مقاله با موضوع نظم‌جویی شناختی هیجان، برانگیختگی هیجانی

گسترش توجه یکی از اولین فرآیندهای نظم‌دهی هیجان است که در فرآیند رشد فرد خود را نشان می‌دهد (روتبارت، ضیایی و ابویل، 1992؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007) و از سنین طفولیت تا بزرگسالی مورد استفاده قرار می‌گیرد، به ویژه زمانی که امکان تغییر یا اصلاح موقعیت وجود ندارد. گسترش توجه را می‌توان به عنوان نوع درونی انتخاب موقعیت به حساب آورد. دو راهبرد اصلی در گسترش توجه “حواس‌پرتی” و “تمرکز” هستند (گروس و تامپسون، 2007).
حواس‌پرتی یعنی کاستن از توجه به محرک‌های هیجانی درونی و بیرونی از طریق تمرکز بر فعالیت‌ها و افکاری که کمتر عاطفی هستند. مثلا بیمار مضطربی که نگران از دست دادن عشق فرد محبوب خود است و هر گاه محبوبش بیرون می‌رود دچار اضطراب می‌شود، در این موقع تلویزیون تماشا می‌کند و به این وسیله حواس خود را از موضوع مربوط به محبوب پرت می‌کند (کمپبل و بارلو، 2007). حواس‌پرتی، توجه فرد را روی جنبه‌های دیگر موقعیت متمرکز می‌سازد یا توجه را از کل موقعیت دور می‌کند؛ مانند زمانی که کودک به منظور کاهش دادن تحریک، نگاهش را از محرک‌های فراخوان هیجانی بر می‌گرداند (روتبارت و شیز، 2007؛ استیفر و مایر، 1991؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007). ممکن است حواس‌پرتی تغییر در تمرکز درونی را هم شامل گردد؛ مانند زمانی که فرد، افکار یا خاطرات مغایر با وضعیت هیجانی نامطلوب را فرا می‌خواند (واتز، 2007؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007) یا وقتی که یک هنرپیشه برای ایجاد یک تجربه‌ی هیجانی، حادثه‌ی هیجانی خاصی را به یاد می‌آورد.
بازداری می‌تواند یکی از راهبردهای مربوط به این مرحله به حساب آید چرا که مستلزم تغییر دادن جهت توجه از فکر ناراحت کننده به سمت دیگر اهداف می‌باشد. بازداری عمدتا به مخفی کردن احساسات و منع برخی از تجارب هیجانی تعبیر شده و به معنای تلاش جهت کنترل تولیدات شناختی مانند خودگویی و تصاویر ذهنی است (کمپبل و بارلو، 2007).
یکی دیگر از راهبردهای مربوط به این مرحله “تمرکز” است که توجه را به سمت ویژگی‌های هیجانی موقعیت سوق می‌دهد و وگنر و باروق (1998؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007) آن را “شروع کنترل شده” هیجان نامیده‌اند. نگرانیو نشخوار فکرینیز دو راهبرد مربوط به تمرکز هستند (گروس و تامپسون، 2007). در هردوی این فرآیندها توجه فرد روی ابعاد هیجانی موقعیت متمرکز می‌شود. نگرانی شکلی از شناخت است که کلامی و کتمرکز بر آینده و دارای تن هیجانی منفی است (کمپبل و بارلو، 2007). زمانی که توجه مکررا به سمت احساسات فرد و پیامدهای آن‌ها معطوف شود، به آن “نشخوار فکری” گفته می‌شود. نشخوار فکری بسیار سبیه به نگرانی است با این تفاوت که بیش از این‌که به آینده معطوف باشد متمرکز بر گذشته و پیامدهای منفی کنونی آن است (کمپبل و بارلو، 2007). البته نشخوار حوادث غم‌انگیز، منجر به طولانی شدن و شدیدتر شدن علائم افسردگی می‌شود (جاست و الوی، 1997؛ نولن-هوکسما، 1993؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007). علاوه بر آن، همان‌طور که بورکووک، رامر و کینیون (1995؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007) بیان کرده‌اند، زمانی که توجه روی تهدیدهای احتمالی آینده متمرکز شود ممکن است به افزایش درجه‌ی اضطراب و پاسخ‌های هیجانی منفی منجر شود. بنابراین گسترش توجه می‌تواند اشکال زیادی داشته باشد شامل کناره‌گیری جسمانی از موقعیت (مانند پوشاندن چشم‌ها و گوش‌ها)، تغییر جهت توجه درونی (از طریق حواس‌پرتی یا تمرکز) و … (گروس و تامپسون، 2007).
