره نویسان در سفینهها و تذکرهها به جای مانده، اغلب فقط در مورد سال وفات خواجه و مدّت زندگانی وی تأکید دارد که آن نیز با موارد اختلاف یاد شده است. لذا محققّان با تکیه و استناد بر همین نوشتهها، برخی سال تولّد او را «720 هجری» و برخی «726 هجری» برآورد نمودهاند و برخی دیگر از محققین همانند علّامه دهخدا براساس قطعههایی از حافظ، ولادت او را قبل از این سالها و حدود 710 هـ. ق تخمین میزنند.
“ذبیح اله صفا” ولادت وی را در 727 هـ.ق و “قاسم غنی” آن را در 717 هـ.ق میدانند. البته آنچه مسلّم است ولادت وی در اوایل قرن هشتم هجری و بعد از 710 واقع شده و به احتمال فراوان بین 720 تا 729 هـ.ق روی داده است.
دربارهی زادگاه وی تقریباً تمام محققین بر روی شهر شیراز اتفّاق نظر دارند و این شهر را محلّ ولادت او دانسته و در این باره گفتهاند: «شمسالدین محمد حافظ که او را لسان الغیب و ترجمان الاسرار لقب دادهاند در اوایل قرن هشتم و به قولی در حدود سال 726 هجری در محلّهی شیادان (محلهی درب شاهزادهی فعلی ) شیراز پا به عرصهی حیات گذاشت.» (مهراز، 1348، ص 301)
3-1-3- نسب و خاندان حافظ
دربارهی خانواده و اجداد حافظ(همانند دیگر مسائل مربوط به زندگانی وی) اطلاعات چندانی در دست نیست و نوشتههای موجود را نیز هالهای از ابهام فراگرفته است. نام پدر وی را “بهاءالدین” نوشتهاند که گویا در زمان سلطنت اتابکان سلغری فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده و مادرش ظاهراً اهل کازرون فارس بوده است. البته در این مورد اقوال دیگری نیز هست مانند اینکه اصل حافظ ازتویسرکان بوده و مطالبی از این قبیل که صحّت آن مشکوک به نظر میرسد، هاشم رضی نیز در مقدمهی مبسوط خود بر دیوان حافظ در این باره نوشته است:« این قول نادرست به وسیلهی رضا قلیخان هدایت، اشاعه و رواج یافته است.» (رضی، 1341، ص42)
ادوارد براون انگلیسی از قول شیخ شبلی نعمانی (که بهترین، کاملترین و دقیقترین مطالعات خود را به زبان اردو با اخذ و اقتباس از تذکرهی میخانه اثر عبدالنبی فخرالزمانی بر جای گذاشته) دربارهی حافظ مطالبی را نقل میکند که خلاصهاش این است: «پدر حافظ موسوم بوده به بهاءالدّین، وی به عللی در عصر اتابکان فارس از اصفهان به شیراز مهاجرت کرده و در آنجا به کسب و تجارت مشغول گشته و ثروتی اندوخته ولی سرانجام، مرگ او در رسیده و کارهای وی آشفته و معطّل مانده است. بهاءالدّین را وارثی نبوده جز زوجه و فرزندی خردسال.» ( براون، 1339، ج3، ص361)
در برخی از کتابها نیز دربارهی خانوادهی خواجهی شیراز نوشتهاند که وی را دو برادر و یک خواهر بوده و دربارهی برادرانش اینگونه گفتهاند: «یکی به نام خواجه خلیل عادل که بعد از 59 سال زندگانی در سال 775 چشم از جهان فرو پوشید و دیگر برادری که در جوانی از دنیا رفته و قطعهای از حافظ با عنوان «در عدم اعتبار روزگار» به مطلع (دریغا خلعت حسن و جوانی گرش بودی طراز جاودانی)12 گویا ناظر به همین معنا میباشد.» (جنتّی عطایی، 1346، ص 25)
ادوارد براون در ادامهی شرح زندگانی حافظ چنین مینویسد: «آن پسر [خواجه حافظ] بعدها ناگریز گردید که روزی خود را به عرق جبین و کدّیمین حاصل سازد. با این همه هر وقت فرصت و مجالی مییافت در مکتبی که در جوار محّل کار او بود به کسب کمال میپرداخت تا در آنجا سرمآیه‌ی علمی فراوان به کف آورد و قرآن مجید را حفظ کرد و از همین رو بعدها تخلّص خود را حافظ قرارداد.» ( براون، 1339، ج3، ص 367)
