پایان نامه ارشد درباره اقدامات پیشگیرانه، کشورهای پیشرفته

دانلود پایان نامه

در اواخر دهه هفتاد تحقیقاتی بر روی فرآیند تصمیم سازی مجرمان، موقعیت‌ها و فعالیت روزمره انجام شد. چنان چه تجمع جرم در فضا، ممکن است نتیجه فعالیت روزمره یا عدم سازمان دهی اجتماع، بی ثباتی و فقدان خدمات اجتماعی در مناطق مورد هدف باشد. پس مکان‌هایی که جرم در آن‌ها رخ می‌دهد به طور کامل تصادفی نیستند بلکه تا اندازه زیادی دارای ساختار‌های فضایی قابل توجه می‌باشند. کوهن و فلسون در سال 1979 با مطرح کردن نظریه فعالیت روزمره بیان کردند که وجود متخلف و مجرم با انگیزه تنها عامل مؤثر برای وقوع جرم نیست بلکه وجود هدف مناسب و فقدان نگهبان مترصد و قابل نیز از عوامل تأثیرگذار به شمار می‌روند. آن‌ها در تحقیقات خود نشان داده‌اند که با تغییر ماهیت هدف و نوع نگهبانی نرخ جرم نیز کاهش می یابد و به عبارت بهتر راهبردهای پیش گیری مبتنی بر محل وقوع جرم ممکن است، نتیجه مثبت در برداشته باشد.
بندپنجم) پیشگیری وضعی از جرم
در ادامه فعالیت‌های کوهن و فلسون، جرم‌شناس انگلیسی رونالد کلارک، رویکرد پیش‌گیری وضعی از جرایم را از بُعد نظری و عملی، مورد تحقیق قرار داد. تمرکز اصلی رویکرد مزبور در پیشگیری بر کاهش فرصت ارتکاب جرم در محیط وقوع جرم بود. بنابراین، به جای اصلاح رفتار مجرمان که ممکن است کاری دشوار باشد، فرصت ارتکاب جرم را باید از میان برد. طرفداران پیشگیری وضعی از جرایم کلی یک سلسله مطالعه موردی نشان دادند که کاهش فرصت جرم در برخی از نقاط حساس، خاص و جرم خیز به پیشگیری از وقوع جرایم و کاهش آن‌ها ختم می‌شود.
سرانجام در سال 1997 رونالد کلارک، مدلی برای پیشگیری موقعیتی جرم ارائه داد تا فرصت‌ها و جذابیت‌های جرم را کاهش دهد. این مدل دارای چهار هدف بود :
افزایش تلاش‌های مرتبط با جرم؛
افزایش خطرات جرم؛
کاهش پاداش‌های جرم؛
حذف بهانه‌های ارتکاب جرم
در این میان ویسبرد و اک، چهار مفهوم اساسی را در شکل گیری کانون‌های جرم خیز موثر دانسته اند که عبارت است از :
وجود امکانات و تسهیلات مناسب بزهکاری؛
ویژگی‌های مکانی مانند دسترسی راحت، نبود گشت، نبود مدیریت صحیح بر مکان و در کنار آن وجود برخی امکانات ترغیب کننده مجرمان؛
اهداف مجرمانه و وجود اموال یا اشیایی که مطلوب بزهکاران است؛
بزهکاران و داشتن توانایی و انگیزه کافی جهت عمل مجرمانه از درگیر عوامل مؤثر در شکل گیری کانون‌های جرم خیز است.
تمامی نظریه‌های فوق که بر پایه نقش محیط و شرایط مکانی و اجتماعی در ایجاد کانون‌های جرم خیز ارائه شده اند، تا حدودی به یکدیگر شباهت دارند اما آن چه طرفداران نظریه کانون‌های جرم خیز بر آن تأکید دارند، این است که مکان‌ها در نتیجه هم گرایی و ترکیب اهداف مجرمانه، قربانیان بالقوه جرم و بزهکاران در یک محدوده ایجاد می‌شوند که در نهایت موجب پیدایش حداکثر فرصت و امکان بزهکاری در این مکان‌ها می‌شود.
