پایان نامه ارشد درباره افزایش ترس از جرم، انسجام اجتماعی

دانلود پایان نامه

بند سوم) نظریه پیوند اجتماعی
موضوع اصلی نظریه‌های جامعه شناختی سده نوزدهم و اوایل سده بیستم این بود که جامعه در حال دگرگونی از یک جامعه مبتنی بر روابط مبتنی بر ارتباطات خونی، خویشاوندی و نزدیک، به یک جامعه صنعتی و تشکیل یافته از روابط ثانویه است. این دگرگونی انسجام اجتماعی را تهدید می‌کند و آثار عمیقی بر زندگی افراد باقی خواهد گذاشت.
در نتیجه رشد سریع شهرنشینی و مهاجرت روز افزون روستاییان به شهر، ما شاهد تغییرات قابل توجه در روابط شهرنشین‌ها بوده ایم. بررسی اندیشمندان علوم اجتماعی نشان می دهد که فردگرایی و ارزش‌های فرد گرایانه رو به توسعه است، در نتیجه می‌توان گفت چنین تحولی موجب ضعف در پیوندهای همسایگی و محلی است.
در محیط‌هایی که جمعیت سیال و ثبات جمعیتی کم تر است، چون شناخت مردم از هم و همبستگی آن‌ها با یکدیگر کمتر است، ترس از جرم بیش تر است. مراوده و ارتباط با افراد غریبه و نا آشنا، احساس ناامنی و ترس را به همراه دارد. همچنین در محیط‌هایی که تغییرات سریع جمعیتی و اقتصادی وجود دارد، مردم ترس از جرم را بیش تر تجربه خواهند کرد، اگر چه ممکن است هیچ افزایشی در فعالیت‌های جنایی آن منطقه صورت نگرفته باشد. به این ترتیب هر قدر پیوندهای اجتماعی در روابط قوی تر باشد و افراد همبستگی بیش تری با هم داشته باشند، حمایت‌های اجتماعی زیادتر و ترس از جرم کم تر است. به همین دلیل است که افرادی که در محیط‌های روستایی زندگی می‌کنند نسبت به شهرنشین‌ها احساس ترس کمتری دارند.
به موجب آمار رسمی کانادا در سال 1993 میزان بزهدیدگی افراد در مناطق شهری 222 مورد در هر هزار نفر بوده است، این میزان در مناطق روستایی تنها 123 مورد گزارش شده است. این تمایز در بین شهرهای بزرگ و کوچک نیز دیده می‌شود؛ 60درصد شهروندان در شهرهای بزرگ اعلام کرده اند که از پیاده روی تنها در شب می ترسند، حال آن که این میزان در شهرهای کوچک تنها 30 درصد است.

بند چهارم ) نظریه بی نظمی فیزیکی و اجتماعی
عنصر بی نظمی نیز رابطه مثبتی بین تصور فرد از محیط اجتماعی و فیزیکی با ترس از جرم، ترسم می‌کند. بی نظمی هر جنبه ای از محیط فیزیکی و اجتماعی است که برای هر ناظری نشان دهنده (1) فقدان کنترل بر محیط (2) فقدان توجه به ارزش‌ها و خواسته‌های دیگران است که در فضا سهیم هستند. نشانه‌های آشکار بی نظمی اجتماعی شامل افرادی که در خیابان‌ها پرسه می زنند، مستی در ملاعام، خرید و فروش مواد مخدر، تکدی گری، افراد کارتن خواب و امثال آن است. بی نظمی فیزیکی به ظاهر محله‌ها اشاره دارد، مکان‌هایی که در آن‌ها شلوغی، ساختمان‌های متروکه، دیوار نوشته‌ها و امثال آن موجود است.
به این ترتیب بی نظمی در هر دو شکل اجتماعی و فیزیکی نشان دهنده ضعف کنترل اجتماعی و فقدان توجه به محیط پیرامونی فرد است و در نهایت منجر به ریسک بالای بزه دیدگی می‌شود.
