پایان نامه ایده آل زیبایی، زیبایی وابسته

ایده آل، وجود چیزی است کافی نه برای یک مفهوم معمولی بلکه برای ایده ای از عقل، به خصوص ایده قانون اخلاقی به طوریکه یک قانون غایت اعلی و آخر انسان را اداره می کند. کانت می گوید: ایده آل ، زندگی انسان در توافق کامل با قانون اخلاقی است. همانطور که در مقدمه بحث شد کفایت چیزی برای یک ایده ناممکن است. چگونه یک ابژه زمانمند و مکان مند ( مانند یک شخص) ایده ای از عقل را تحقق می بخشد وقتی که عقل چیزی است که دقیقا فراتر از زمان و مکان است؟ اما همانطور که ایده های عقل تنظیمی هستند، ایده آل زیبایی نیز تنظیمی است. ما تلاش می کنیم این ایده آل ناممکن را بدست آوریم. تنها انسان است که در خویش ایده ای دارد (همان اخلاق از دریچه آزادی است) که می تواند تلاش کند آن را در ظاهر و خود ها و رفتار های این جهانی اش در یابد. این مدعای عجیب و دور از دسترس – تصویری عمیق و کامل از طبیعت و حتی غایت زندگی ما – به ما کمک می کند ببینیم چه معنایی می دهد وقتی کانت ادعا می کند عقل عملی بالاترین قوا است و دیگر قوا نهایتا وجود دارند که به آن خدمت کنند. مدعیات مشابهی کانت را در آخر این کتاب به خود مشغول می کند.
یکی دیگر از نتایج جالب و تاثیر گذار این بخش درباره ایده آل اینست که انسان ها – چه در خویش و رفتارشان و یا در جامعه و تاریخی که در آن زندگی می کنند و همچنین به رشد و شکل گیریش کمک می کنند – بسیار شبیه به آثار هنری عمل می کنند. انسان ها تلاش می کنند که ایده آل را تحقق بخشند تا خودشان را کاملا و معتبر ، انسان سازند. مشکل عمومی طوری ” تحقق بخشیدن” یک ایده از عقل، مساله ای جدا افتاده نیست. این مساله ایست که کانت در سرتاسر متنش با آن دست و پنجه نرم می کند: به آن مثلا در بحثمان از امر والا و نظر کانت در مورد هنر زیبا برمی گردیم. نهایتا ما باید به یاد داشته باشیم که تمام مساله، به مساله اساسی کانت در نقد قوه حکم ارتباط دارد. فرض شد که حکم، ربطی را بین قلمرو عملی (قوانین اخلاقی) و قلمرو نظری ( افراد و چیزها در طبیعت) برقرار می کند. مساله درک ایده آل اخلاقی در بدن و رفتار انسان ، نوعی از این مساله عمومی است.
خلاصه: دقیقه سوم از امر زیبا مساله غایت (یا هدف) و غایتمندی را معرفی می کند. کانت مدعی است که امر زیبا لازم است که غایتمند اما بدون غایتی ابژکتیو یا تعینی فهمیده شود. این نظر دارای شباهتی با یک ابژه مصنوع با کاربرد نامعلوم است. این تمثیل ناکافی است چرا که ما فرض می کنیم غایتی برای یافتن وجود دارد. زیبایی در طبیعت به صورتی غایتمند پدیدار می شود ( برای قوای شناختی ما) اما زیباییش ، غایتی ندارد. هنر زیبا پیچیده تر است. اگر چه چنین آثاری ممکن است در پشت تولیدشان هدفی باشد با وجود این اینها نمی توانند برای زیبا بودن ابژه کافی باشند. هر چنین دانشی که ما داریم باید انتزاع شود تا حکم صحیح زیباشناسیک شکل گیرد. کانت در این جا از راه هایی بحث می کند که مفاهیم یا ایده ها ممکن است به زیبایی مرتبط شوند و مفاهیمی چون زیبایی آزاد، زیبایی وابسته ، کمال و ایده آل زیبایی را معرفی می کند. هنوز مساله فهم چگونگی غایت مند بودن یک چیز بدون داشتن غایت ابژکتیو، باقی است. تا اینجا ما مساله غایتمندی را به صورت سلبی بحث کردیم. اما آیا می توانیم به درک معنای غایتمندی بدون غایت به صورت ایجابی نزدیک شویم؟
فرض کنید که من از یک جنگل در آیم وبه سمت ساحل روانه شوم. هنگامیکه دارم پیاده روی می کنم موجی شن ها را بشوید و عقب بنشیند. پشت آن بر روی شن های در حال خشک شدن ، نقشی باقی می ماند. یک پیام است که در واقع به نظر می رسد خطوطی از یک شعر باشد. می تواند خطوط معروفی از شکسپیر باشد و یا ممکن است ترکیبی از کلمات باشد که تا به حال هیچگاه دیده نشده است. توضیحات زیادی می تواند وجود داشته باشد: ارتباطی بوسیله موجود دریایی هوشمندی، حقه ای که فرد شوخی با من بوسیله آن مزاح کرده است، خدای دریا، زیردریایی در خلیج با وسیله ای برای کنترل موج ها یا می تواند تصادف شگفت انگیزی باشد که توسط عملکرد راندوم موج ها پدید آمده باشد. سخت است که فورا تعیین کرد کدام از این ها محتمل تر است .
