پایان نامه ارشد درباره افزایش ترس از جرم، هنجارهای اجتماعی

دانلود پایان نامه

زنان نه تنها کمتر از مردان جرم مرتکب می‌شوند، بلکه میزان بزه دیدگی آنها به طور کلی کمتر است. با وجود این بزه دیدگی زنان به دلیل ماهیت خاص برخی از این جرم‌ها بالا می‌باشد. جرم‌های جنسی و خشونت‌های خانگی نمونه‌هایی از این قبیل جرایم است. به عبارت دیگر تجاوز جنسی و خشونت‌های خانگی، دو جرمی است که زنان بیش ترین ترس را از آن‌ها دارند.
بند نخست ) جرایم جنسی
در تعریف جرایم جنسی می توان گفت : « اعمال و رفتاری هستند که در وقوع آن‌ها غریزه و میل جنسی نقش دارد و به عبارت دیگر رفتارهایی هستند که فرد جهت تسکین غریزه جنسی خود مرتکب آن‌ها می گردد که این اعمال از سوی قانون ممنوع شده و برای آن‌ها مجازات تعیین شده است.»
تحقیقات نشان می دهد که احتمال بزه دیدگی زنان در حوزه جرایم جنسی 10 برابر بیش تر از مردان است. نتیجه ارزیابی خطر بزه دیدگی زنان بیان‌گر این امر است که آنها از جرایم تجاوز به عنف و آزار و اذیت جنسی هراسان هستند. زنان در گروه‌های سنّی متفاوت بیش از سایر جرایم نظیر قتل از جرم تجاوز به عنف می ترسند، به نحوی که عده‌ای معتقدند تر س از جرم در زنان به معنای ترس از تجاوز جنسی است.
امروزه جرایم جنسی از مزاحمت جنسی تا تجاوز به عنف، بخشی از تجربه روزانه زندگی اجتماعی زنان را تشکیل می‌دهد، پدیده‌ای که آسایش و امنیت این گروه از شهروندان را به مخاطره انداخته و حضور اجتماعی آن‌ها را با مشکل مواجه ساخته است. قسمت عمده این جرایم در خیابان‌ها، پارک‌ها، مراکز خرید، وسایل نقلیه عمومی و نظایر آنها صورت می گیرد.
در آمریکا شمار جرایم جنسی بالاترین میزان را در بین کشورهای صنعتی نشان می دهد. هر ساله بر اساس آمارهای ملی، بیش از نیم میلیون زن، قربانی تجاوز جنسی می‌شوند که نیمی از آنها حتی به سن هجده سال نرسیده اند.
نتایج تحقیقات نشانه این امر است که تجربه‌های آزار جنسی زنان را به وحشت انداخته و زندگی آنها را به شیوه‌های متفاوت و برای مدت‌ها پس از آن تحت تأثیر قرار می‌دهد و این امر ممکن است زمینه ساز افزایش بزه دیدگی و ترس در زندگی زنان شود. زنان اغلب تجربه یکی از انواع آزار جنسی نظیر متلک گویی، دست درازی مردان، مزاحمت رانندگان، نگاه‌های آزار دهنده و غیره را داشته اند. طبیعی است که تجربه خشونت، ترس از آن را به همراه خواهد داشت، حتی تهاجم‌های جزئی می تواند یادآور آسیب پذیری و امکان قربانی شدن زنان باشد.
ترس از تجاوز به عنف در میان زنان از اقشار مختلف جامعه، با تحصیلات متفاوت، متأهل، مجرد و با شرایط متفاوت، به صورت مشترک وجود دارد. در پژوهش به عمل آمده از 65 زن 19 تا 60 سال تهرانی، بیش از 90 درصد از زنان مصاحبه شونده، فارغ از موقعیت اجتماعی که از آن برخوردار بودند، نسبت به تجاوز به عنف و آزار و اذیت جنسی ابراز ترس می نمودند. عدم پذیرش زن تجاوز دیده به عنوان قربانی، عدم حمایت‌های قانونی، خانوادگی و اجتماعی در افزایش ترس از بزه دیدگی زنان موثر است.