بورسیک و اسمیک اظهار داشتند که وجود خشونت به ساکنان هشدار می دهد هنجارها از کار افتاده است. با این حال ضرورت ندارد خشونت خاصی وجود داشته باشد تا احتمال رفتار مجرمانه ای را بدهیم، برای مثال پرسه زدن یک جوان که از رفتارهای خشونت آمیز به حساب نمی آید – ولو بی هدف و برای گذراندن وقت- می تواند نشانه رفتار سارقی باشد که به دنبال آماج جرم است. خشونت و نابهنجاری نشان می دهد که پیوند اجتماعی در وضعیت مطلوبی نیست این امر می تواند اخطاری جدی نسبت به بالا رفتن میزان جرایم تعبیر شود، به عبارت دیگر وجود رفتارهای نابهنجارگویای خطری (حقیقی یا حسی)است که در نتیجه آن ممکن است ترس افزایش یابد.
در پژوهشی تأثیر بی نظمی اجتماعی، تعلق خاطر اهالی محله، پیوند همسایه‌ها، تنوع خرده فرهنگی و بافت سنتی متفاوتبر ترس از جرم بررسی شده است. در این پژوهش با پرسش از 300 نفر از شهروندان مناطق 3 و12 شهرداری تهران، آشکار شد که ترس از جرم و احساس نگرانی در بین شهروندان منطقه12 به مراتب بیش تر از ساکنان منطقه 3 می‌باشد، چرا که در منطقه 12 بی نظمی بیش تر، تعلق و پیوندهای محله ای کمتر و تنوع خرده فرهنگی بیش تری وجود دارد.
در دهه 1960 بی نظمی‌های شهری در آمریکا یک مسأله اساسی به شمار می آمد، دانشمندان علوم اجتماعی شروع به بررسی دقیق نقش پلیس در برقراری نظم عمومی نمودند و همچنین در بهبود این نقش پیشنهادهای ارائه کردند. نه تنها به این خاطر که خیابانها را امن تر نمایند، بلکه با این هدف که خشونت‌های دسته جمعی را کم کنند.
اما از آن جا که موج جرایم آغاز شده از اوایل دهه 60، بدون هیچ کاهشی در طول این دهه و دهه پس از آن همچنان ادامه یافت، نگاه‌ها به سوی نقش پلیس به عنوان مبارزان علیه جرم جلب گردید. به این ترتیب در سال 1982 جیمز ویلسون و جرج کلینگ، نظریه پنجره‌های شکسته را به صورت مقاله در نشریه آتلانتیک مطرح کردند. آنها استدلال کردند کسانی که با پرسه زدن، استفاده از مواد مخدر، فعالیت در گروه‌های جنایی کوچک و نوشیدن مشروبات الکلی به صورت علنی نظم عمومی را در سطوح پایین‌تر مختل می‌کنند، کنترل آنها موثرترین راه برای تقلیل بی نظمی اجتماعی و ترس مردم است. اصول اصلی این نظریه مبنی بر مواردی است؛ (1)بی نظمی و ترس از جرم ارتباط قوی با یکدیگر دارند؛(2) پلیس قانون خیابان را اجرا می‌کند و مردم جامعه در بررسی این قواعد شرکت می‌کنند؛ (3) بر محله‌های مختلف قواعد متفاوتی حاکم است؛ (4) بی نظمی ناخواسته منجر به فروریختن کنترل‌های اجتماعی می‌شود؛(5) محله‌هایی که کنترل‌اجتماعی در آنها در هم شکسته است در برابر جرم آسیب‌پذیرتر هستند؛ (6) ایفای نقش پلیس در حفظ نظم، موجب بروز مجدد شیوه‌های غیر رسمی‌کنترل اجتماعی می‌شود؛ (7) بیشتر مسائل از عملکرد تک تک افراد بی نظم ناشی نمی‌شود بلکه از گرد آمدن شمار زیادی از افراد بی نظم حادث می‌شود؛ (8) محله‌های مختلف ظرفیت‌های متفاوتی برای مدیریت بی نظمی و جرم دارند.
به دنبال آن در دهه‌های 80 و 90 قوانین جدیدی تصویب شد که پاره‌ای از رفتار‌های ناقض نظم عمومی را ممنوع می‌کرد. شهرهایی همچون نیویورک و سان فرانسیسکو، پرسه زدن، به منظور خود فروشی یا فروش مواد مخدر را ممنوع کردند و به پلیس اجازه دادند که گدایان خیابانی را از پرسه زدن تا ده متری دریافت پول متفرق نمایند.