گفتار سوم : برنامه‌های عملی مدل پلیسی گری مکان محور با هدف کاهش ترس از جرم
در مدل پلیسی مکان محور، مجرمان و مکان‌های جرم خیز را به عنوان محور برنامه‌ها و اقدامات پیشگیرانه از جرم مورد هدف قرار می دهند. از جمله راهبردهای مد نظر در این الگوی پلیسی به موارد زیر می توان اشاره کرد :
بند نخست) استفاده از گشت‌های هدفمند در نقاط جرم خیز
شرمن و همکارانش با تحقیقات گسترده در زمینه نقاط جرم خیز بر آن شدند که راهبردهای عملی برای پیش‌گیری از وقوع جرایم را ارائه دهند. یکی از این طرح‌ها قراردادن گشت‌های هدایت شده در نقاط جرم خیز بود. این همان نکته‌ای است که در جرم شناسی سنتی به آن بهایی داده نشده بود. آنها عقیده داشتند از آن جا که بیش از نیمی از تماس‌های درخواست کمک به پلیس فقط از سه نقطه شهر صورت گرفته است، بهتر است گشت‌ها را در آن محل‌ها مستقر نمود با این اقدام نه تنها می‌توان جرایم را کاهش داد بلکه نیروی پلیس نیز در نقاط دیگر سرگردان نخواهد شد.
برای حضور مستمر و هدفمند گشت‌ها باید اماکن و محله‌های جرم خیز شناسایی شوند که این کار از طریق پرونده‌های مجرمان قابل شناسایی است. همچنین باید مکان‌هایی که احتمال می رود با توجه به شرایطی که دارند در آینده جرم خیز شوند، شناسایی گردد. به عنوان مثال در این مورد می‌توان از حادثه پاکدشت نام برد که دو شرور کودکان را در بیابان‌های اطراف شهر در محل کوره‌های آجر پزی پس از آزار و اذیت به قتل می رساندند
گشت‌های هدایت شده را می توان بر اساس شکایت شهروندان نیز طراحی کرد. دمپسی و فورست در کتاب «مقدمه ای در امور پلیسی » در این باره عنوان می‌کنند که در کشورهای پیشرفته ای که از فلسفه امور پلیسی جامعه محور استفاده می‌کنند به گشت‌های پلیس آزادی عمل داده می‌شود که بر اساس تجربیات خود، صحبت با شهروندان و تجزیه و تحلیل جرایم به انجام گشت‌های هدایت شده مبادرت ورزند.
از زمان ظهور فن آوری تجزیه و تحلیل رایانه ای جرم، دقت عمل بیش تری در تعیین الگوهای جرم امکان پذیر شده است. پلیس می تواند برای تعیین نقاط جرم خیز از فن آوری‌های GPS , GIS استفاده کند. برای مثال در این راستا، پلیس شیکاگو گزارش کرده است در نیمه دوم سال 2004 پس از شش ماه استفاده از فن آوری GIS , GPS، در گشت‌های پلیس این ایالت، آمار قتل در مقایسه با مدت مشابه در سال گذشته 18 درصد کاهش یافته است.
فرض بر این است که هر چه حضور گشت پلیس در نقاط و زمان‌های جرم خیز بیش تر باشد، جرم کم تری در مکان و زمان‌های مذکور وجود خواهد داشت. تحلیل کوپر (1995) از اطلاعات مربوط به گشت پلیس در نقاط جرم خیز شهر مینیاپلیس ارتباط قوی میان طول زمان حضور هر گشت پلیس (متوسط 15 دقیقه) و مدت زمانی که نقطه جرم پس از ترک صحنه توسط پلیس خالی از جرم باقی می ماند، پیدا کرد. هر چه زمان حضور پلیس در نقطه جرم خیز بیش تر باشد، زمان طولانی تری تا وقوع نخستین جرم و بی نظمی، پس از ترک آن وجود دارد. رابطه موجود برای هر دقیقه اضافی حضور پلیس در 1 تا 15 دقیقه، مستقیم است و پس از آن رابطه شروع به وارونه شدن می‌کند. تحقیقات او بیان گر آن است که مدت مطلوب حضور یک گشت پلیس در نقاط جرم خیز به منظور کاهش جرم، حضور متوسط 15 دقیقه ای و سپس ترک آن مکان است.