مهدی اخوان ثالث، اجتماعی و سیاسی

1- اسپارتاکوس، سیزیف و هانیبال : امل دنقل در شعر «واپسین سخنان اسپارتاکوس» محور اندیشه هایش، تمّرد را از زبان اسپارتاکوس بیام می دارد. این شعر که سر آغاز گرایش امل از مفاهیم رمانتیک به مسائل اجتماعی و سیاسی می باشد، در سال 1962م سروده شده است. مقطع اول شعر با تمجید شیطان، رمز تمرد آغاز می گردد (نک: شیطان در بخش « میراث دینی در شعر امل دنقل» ، از فصل چهارم این رساله). در بخش دوم اسپارتاکوس بر فراز چوبه ی دار بر بردگان دربند و مطیع قیصر سخن می گوید:
ای برادران من که سر افکنده از میدان عبور می کنید
خجالت مکشید و مرا بر فراز دار بنگرید
تا مرگ را در چشمانم ببینید
باشد که به خاطر نگاه بر مرگ من، یک بار در عمرتان سرتان را بالا گیرید !
امل دنقل در عالم اساطیر توفانی بر پا می کند. اسپارتاکوس که خود توسط دنقل به شعر فراخوانده شده، سیزیف را فرا می خواند تا بردگان را درس شورش و رهایی دهد. امّا سیزیف امل آن سیزیف اساطیر نیست، او سنگ انقیاد را از پشتش به کناری افکنده و در برابر خواست خدایان (سرنوشت انسان) قد بر افراشته است. و این بار سنگ بندگی را فرزندان بردگان به دوش می کشند. امل ذلت حاصل از بردگی را با مرگ یکی کرده و آن را به تار عنکبوت های بافته شده بر سرِ مردان تشبیه می کند.
ناگهان امل مسیر شعر را تغییری تام می دهد. اسپارتاکوس با یادآوری تلخی های تمرّد و عصیان از بردگان می خواهد تا فرزندانشان را از برای داشتن زندگی آرام، کُرنش بیاموزند. به راستی این تناقض شدید با مقطع نخست شعر چیست؟ شاعر عصیان پیشه با این بیان به تمسخری به غایت تلخ دست می یازد تا واقعیت جامعه را بازگو و یادآور شود. امل خواننده را بر جایش میخکوب می کند و با برانگیختن احساساتش او را به غور درباره ی تراژدی زندگی وا می دارد.
در بخش سوم شعر، اسپارتاکوس تمسخر کنان از قیصر می خواهد که اجازه دهد او دستش را ببوسد و جمجمه اش را تقدیمش کند تا در آن شراب بنوشد. اسپارتاکوس به قیصر می گوید که همه ی درختان را برای برپا کردن چوبه ی دار نبرد، زیرا ممکن است در گرمای تابستان به هنگام تفرج در دشت سایه ای برای استراحت نیابد! این تهکّم بیانی است بس زهر آگین از دد منشی حاکمان.
در مقطع چهارم اسپارتاکوس بر دروازه های روم ایستاده و منتظر است تا هانیبال بیاید و با دشمنان بجنگد. شاعر به ساختار اجتماعی و سیاسی روم می پردازد و در کنار دیکتاتوری چون قیصر، سخن از شیوخ روم می راند که نماد دموکراسی هستند. پس علاوه بر هانیبال (رمز قهرمانی و وطن دوستی) در انتظار شیوخ روم (دموکراسی) نیز می نشیند. اما شیوخ روم در ریشه کن کردن دیکتاتوری توفیقی ندارند، و از طرفی هانیبال نیز با مردانش نیامدند و قرطاجه (کارتاژ) در آتش دشمنان سوخت. امل بدین طریق تمامی تلاش ها برای مبارزه با دیکتاتوری و دست یابی به دموکراسی را بی ثمر می بیند… و بار دیگر از بردگان می خواهد که فرزندانشان را کُرنش بیاموزند.
2- پنلوپ : امل شخصیت پنلوپ را در شعر «کارتی آن جاست» به عنوان نمادی از وفا داری فرا می خواند. شاعر معشوقه ی خود را شخصیتی شبیه به پنلوپ می بخشد و اشاره ای نیز دارد به داستان کفن دوختن پنلوپ برای همسرش اولیس که نشان اخلاص و وفاداری وی می باشد.