البته دربارهی زندگانی، کودکی و نوجوانی و راه معیشت خواجه و شروع شاعری وی داستانها و افسانههایی نقل شده که به گفتهی پژوهشگران هیچ کدام قابل اطمینان نبوده و نیست. در نقد این افسانههای بیاساس نویسندهی “حافظ به گفته حافظ” سخنانی دارد به این مضمون: « ما دربارهی بسیاری از بزرگان تاریخ، سرگذشتی که در زمان خودشان نوشته شده باشد در دست نداریم و آنچه هست چندان اعتباری ندارد، چرا که احوال گذشتگان ما را کسانی نوشتهاند که بیشتر آنها نه مورّخ بودهاند و نه پژوهشگری که با شیوههای ثبت و ضبط واقعیتها و ربط آنها با یکدیگر آشنا باشد. یک ورّاق بازار کتاب به اوراق پراکندهای از شعر حافظ دسترسی مییافت یا دستنویس به نسبت مدوّنی از آن را کنار دست خود میگذاشت و از روی آن، دستنویس تازهیی تحریر میکرد و وقتی کار تمام میشد، دربارهی حافظ، آنچه را شنیده یا خوانده بود در آغاز اثر بازنویسی میکرد و این میشد سرگذشت حافظ! کسان دیگری هم بودند که چنین سرگذشتهایی را جمع میکردند و کتابهایی به عنوان تذکره یعنی زندگینامه مینوشتند. اقلیّت کوچکی هم که کم و بیش کتاب خوان بودند، هر چه در بازار بود در چشم آنها اعتبار داشت و کمتر کسی پیدا میشد که در درستی محتوای کتابی به چشم تردید بنگرد. در آن روزگاران دراز، هیچ کس هم به فکر پژوهشگران روزگار ما نبود که صدها سال بعد خواهند نشست و درستی و نادرستی روایات آنها را زیر سؤال خواهند برد. آنها کارشان همین بود و غرضی هم با من و شما نداشتند که برای ما، راست و دروغ سر هم کنند. شبی مینشستند، شعر حافظ را میخواندند و تا آنجا که به عقل آنها میرسید، میفهمیدند که سخن پیش پا افتادهی کوچه و بازار نیست. خوب! اگر کسی بتواند چنین حرفهایی بزند، بیگمان باید از عالم دیگری به او الهام شده باشد تا یکی از اولیای حق را برای نجات دل دردمند او به این دنیای پست خاکی فرستاده باشند. محل این درمان روانی و روحانی هم باید در ته چاهی یا در قبرستان متروکی باشد تا نور هدایت اولیاء حق، فقط بر آن دلسوخته بتابد و نااهلان فرصت سوء استفاده پیدا نکنند.
با این مقدمات، حافظی که از جوانی “خواجه” خطابش می کنند- یعنی به عنوان یک شهرنشین، اسم و رسمی و نام و نانی دارد- در روایتها باید به گدایی بیفتد و شاگرد بیسواد و بیدست و پای یک نانوایی بشود، همسآیه‌ی آن نانوا هم مدّعی سخنوری و شاعری باشد و شمسالدّین محمّد، در همان حال که خمیر نانوایی را ورز میدهد، کلماتی را به نظم سر هم کند، مورد تمسخر آن مدّعی قرار بگیرد و دلش بسوزد، از مزد ناچیز دکان نانوا هم بگذرد و به کوه چهل مقام برود و در فضای تاریکی که بعدها باید به چاه مرتضی علی معروف شود، شبهای بسیاری به ناله و زاری بگذراند تا نیمه شبی جمال حضرت مولا (ع) را در آن چاه زیارت کند… و یکباره نخوانده ملّا شود و تمام آنچه از خاطرههای تلخ وشیرین و قیل و قال مدرسه و بحث کشف کشّاف در شعر او آمده است در نظر راوی ذرّهای محّل اعتنا نباشد.» ( استعلامی، 1387، ص: 33 و 32)
3-1-4- ازدواج، همسر و فرزندان حافظ
در غزلیات حافظ کلمهی «”شاخ نبات” بسیار دیده میشود، از همین رو عدّهای میگویند: شاخ نبات معشوقهی خیالی خواجه حافظ بوده و بعضی، همانطور که در افواه نیز مشهور است، عقیده دارند که “شاخ نبات” معشوقهی واقعی حافظ بوده و خواجه، عاشق، بیقرار و شیدای او بوده امّا به واسطهی فقر و استیصال، به وصال وی نرسیده است. امّا حقیقت این است که در بعضی از کتابها به صراحت و قاطعّیت یاد شده که “شاخ نبات” دختر خداوردی خان نامی از ملاّکین ترک بوده که مادرش گلیجان بیگم نام داشته و حافظ در خلال تحصیل و کار شاعری و تلاوت قرآن، او را دیده، به او دلباخته و بالاخره با او پیوند زناشویی برقرار ساخته که ثمرهی آن چهار فرزند ذکور بوده است.» (جنتی عطایی، 1346، ص 27 با اندکی دخل و تصرف)
در جایی دیگر راجع به فرزندان خواجه و مصایب مربوط به زندگانی وی سخنانی آمده که هر چند در درستی یا نادرستی آنها تردید وجود دارد، بخشی را نقل نموده و پس از آن به نقد این سخنان از زبان پژوهشگری که با توجه به اشعار حافظ در پی یک شناخت منطقی از وی برآمده میپردازیم.
یکی از ماجراهای زندگانی خواجه حافظ مرگ فرزند دلبندش بوده که در جوانی چشم از جهان فرو بسته و داغ بر دل پدر نهاده است. چنانچه شاعر از این حادثه به تلخی یاد میکند:
«دلا دیــدی کـــه آن فـــرزانه فرزند
چـــه دیـــد اندر خم این طاق رنگین

                                                    .