گروس و تامپسون (2007) معتقدند که می‌توان از سنین کودکی راهبردهای موثر گسترش توجه را با افراد آموزش داد. اطفال و کودکان کم سن و سال نه‌تنها به طور خود به خود توجه‌شان را از موقعیت و حادثه‌ی آزار دهنده دور می‌کنند (و به موارد خوشایندتر معطوف می‌سازند) بلکه فرآیندهای توجهی آن‌ها می‌تواند به منظور مدیریت هیجان‌هایشان توسط دیگران نیز هدایت شود. هر چقدر که کودکان از نقش تعین کننده‌های درونی تجربه‌ی هیجانی خود، آکاه‌تر می‌شوند اعتماد آن‌ها به نقش گسترش توجه در اداره‌ی هیجان‌هایشان افزایش می‌یابد. این آگاهی از کودکی اولیه آغاز می‌شود مانند زمانی که کودک برای دست‌یابی به جایزه‌های تاخیری منتظر می‌ماند (میشل و آیداک، 2004؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007). کودکان در دبستان متوجه می‌شوند که چطور هر چقدر کمتر به موقعیت‌ای برانگیزاننده‌ی هیجان می‌اندیشند، شدت هیجان به مرور زمان کاهش می‌یابد (گروس و تامپسون، 2007).
بیش‌تر راهبردهای مشکل‌ساز نظم‌جویی هیجان که افراد دچار اضطراب و مشکلات خلقی از آن استفاده می‌کنند همان تغییر دادن توجه به سمت یا به دور از منبع ایجاد هیجان است و بازداری یکی از این راهبردها است. در بازداری، فرد برای دور ساختن افکارش معمولا توجه خود را از محتوای ذهن به سمت امور دیگر (مانند یک فکر خوب یا نوعی رفتار جبرانی) تغییر می‌دهد. افراد دچار اضطراب و مشکلات خلقی از این راهبرد برای کنترل افمار ناخواسته استفاده می‌کنند (بیورز، ونزلاف، هیز و اسکات، 1999، اهلرز، مایا و باریانت، 2003)؛ اما در این بیماران، بازداری نتوانسته است جلوی تولید افکار را بگیرد و منجر به رخداد بیش‌تر افکار ناخواسته می‌شود (سالکاوسکیس و کمپبل، 1994؛ وگنر و همکاران، 1987) و در نهایت به جای کاستن از اضطراب و احساس شرمندگی این هیجان‌ها را تشدید می‌کند (به نقل از کمپبل و بارلو، 2007).
یکی دیگر از راهبردهای توجهی نظم‌جویی هیجان که توسط افراد دچار اضطراب و مشکلات خلقی زیاد استفاده می‌شود، حواس‌پرتی است. حواس‌پرتی نیز مانند استفاده از علامت‌ای ایمنی بخش، در اولین وهله منافعی در بر دارد. البته اگر از این راهبرد در مواقع مناسب استفاده گردد نتایج سازگارانه‌ای در بر خواهد داشت؛ اما اتکای مداوم به آن می‌تواند منجر به دوام علائم اضطراب و مشکلات خلقی شود. فردی که دائما حواس خود را از موقعیت‌های اضطراب‌زا پرت می‌کند کمتر با افکار نگران کننده‌ی خود مواجه شده و کم‌تر سعی می‌کند مسائلش را حل کند. به جای آن فورا حواسش را موضوع پرت می‌کند تا زمانی که دوباره با موضوع نگران کننده مواجه شود. این بیمران گزارش می‌دهند که آن‌‌ها دائما با این نگرانی و آن نگرانی رو به رو می‌شوند بدون این‌که حتی یکی از موارد نگران کننده را حل کرده باشند. بخشی از درمان این بیماران این است که توقف کنند و یک به یک روی مشکلاتشان متمرکز شوند، هر یک را ارزیابی کنند و برای حل آن‌ها اقدام کنند. این کار در مقایسه با حواس‌پرتی، در درازمدت می‌تواند منجر به مدیریت بهتر احساس اضطزاب بشود (کمپبل و بارلو، 2007).
