پایان نامه ارشد درباره جرایم خشونت آمیز، پیش گیری از جرم

دانلود پایان نامه

در این زمینه بند‌های 10 و 14 ماده 4 قانون نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران مصوب 1369 با بیان عبارت «مراقبت و کنترل مرز‌های جمهوری اسلامی ایران» و «نظارت بر اماکن عمومی» می تواند تا حدودی توجه قانون گذار را به این گونه مسیرها و اماکن نشان دهد.
با در نظر گرفتن تعاریف فوق می توان دریافت تحلیل جغرافیایی کانون‌های جرم خیز؛ فرآیند نمایش، شناسایی و تعیین حدود محدوده‌های تراکم و تمرکز بزهکاری در سطح شهر‌هاست و به این طریق سعی می‌شود ضمن شناسایی عوامل این تمرکز اقدام به ارائه راهبردها و سیاست‌های مناسب جهت حذف و یا کاهش اثر این عوامل، از وقوع بزه در این محدوده‌ها در آینده پیشگیری شود. بخش دیگر این فرآیند تعیین اولویت‌ها و نحوه تحصیص بهینه منابع اعم از نیروی انسانی و تجهیزات و امکانات پلیسی جهت کاهش بزهکاری دراین محدوده‌ها می‌باشد.
چند دلیل عمده وجود دارد که چرا رویکرد مکان محوری در امور پلیسی بهره وری دارد :
تحقیقات طولی و مقطعی در شهرهای متعدد، تمرکز بالای جرم را در مکان نشان می‌دهد، این مسأله بیان‌گر آن امر مهم است که پلیس در مکان‌های ویژه باید نیروی خود را متمرکز کند تا این که بخواهد منابع خود را در سراسر چشم انداز شهر پخش کند؛
تا حدود زیادی جرم در طی زمان و در کانون‌های جرم خیز ثبات دارد و چنین مکان‌هایی می تواند هدف مناسبی برای پلیس باشد؛
با توجه به ثبات مکانی، نیاز نیست که پلیس مجرمان را پیشگیری کند بلکه می تواند در مکان وقوع جرم، منتظر مجرمان باشند.
بند دوم) تاریخچه بهره گیری از مدل پلیسی گری مکان محور در سازمان‌های پلیسی
مطالعه تحولات پلیسی گری نشان می دهد که در اوایل تشکیل نهاد پلیس، اقدامات پلیسی به صورت یک شکل و با توزیع مساوی در سطح شهر به اجرا گذارده می شد. در دهه 1970 توزیع یکسان گشت‌های پلیس با انتقادات مقامات رسمی مواجه شد و در ادامه، شناسایی و کنترل قربانیان، مکان‌ها و اموال و رویدادهای پر خطر از اهمیت خاصی برخوردار شد. دلایلی به دست آمد که پلیسی گری متمرکز بر خطرات و متغیرهای پدید آورنده بزهکاری می تواند کاهش چشم گیر نرخ جرم در مناطق جرم خیز را در پی داشته باشد. ایده پلیس گری نقاط جرم خیز می تواند از انتقاد‌های اخیر به نظریه سنتی جرم شناسی نشأت گرفته باشد. اکثر جرم شناسان در برداشت خود از جرم بر اشخاص و جوامع متمرکز شده بودند، در حالی که برای وقوع جرایم تنها وجود شخص بزهکار کافی نیست، بلکه وجود یک آماج جرم مناسب و فقدان محافظان کارآمد نیز لازم است. یکی از نتایج طبیعی این دیدگاه این بودکه جاهای به خصوصی که جرم در آن‌ها واقع می‌شود به کانون توجه محققان پیش گیری از جرم تبدیل شود از نیمه دهه 1980 تا پایان آن گروهی از جرم شناسان شروع به بررسی نحوه توزیع جرم در مکان‌های کوچک نمودند. اگر چه پلیس در طی تاریخ به اهمیت تمرکز تلاش نیروهای خود بر نواحی با میزان بالای جرم و جنایت پی رده بودند، ظهور دیدگاه امور پلیسی نقاط جرم خیز از لحاظ تئوری، تجربی و عملی به سال 1980 و 1990 بر می گردد.
به طور مشخص پژوهش در این زمینه را شرمن، کارتین و برگر در سال 1989 انجام دادند. شرمن و همکارانش در مطالعه شهر مینیا پلیس آمریکا دریافتند 50% تماس‌های تلفنی درخواست کمک از پلیس تنها از 3/3 درصد از سطح شهر انجام گرفته است. این پژوهش در سال‌های بعد مورد توجه سایر پژوهشگران قرار گرفت و موجب شد که تحقیقات زیادی در مورد شهرهای دیگر جهان به ویژه کشور‌های توسعه یافته صورت گیرد. تمام مطالعات صورت گرفته، کانون‌های جرم خیز شرمن و همکارانش را مورد تأیید قراردادند.
امروزه امور پلیسی نقاط جرم خیز یک روش مطلوب سازمان‌های پلیسی برای کاهش جرم و ترس از جرم می‌باشد. در سال 2006 پیمایش صورت گرفته از سوی سازمان پلیس ایالت متحده آمریکا نشان داد که از هر ده سازمان پلیسی، نزدیک به هفت سازمان از راهبرد تمرکز بر کانون‌های جرم خیز جهت برخورد با جرایم خشونت آمیز در حوزه عملیاتی خود استفاده می‌کنند.