ترس زنان از تجاوز جنسی یا آزارهای جنسی را می توان در دو دسته عمده تقسیم بندی نمود؛
ترس از مورد سرزنش واقع شدن: انگ کج رو خوردن برای مشارکت اجتماعی افراد پیامدهای نامطلوبی به همراه دارد. مهم‌ترین پیامد، تغییر شدید در هویت عمومی افراد است. انگ خوردن فرد را در جایگاه جدیدی قرار می‌دهد و او را به گونه ای معرفی می‌کند که گویی فرد دیگری است و با آن چه بوده فرق کرده است؛
ترس از هم گسیختگی خانواده : ترس از گسست خانوادگی و طرد شدن زن توسط مرد در صورت وقوع تجاوز جنسی، چنان بر زندگی خانوادگی زنان سایه افکنده که باعث می‌شود در مجموع بیش از هر امر دیگری از تجاوز جنسی هراس داشته باشند و اغلب آنها در مورد آزارهای جنسی راهکار سکوت و فراموشی را در پیش می گیرند.
بند دوم) خشونت خانگی
در زندگی زنان، خشونت و خطر خشونت محدود به حوزه عمومی نیست، زنان در حوزه خصوصی نیز در معرض خشونت مردان قرار می‌گیرند. معمولاً بسیاری از جرایم خشن در درون خانواده علیه زنان رخ می دهد و به لحاظ آماری نیز افرادی که بیش تر زمینه وحشت زنان را فراهم می‌کنند، نزدیک ترین افراد به زنان هستند.
«خشونت خانگی در ساده ترین تعریف عبارت است از خشونت اعضای یک خانواده و به طور معمول همسران؛ تعرض یا عمل خشونت بار دیگری که یک عضو خانواده نسبت به عضو دیگر خانواده مرتکب می‌شود. خشونت در این تعریف یعنی به کار بردن نیروی بدنی با خشم، شدت و زنندگی، به قصد آسیب زدن به دیگری. »
خشونت‌های خانگی، به عنوان یکی از پدیده‌های نو در پژوهش‌های جرم شناسانه و بزه دیده شناسانه دیدگاه‌های گوناگونی را پیرامون خود مطرح ساخته است؛ چنان چه برخی از فمنیست‌ها ریشه اصلی این خشونت‌ها را در ساختار اجتماعی پدر سالارانه جستجو می‌کنند. در باور آنها خشونت‌های خانگی را تنها نمی توان پدیده ای انگاشت که در رابطه میان یک زن و مرد وجود دارد، بلکه چون خشونت خانگی بازتاب یک نظام اجتماعی پدرسالارانه است، باید آن را به شکل حاکمیت و برتری همه مردان بر همه زنان در نظر گرفت.
خشونت خانگی علیه زنان می تواند به دو شکل جسمی و روحی اعمال شود :
1- صدمات جسمی علیه زنان : خشونت جسمی علیه زنان در درون خانواده شامل کتک خوردن و سوء استفاده جنسی و روابط جنسی از روی اجبار باشد. آمار پزشکی قانونی در ایران نشان می‌دهد که در طی چند سال گذشته از مجموعه 5/2میلیون زن مراجعه کننده به پزشکی قانونی، بیش از نیم میلیون نفر مورد خشونت واقع شده اند که خشونت‌های خانگی نیز جزء این آمار است. بی تردید عدم امکان یا عدم تمایل زنان برای شکایت بر دامنه این مشکل می افزاید و رقم سیاه این جرم را افزایش می دهد؛
2-صدمات روحی علیه زنان : صدمات روحی که مردان به همسران خود وارد می‌کنند مانند اهانت علیه شخصیت زن، توهین و فحاشی و به کار بردن الفاظ رکیک و. . . می‌باشند. عده‌ای عقیده دارند که این نوع خشونت‌ها رایج تر از خشونت جسمی است و 63 درصد از زنان آسیب دیده با این مشکل مواجه هستند.