3- اودیپ : اودیپ در ادبیات جهان نماد جبر و تسلیم شدن انسان در برابر تقدیر است. امل دنقل در شعر «ننگی که از آن می گریزیم» به سراغ اودیپ می رود. پدر و مادری درباره ی بازگشت فرزندشان سخن میگویند و از رها کردن او در کودکی اش اظهار بسی پشیمانی می کنند، زیرا والدین با کودکی حتی غیر شرعی نیز چنین معامله ای نمی نمایند. اودیپ در این شعر رمزی آنانی است که جامعه طردشان کرده است. امّا اودیپ امل را با اودیپ اسطوره تفاوتی است. اودیپ اسطوری به شهر تِبِس باز می گردد و از پدر انتقام می گیرد و با مادر ازدواج می کند. ولی اودیپ امل آن اودیپ حکم دار با آن جبروت نیست، بلکه مردی است در لباس بیچارگی که در طلب مِهر پدر و مادری که در گرداب مصائب روزگار رهایش ساخته بودند، بازگشته است. شاعر با این صحنه دل سوزی جامعه را بر طرد شدگان از آن بر می انگیزد. از اودیپِ دنقل شمّه ای از شخصیت گره گوار سامسا در داستان «مسخ» اثر فرانتس کافکا حس می گردد که پدرش قهر و خشونت را بهترین طرز رفتار با او می داند.
4- از میراث فرعونی ؛ احمس، اوزیریس و ایزیس : امل دنقل در دوره ای از شعرش به میراث فرعونی مراجعه کرده، ولی بعدها از آن روی برگردانده است. او معتقد است که اذهان ملت کنونی مصر به میراث های عربی – اسلامی تعلق دارد نه میراث فرعونی. امل شخصیّت احمس (از فراعنه ی بزرگ مصر) را در شعر «شام آخر» باز می خواند. در لابلای میراث فرعونی شاعر سری هم به اساطیر یونانی زده و فریب خوردن اهالی شهر تروا با اسب چوبی را نماد فریب مردم مصر می پندارد. آنان بی جهت در انتظار قهرمانی چون احمس نشسته اند تا از دست دشمنان نجاتشان دهد.
سپس پای اوزیریس به شعر کشیده می شود. شاعر با آمیختن داستان شام آخر به شعر، به توصیف آن می پردازد که مسیح با پیروانش سخن می گوید، واشاره ای نیز به خیانت یهودا اسخریوطی دارد. ولی باز هم خواننده غافلگیر می شود … امل دنقل به جای مسیح اوزیریس را بر صدر سفره ی شام آخر نشانده است. در داستان شام آخر مسیح به حواریون نان و شراب می دهد و از آنان می خواهد که بخورند و بنوشند، ولی در میهمانی شام آخر امل دنقل مسیح از حواریون می خواهد که با حرص و طمع بخورند و بیاشامند. زیرا شاعر با حواریون روبرو نیست، بلکه با جماعتی از خون ریزان و ستم گران (حکومت های کنونی) مواجه است. بر سرِ سفره، اوزیریس در شخصیت مسیح حلول کرده، زیرا او نیز چون مسیح مصائب بسیاری را به جان خریده است. پس از کشته شدن اوزیریس، همسرش ایزیس فراخوانده می شود تا پیکر قطعه قطعه شده ی اوزیریس (وطن) را جمع آوری کرده و در آن بدمد تا حیاتی دوباره بیابد … امّا این بار نیز امل از ظهور ایزیسِ زمان ناامید می شود … و یأسش را از بازگشت حیاتی دوباره به وطن ابراز می دارد.
میراث جهانی در شعر مهدی اخوان ثالث
1- سیزیف : اخوان در خلق شعر «کتیبه» از داستان سیزیف الهام گرفته است. پیش از بدنه ی شعر مثلی از امثال عرب (آزمند تر از غلتاننده ی صخره) را به عنوان مدخلی بر موضوع می آورد. شاعر، شعر را با صحنه ای می آغازد، صخره ای سنگین و خاموش روی زمین افتاده و در سویی دیگر بردگان (ملّت) از مرد و زن درمانده و خسته و متحد نشسته اند، امّا اتّحادشان به زنجیرهایی است در پاهاشان! و هر گاه یکی شان آن دگر را دوست بدارد، تا حدّ رخصت زنجیر می تواند به سوی دلدار بخزد! این تصویر جوّ حاکم بر فضای اجتماعی و سیاسی زمان را بیان می دارد.