به این ترتیب در کنار تأثیر جرم، برخی به بررسی نماد‌های مجرمانه بر ترس از جرم پرداختند، نمادهایی که گویای شرایط و رفتارهای مجرمانه یا مرتبط با پدیده مجرمانه هستند. نمادهای مجرمانه یا به تعبیر دیگر بی نظمی‌های اجتماعی همچون تخریب وسایل همگانی خرید و فروش مواد مخدر و همچنین بی‌نظمی‌های ساختاری همچون خانه‌های رها شده، انبوهی از زباله و اجناس اوراق شده، می‌تواند در افزایش ترس از جرم تأثیر گذار باشد.
به همین دلیل در سالهای اولیه ظهور این نظریه، انقلابی در اجرای قانون و فعال سازی محله‌های در مبارزه با مظاهر جرم و بی نظمی ایجاد شد. صاحبان پنجره‌های شکسته وادار می شدند که هرچه زودتر آن‌ها را تعمیر کنند، تصاویر مستهجن به سرعت از روی دیوارها پاک می شدند و سپس با ترسیم کنندگان آنها به سرعت برخورد می‌شد، اتومبیل‌های اسقاطی از درون محله‌ها جمع‌آوری و به دور انداخته می‌شد، افراد مست و متکدیان از خیابان‌ها رانده می‌شوند.
اگر چه نظریه پنجره‌های شکسته، موضوع اختلاف نظرهای شدید بوده است، اما موضوع نمادهای مشهود بی نظمی به عنوان یک مسأله ویژه در جوامع محلی همچنان ادامه یافته است. برنی بر این نکته تأکید دارد که از مدت‌ها پیش شواهدی وجود داشته که نشان می‌دهد مردم در برخی مکا ن‌ها، بیش از آنکه از نظر روانی تحت تأثیر جرایم شدید قرار گیرند، تحت تأثیر محیط‌ها و رفتارهای بی نظم قرار می‌گیرند. جالب اینجاست که در پیمایش‌های تجربی که با استفاده از مفهوم«نشانه‌های جرم» از سوی اینز و همکاران در سالهای 2004-2005 صورت گرفته، پاسخ دهندگان انواع بی نظمی‌های محلی را (مانند دیوار نوشته‌های دائمی، پرسه زدن جوانان در محیط‌های خاص و فحش دادن به عابران و. . . )در مقایسه با جرم‌های شدید تر مانند برگلری، تهدید بزرگتری برای امنیت محلی می دانند.
نظریه پنجره‌های شکسته حوادث زنجیره‌ای را به عنوان یک اصل مسلم می‌پذیرد، به این معنا که اگر با یک بی نظمی و جرم خرد مدارا شود، سپس جرایم جدی‌تری به وقوع خواهد پیوست. وقتی جرایم خرد و بی نظمی مورد بررسی قرار نمی گیرد، ساکنان محله احساس ناامنی می‌کنند، اما وقتی پلیس این نوع شرایط خرد را بررسی می‌کند، ساکنان احساس امنیت بیش تری می‌کنند.
گفتار سوم : راهبرد‌های مدل مقابله با بی نظمی و جرایم خُرد
بند نخست ) سیاست پنجره‌های شکسته
یک تسهیل کننده بسیار مهم برای خیزش ذهنی از گشت پیاده به سمت امور پلیسی اجتماع محور، نظریه پنجره‌های شکسته ویلسون و کلینگ است. سوالی که آنها در مقاله خود در مجله ماهانه آتلانتیک به آن پرداختند این بود که زمانی که میزان واقعی جرم به نظر می‌رسد بدون تغییر است، گشت پیاده چگونه باعث احساس امنیت در افراد می‌شود. آنها نتیجه گرفتند که این امر چیزی بیش از افزایش رویت پذیری صرف پلیس، احساس حضور پلیس و قابل شناخت بودن افسران حوزه نگهبانی است. احتمال این که افسران پیاده با جرایم خُرد، بی نظمی، خشونت و نشانه‌های جرم بیش از افسران گشت خودرویی مواجه شوند و با آن‌ها برخورد کنند بیش‌تر است. شهروندان غالباً این گونه علامت‌ها و شرایط مشابه را به عنوان نشانه‌های عدم امنیت محله خود در نظر می گیرند.