یک موضوع مهم پنهان ماندن خشونت‌های خانگی علیه زنان است. زنان که از لحاظ روانی و جسمانی مورد تعرض قرار می گیرند اغلب به دلایلی مانند بی سوادی یا کم سوادی، فقر فرهنگی، ترس از مرتکب و مانند آن، خشونت‌های ارتکابی را به پلیس گزارش نمی دهند. به خصوص هنگامی که خشونت‌ها در خانه آنها اتفاق می افتد به آن به عنوان یک پدیده مجرمانه نمی نگرند و حتی اگر آنها خشونت و آزار و اذیت خانگی را گزارش دهند معمولاً با واکنش‌های ضعیف از سوی پلیس مواجه خواهند شد.
واقعیت این است که اقلیتی از زنان که به جستجوی کمک از سازمان‌های رسمی یا افراد مسئول رفته اند، بیش از پیش به ماهیت مرد سالارانه روابط درون جامعه پی برده اند. پلیس نه تنها علاقه ای برای درگیر شدن در این مسائل ندارد، بلکه بر طبق مصاحبه‌های انجام شده، بیش تر حامی متهمان بوده تا قربانیان و با زنان خشونت دیده با پیش داوری و بدرفتاری برخورد کرده است. چه قانون و چه هنجارهای اجتماعی، خشونت خانگی را عرضه خصوصی تلقی کرده و در برابر آن استراتژی تسلیم را در پیش می‌گیرند. حقیقت این است که پلیس می‌تواند نقش پر رنگ تری در عرصه مسائل مربوط به خشونت‌های خانگی ایفا کند. با این حال به نظر می‌رسد پلیس تجربه‌های روزمره مردم درعرصه خانه و خانواده را با عملکرد خود سازگار کند. به همین دلیل زنان کمتر تقاضای کمک می‌کنند و قائل به حمایت‌های دولتی نمی‌باشند. اغلب آن‌ها معتقدند مراجعه به مراجع قانونی باید آخرین مرحله باشد، زیرا آنها نه تنها اعتقادی به پیگیری مراجع ندارند، بلکه گمان می‌کنند که مراجع رسمی همچون کلانتری‌ها، کار را از این که هست بدتر می‌کنند.
یکی از مهم ترین اثرات تجربه بزه دیدگی زنان، افزایش ترس از جرم و بزه دیدگی مجدد آنها است. بزه‌دیدگی، ترکیبی از احساس ناامنی و ترس را بر تجربه و درک قربانیان جرایم باقی می‌گذارد که می‌تواند اثرات مستقیمی بر کیفیت زندگی زنان داشته باشد. این ترس می‌تواند باعث خانه نشین شدن افراد، ایجاد اثرات ذهنی و روانی نظیر انزوا، افسردگی، احساس ناتوانی و در نهایت عدم سلامت جسمی و روانی شود. اثرات بزه دیدگی در همه قربانیان به یک صورت نبوده و با توجه به شرایط و موقعیت‌های فردی و اجتماعی قربانی نوع برخورد سیستم حقوقی و حمایتی و نوع جرم ارتکابی علیه قربانی، متفاوت است. تجاوز جنسی ممکن است علاوه بر صدمات جسمی باعث صدمات روحی و روانی در سالهای آتی زندگی زنان شود و بدبینی، ترس و وحشت از مردان را در ذهن زنان ماندگار نماید.
بنابراین ضرورت دارد دیدگاه سنتی پلیس با ارائه آموزش مناسب تغییر کند و پلیس به این باور برسد که خشونت خانگی یک مسأله خصوصی نیست و مداخله جدی را می‌طلبد. با توجه به این که پلیس یک سرویس خدماتی 24 ساعته است، انتظار می رود که به موقع دخالت کند و فرد خاطی را دستگیر کند. گاهی ممکن است صرف دستگیری مانع خشونت‌های بعدی نشود و فرد خاطی را جری‌تر نماید، لذا سایر مراجع رسمی از جمله دادگاه‌ها باید تنبیه مناسبی را برای رفتارهای خشن به اجرا گذارند.