در بیش‌تر موارد، مشکلات خلقی با شکل دیگری از شناخت منفی یعنی نشخوار فکری همراه است. بعضی افراد (آن‌هایی که دچار اختلالات خلقی و اضطرابی هستند) نگرش مثبتی نسبت به نگرانی و نشخوار فکری دارند و آن را به عنوان روشی برای کاهش کوتاه‌مدت و حتی بلندمدت ناراحتی هیجانی می‌دانند. افراد افسرده منافه مختلفی از نشخوار فکری کسب می‌کنند، مانند افزایش خود‌اگاهی و درک افسردگی، حرکت به سمت حل مشکلات زندگی و بازداری از رخدادن اشتباهات آینده (پاپاجورجیو و ولز، 2001)؛ اما نشخوار فکری علی‌رغم فوایدی که احتمالا دارد، منجر به تشدید و طولانی‌تر شدن خلق افسرده و عصبی می‌شود (نولن- هاکسما و ماروا، 1993؛ راستینگ و نولن-هاکسما، 1998). نگرانی نیز احتمالا روشی است برای تطابق با تهدیدهای بالقوه و از برانگیختگی‌های جسمانی که معمولا با ترس همراه است جلوگیری می‌کند (کمپبل و بارلو، 20079؛ اما هر چند در برخی مواقه نگرانی وسیله‌ای است برای حل مسئله، اما به نظر می‌رسد زمان تصمیم‌گیری را طولانی می‌کند بدون این‌که راه‌حل موثری برای مسائل یافت شود (متزگر، میلر، کوهن و سوف کا، 1990)، بنابراین نگرانی و نشخوار فکری راهبردهایی هستند که در ابتلا، ادامه و درمان مشکلات هیجانی نقش دارند (به نقل از کمپبل و بارلو، 2007).
مرحله چهارم: تغییر شناختی
چهارمین مرحله از مراحل نظم‌جویی هیجان گروس، ایجاد تغییرات شناختی است. حتی بعد از این‌که موقعیتی انتخاب شد، تغییر داده شد و در حیطه‌ی توجه فرد قرار گرفت، به هیچ وجه نمی‌توان گفت که پاسخ هیجانی نتیجه‌ی مسلم آن است. لازمه‌ی ایجاد هیجان، نفوذ به معنای آن موقعیت برای فرد و ارزیابی او از توانایی‌اش در اداره‌ی موقعیت است. نظریه‌های مربوط به ارزیابی، چندین مرحله‌ی شناختی را برای این‌که یک مفهوم به عامل فراخوان هیجان تبدیل شود ذکر کرده‌اند. تغییر شناختی به نحوه‌ی ارزیابی ما از موقعیتی که در آن قرار داریم با هدف تغییر اهمیت هیجانی آن موقعیت از طریق تغییر دادن نحوه‌ی تفکرمان درباره‌ی موقعیت، یا توانایی‌مان جهت اداره‌ی آن‌چه برای ذر از آن موقعیت لازم است اشاره دارد. یکی از کاربردهای معمول تغییر شناختی در حیطه‌ی اجتماعی عبارت است از: مقایسه‌ی شرایط خود با پایین دست، یعنی کسانی که در شرایط بدتر از ما قرار دارند و در نتیجه کاهش دادن هیجان منفی (تایلر و لوبل، 1989؛ ویلز، 1981؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007).