در بخش دوم، شاعر که خود را نیز در زمره ی آن بردگان می بیند، سخن می گوید: «ما پیوسته صدایی را از قعر ترس و خستگی هامان می شنیدیم و نمی دانستیم که از که یا کجاست؟ آن صوت مبهم به ما می گفت که پیری از پیشینیان، رازی را بر صخره نوشته است. و سپس صدا محو می شد. ما نیز تا مدت ها چیزی نمی گفتیم، و حتی چند شک و سؤال را که در نگاه هامان صف کشیده بود، سیلِ خستگی و فراموشی با خود برده بود». این سطور سکون سنگین حاکم بر جامعه را به تصویر می کشد. باز اخوان گوید: «یکی از ما که زنجیرش سنگین تر بود، گوش هایش را لعن کرد که چرا صدای غریب را نمی شنوند، و همه را به رفتن به سوی صخره برانگیخت».
بردگان به سوی صخره می خزند و یکی شان که زنجیری سبک تر بر پا داشت بر فراز صخره رفته و کتیبه ی رویش را خواند: «کسی رازِ مرا دانَد که از این رو به آن رویم بگرداند». پاهای خسته از نبرد گوشت و آهن بر می خیزند تا صخره را به آن روی برگردانند. این به پا خاستن کنایه ایست از حرکت ملت برای رسیدن آزادی. پس از غلتاندن سنگ یکی از سبک زنجیران بر روی آن می رود تا راز را بخواند. او خواند و دگر بار خواند … مات و مبهوت و از صخره فرود آمد. بردگان از راز پرسیدند و او همچنان بر ایشان نگریست … آب دهن بلعید و آرام گفت: «کسی رازِ مرا دانَد که از این رو به آن رویم بگرداند».
در بخش سوم از شعر مردم گوش های ناشنوایشان (نماد نا آگاهی) را لعن می کردند، ولی در این جا دست هایشان را. زیرا دست نماد تلاش ملت است، و تلاش هایشان در راه آزادی بی نتیجه ماند. در آغاز شعر مردم آگاهی نداشتند و در آن حالت اسف بار فرو مانده بودند، ولی اکنون که به آگاهی رسیده اند، بازهم نتیجه ای نمی بینند. این بیان اوج ناامیدی شاعر را می رساند که پس از کودتای 28 مرداد به وی دست داده است.
در پایان شعر بردگان و شاعر نیز در میانشان نشسته و به ماه و شب مهتابی خیره شده اند. خواننده در آغاز و انجام شعر فعل ” نشستن ” را می بیند که هر دو دلالت بر سکون و رکود دارند، ولی فرق از ماه تا ماهی است! نشستنِ نخستین از ناآگاهی مردم است و بی توجّهی شان به کرامت شخصی و اجتماعی انسان، ولی نشستنِ واپسین، تراژدی بزرگ حیات بشری است که حتی با وجود آگاهی باز هم به درهای بسته بر می خورد.
2- اسکندر : نام اسکندر در شعر اخوان رمزی است از ویران گری و خون ریزی. در شعر «ملک دارا را ببین» شاعر از مصائبی که بر سرِ ایران آمده می نالد، همچون هجوم اسکندر، عرب، مغول و … و اکنون نیز فرنگ. شاعر ایران را به یک عروس با چند شوهر تشبیه می کند. در «شوش را دیدم» و «عصیان» عبارت “سدّ اسکندر” را می بینیم. مسلمانان دیوار چین را سدّی پنداشته اند که اسکَندر برای رویارویی با هجوم قوم یأجوج و مأجوج ساخته است. او سدّ اسکندر را در قیاس با شهرِ شوش به تار عنکبوت یا خاک بازی کودکان مانند می کند. در «عصیان» نیز می گوید: اگر سد سکندر مانع راهم شود، از مشرق زمین به مغرب می اندازمش، و زلزله در هزاران سد همچون سد اسکندر می افکنم.
3- دقیانوس : دقیانوس نماد شکنجه و عذاب دادن به مردم است. اخوان در «آخر شاهنامه» از امجاد از دست رفته می نالد و از سست بنیادی مردم شکوه می کند. شاعر خواب طولانی غفلت ملّت را به خواب اصحاب که

                                                    .