گفتار دوم : تبیین نظری مدل پلیسی گری مکان محور در پرتو نظریه‌های جرم شناسی
طیف گسترده ای از تئوری‌های برجسته جرم شناسی از قبیل پیشگیری وضعی از جرم، فعالیت روزمره، جرم شناسی محیطی، فضاهای قابل دفاع و. . . به حمایت از امور پلیسی نقاط جرم خیز می پردازند. مدافعان رویکرد مکان محور معتقدند که از محیط فیزیکی می توان در جهت تأثیرگذاری بر رفتار به درستی استفاده کرد، این امر باعث می‌شود درصد وقوع جنایت و ترس از جرم کاهش یابد و در نتیجه به این وسیله کیفیت زندگی نیز بهبود یابد.
بند نخست ) مکتب شیکاگو
اولین مطالعات به شیوه علمی در حوزه جغرافیایی بزهکاری از نیمه اول سده نوزدهم و با بهره گیری از اندیشه‌های بوم شناسی اجتماعی (کارهای اولیه کتله وگری) شروع شد و توسط محققان و اندیشمندان مکتب بوم شناسی جنایی در اوایل سده بیستم ( شاو و مک کی) ادامه یافت. هر چند از دو دهه قبل به ویژه از سال 1990 با رشد شتابان شهرها و افزایش بی رویه بزهکاری در مناطق شهری، توجه و علاقه زیادی به بررسی‌های مکانی جرایم وجود داشت و همین امر موجب شد تا ابزارهای تحلیل فضایی توسعه یابد و نظریات و رویکردهای مکانی جدیدی در این زمینه مطرح شود.
بند دوم) پیشگیری محیطی از جرم
جاکوبس در اثر معروف خود تحت عنوان «مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکا» که در سال 1961 انتشار یافت به مطالعه نوع طراحی شهرها و تأثیر آن در کاهش بزهکاری و همچنین تأثیر مراقبت‌های طبیعی و معمولی مردم در پیشگیری از جرم پرداخت. شاید اثر جاکوبس را بتوان نقطه شروعی برای ارائه رویکرد‌های جدید در رابطه مکان و بزهکاری در نظر گرفت. به اعتقاد وی شهرهای جدید، به گونه ای طراحی نشده اند که مردم قادر به دیدن خیابان‌های عمومی و مکان‌های اطراف منزل خود باشند و همین امر باعث شده است تا امکان کنترل اجتماعی و غیر رسمی برای پیشگیری از جرم از مردم سلب شود. او معتقد بود که جرم در محیط نظام پذیر، قابل مشاهده و کنترل است. بنابراین مراقبت‌های ساکنان شهر، مانعی مهم برای بروز بزهکاری است.
سی. ری. جفری در سال 1971 کتاب « پیشگیری از جرم از طریق طراحی محیطی» را منتشر کرد. وی با انتشار این کتاب تئوری CPTED را به اسم خود ثبت کرد، این تئوری تأثیرات میان رشته ای مانند، جامعه شناسی، روان شناسی، طراحی و زیست شناسی را بر تحقیقات جرم شناسی بر جای گذاشت. هدف از آن کاهش فرصت‌ها برای جرم از طریق به کارگیری ترکیب‌های طراحی فیزیکی است که مانع وقوع جرم هستند. و به طول خلاصه ایجاد محیط دفاعی با نظر به ترکیب دو جنبه فیزیکی و روان شناسی به طور همزمان، جوهر و اساس مفهوم پیشگیری از طریق طراحی محیطی را تشکیل می دهد.
به طور کلی طرح پیشگیری از جرم از طریق طراحی محیطی، از راه طراحی و مدیریت محیط فیزیکی ساختمان‌ها، اماکن مسکونی و محیط‌های تجاری، امنیت عمومی را افزایش و ترس از وقوع جرم را کاهش می دهد. در واقع این نوع از پیش گیری شامل تغییر در فضای زندگی و کار مردم، در راستای از بین بردن نقاط کور، زمینه‌های تحریک بزهکاران و آمادگی برای هشدار سریع در خصوص جرائم در حال وقوع است.
بند سوم ) فضاهای قابل دفاع
همزمان با رویکرد CPTED، اسکار نیومن در سال 1973 در کتاب «مردم و طراحی در شهر پر خشونت» نظریه فضای قابل دفاع را مطرح می‌کند. او فضاهای قابل دفاع را اماکن و فضاهایی تعریف می‌کند که به کسی تعلق ندارد، بر حفظ و نگهداری آن نظارتی نمی‌شود و حتی در مقابل دیدگان عمومی که معمولاً نوعی ابزار نظارتی و عامل بازدارنده محسوب می‌شود، قرار ندارند.
نیومن معتقد است که فضای قابل دفاع، ابزاری برای بازساخت محیط‌های مسکونی شهرهایمان است به گونه ای که آنها دوباره می توانند به محیط‌های سرزنده و قابل زیست تبدیل شوند و کنترل این شهرها نه به دست پلیس بلکه دست اجتماع مشترک مردم انجام می گیرد. او به این نتیجه رسید که میزان جرم و جنایت در مکان‌ها و فضاهای منزوی شده که به شکل بسیار ضعیف از بازسازی دقیق عمومی دور نگهداشته شوند، در بالاترین حد است و در مکان‌هایی که میزان بسیار بالایی از نظارت محلی در آن‌ها و جود دارد، احساس وحدت و همبستگی مردم زیاد است، جرم بسیار پایین است.
بند چهارم ) فعالیت روزمره