به نظر می‌رسد کسانی که برانگیختگی فیزیولوژیک خود را برای انجام بهتر امور مفید می‌دانند (درست مثل تلمبه زدن)، بیش از کسانی که این برانگیختگی را موجب ناتوان‌سازی خود و در نتیجه عملکرد بدترشان قلمداد می‌کنند در اداره‌ی هیجان‌هایشان تواناتر هستند. البته در مورد این‌که هر فرد چگونه علائم جسمانی برانگیختگی هیجانی خود را تعبیر و تفسیر می‌کند دانش زیادی وجود ندارد. یکی از اشکال تغییر شناختی که توجه خاصی را به خود اختصاص داده باز ارزیابی شناختی اشت (گروس، 2002؛ جان و گروس، 2007؛ اوچسنر، 2007؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007). باز ارزیابی به معنای تفکر کردن راجع به محرک‌ها یا موقعیت‌های خاص به شیوه‌ای است که از شدت هیجان کاسته شود (کمپبل و بارلو، 2007). این نوع تغییر شناختی شامل تغییر دادن موقعیت به گونه‌ای است که فشار هیجانی حاصل از آن تغییر کند. این قضیه نشان می‌دهد که والدین، همسالان و دیگر مراقبین کودک تا چه اندازه در رشد دادن ارزیابی‌های مرتبط با هیجان در کودک موثر هستند. در مورد این‌که کودک چگونه موقعیت‌های مرتبط با هیجان را ارزیابی کند، والدین به طرق زیر تاثیر می‌گذارند (گروس و تامپسون، 2007):
والدین در مورد این‌گونه موقعیت‌‌ها، اطلاعاتی برای کودک فراهم می‌کنند (مانند اشاره به درس خواندن به عنوان یک فعالیت لذت بخش و نه خسته کننده)
آن‌ها دلایل و موجبات هیجان‌هایی را که خود کودک تجربه می‌کند، توصیف می‌کنند (مانند این‌که پدرت کم حوصله است به این دلیل که خوب نخوابیده)
آن‌ها قواعد احساسی یا الگوهای هیجانی را برای کودک فهرست می‌کنند (مثلا بچه‌های بزرگ وقتی که به مهمانی می‌روند با ادب هستند و سلام می‌کنند).
علاوه بر موارد فوق، این والدین هستند که راهبردهای نظم‌جویی هیجان را که در بر دارنده‌ی تغییرات شناختی است، به کودک آموزش می‌دهند (مانند فکر کردن به خاطرات شاد در رختخواب، قبل از به خواب رفتن) و از طریق به کاربردن تفسیر مجدد موقعیت، مستقیما ایجاد تغییرات شناختی را در او تحریک می‌کنند (مثلا وقتی کسی زمین می‌خورد، ما به او نمی‌خندیم، می‌توانی فکر کنی که او چه حسی دراد؟) (دنهام، 1998 و تامپسون، 1994). این تجربه‌های کودکی به مرور زمان ردهای عصبی را شکل می‌دهد که از طریق آن‌ها فرد هم خودش و هم محیطش را دائما تفسیر می‌کند (پترسون و پادک، 2007؛ گروس و تامپسون، 2007).
یکی از روش‌های غیر مفید نظم‌جویی شناختی هیجان، دلیل تراشی برای مشکلات است. دانشجویی که در مورد عملکردش در امتحان ریاضی نگران است، بعد از امتحان برای کاستن از نگرانی‌اش شروع به دلیل تراشی می‌کند که “داشتن نمره‌ی پایین آن‌قدرها هم مهم نیست”؛ اما این دلایل نامعتبرند چرا که نمره‌ی پایین واقعا مهم است. بنابراین، این دانشجو اضطرابش را به شیوه‌ای سطحی و موقتی کاهش داده است. دلیل تراشی با مکانیسمی که معمولا برای تمرین باز ارزیابی در درمان به کار می‌رود متفاوت است. در مکانیسم درمانی از بیمار خواسته می‌شود که به شکلی واقع‌گرایانه در مورد دلایل احتمال رخداد منفی و توانایی‌اش در تطلبق با آن رخداد بیندیشد. این اندیشیدن منجر به تلاش فرد برای حل مشکل می‌شود اما دلیل تراشی چنین تاثیری ندارد و روش غیر موثری برای کاسات از اضطراب و افسردگی است (کمپبل و بارلو، 2007).
مرحله پنجم: تعدیل پاسخ
آخرین مرحله از فرآیند نظم‌جویی هیجان گروس، تعدیل پاسخ است که در مقایسه با دیگر رهبردهای نظم‌جویی هیجان، در فرآیند تولید هیجان، خیلی دیر رخ می‌دهد؛ یعنی بعد از این‌که تمایلات پاسخ‌دهی کارشان را شروع کردند. تعدیل پاسخ به تاثیرگذاری روی سیستم پاسخ‌دهی جسمانی، تجربی و رفتاری به مستقیم‌ترین شکل ممکن اشاره دارد. البته تلاش برای نظم‌جویی پاسخ‌های جسمانی و تجربی کاری است که به طور معمول انجام می‌شود. حتی برای هدف قرار دادن پاسخ‌های فیزیولوژیک از دارو، آرام سازی عضلانی و رژیم غذایی خاص هم استفاده می‌شود. گاها از روش‌های غیر سازگارانه مانند سیگار، مصرف الکل و سوء مصرف دارو هم برای اصلاح تجربه‌های هیجانی استفاده می‌شود (گروس و تامپسون، 2007).
یکی از اشکال رایج تعدیل پاسخ، نظم‌جویی کردن رفتار بیانی است (گروس، ریچارد و جان، 2006). شاید فرد با یک ارزیابی به این نتیجه برسد که اگر احساسات واقعی‌اش را از دیگران مخفی کند بهتر است. به نظر می‌رسد کاستن از رفتار بیانی، اثرات پیچیده‌ای روی تجربه‌ی هیجانی دارد و حتی به جای کاستن از هیجان منفی، تجربه‌ی هیجان مثبت را کاهش می‌دهد و حتی ممکن است منجر به افزایش فعالیت اعصاب سمپاتیک می‌شود. به طور کلی، به نظر می‌رسد زمانی افراد در نظم‌جویی هیجان‌هایشان تواناتر هستند که بتوانند روش‌هایی برای بیان آن‌ها به طور سازگارانه و نه ناسازگارانه بیابند (تامپسون، 1994). بنا به گفته‌ی کوپ (1992؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007)، این یک واقعیت روان‌شناختی است که رشد توانایی زبان، به طور معناداری می‌تواند توانایی کودک برای درک، نقل، انعکاس و اداره‌ی هیجان‌هایشان را تسهیل کند.
بازداری علاوه بر این‌که یکی از راهبردهای اصلاح موقیت است، از جمله راهبردهای تعدیل پاسخ هیجانی نیز به شمار می‌رود؛ اما به نظر می‌رسد تاثیر مثبتی در اداره‌ی هیجان‌های منفی نشان نداده است و حتی پیاندهای نامطلوبی هم داشته است (مانند افزایش فعالیت سمپاتیک). شکل مشکل ساز دیگری از تعدیل پاسخ، سوءمصرف مواد است. افراد دچار اختلالات خلقی و اضطرابی به وفور از داروهایی استفاده می‌کنند که بر تظاهرات جسمانی هیجان تاثیر می‌گذارند. همچنین از الکل و داروهای تجویز نشده نیز برای اداره‌ی اضطراب و غم استفاده می‌شود (اسبرانا و دیگران، 2005؛ به نقل از گروس و تامپسون، 2007).
جمع‌بندی

                                                    .