اساسا سه احتمال وجود دارد. نخست اینکه من می فهمم که شخصی یا چیز هوشمندی عمدا این خطوط را به قصد سرودن یا تکرار یک شعر ساخته است. دوم اینکه من هیچگاه نتوانم بفهمم که چگونه این خطوط ساخته شده اند. سوم، من تمام عوامل هوشمند را حذف می کنم و گزینه عمل راندوم موج برایم می ماند. پرسش اصلی اینجاست که این خطوط چگونه باید در نظر گرفته شوند – آیا واقعا شعر هستند؟ در مورد اول مشکلی وجود ندارد. اگر چه پیام و حضورش روی ساحل، معانی مهم دیگری ممکن است داشته باشد (مثلا اینکه واقعا خدای دریایی که شعر دوست است وجود دارد)، ما کاملا در تفسیر آن شعر راحتیم. مورد دوم هم هنوز واجد مشکلی نیست. اگر چه می دانیم شاعر کیست یا حتی شاعری هست اما می توانیم با آن شعر مثل شعرهای زیادی که از شعرای گمنام هستند رفتار کنیم.
اما مورد سوم مساله سازتر است. مساله ساز است چراکه در برخورد با آن به عنوان یک زبان به نظر می رسد که مجبور می شویم کسی یا چیزی را که می نویسد یا صحبت می کند، فرض کنیم. آیا معنی میدهد درباره شعری حرف بزنیم که به معنای واقعی کلمه هیچگاه نوشته نشده است؟ به جای آن ممکن است ما بخواهیم استدلال کنیم که موج ها آن شکل ها را در شن بوجود آورده اند و این شکل ها شبیه به شکلی است که ممکن است بوسیله شخصی در حال نوشتن پیام بر روی شن ایجاد شده باشد با این حال ، این شکل ها بوسیله حرکت راندوم موج پدید آمده است و نه بوسیله کسی که پیامی نوشته است. بنابر این، این شکل ها، پیام یا شعر نیستند بلکه تنها اینطور به نظر می رسند. آیا این شیوه ای رضایت بخش برای تحقیق درباره این موضوع است؟
شاخص تعیین کننده، امکان یک قصد (مفهوم یک غایت) بوده است. اگر شکل ایجاد شده روی شن قطعا یک سازنده داشت یا حتی ممکن بود داشته باشد پس، شاید حداقل مفهومی از یک غایت وجود داشته است. اگر که شکل ها سازنده ای ندارد پس، دارای غایتمندی نیست و بنابراین یک شعر نیست و یا حتی یک زبان. این شکل ها صرفا به زبان و شعر شبیه است.
با این حال، ما تنها از محصول است که غایت را می شناسیم. به این معنا که ما تنها می دانیم که شخصی که صحبت می کند دارای اندیشه ایست. چیزهایی که پشت صحنه اتفاق می افتد را می توان از قلم انداخت. بنابراین چرا کسی نتواند به شکل زیر استدلال کند ؟ شکل ها به طور کاملی به آنچه می توانست توسط یک مولف غایتمند و هوشمند ساخته شود شباهت دارد ، اما یک مولف غایتمند و هوشمند بودن صرفا به این معنای ساختن پیامهایی چنین که این شکل ها به آن شبیهند، می باشد. عمل راندوم موج این پیام را ساخت پس مولف موجود است و در نتیجه این شکل ها یک شعر است.
ما در اینجا دو استدلال داریم و هر کدام به نظر موجه می آید. برای بررسی بیشتر موضوع لازم است میانبر هایی به فلسفه های زبان و ذهن بزنیم. با این وجود ، یک وجه جالب از نظر دور مانده است. ما گفتیم که پیام یک شعر (یا شبیه به آن) است. آیا این مهم است؟ اگر یک پیام عادی بود چه؟ مثلا “بپا ، پشت سرت !” اگر ما دوباره مورد سوم را در نظر بگیریم یعنی مطمئنیم که شکل ها تنها نتیجه عمل راندوم موج است ، آنگاه استدلال بالا ( شکل ها صرفا شبیه به کاربرد زبان هستند) قوی تر می شود. ” بپا ، پشت سرت !” صرفا شبیه به یک پیام است و پیام نیست. برای پیام بودن باید به نحوی به صورت عمدی به جهان ارجاع داشته باشد و نه این که صرفا شبیه به رفتار کسی باشد که چنین قصدی دارد. حتی اگر در واقع چیزی پشت سر من باشد مثلا ببری که از دریا بیرون آمده ، باز هم این شکل ها یک پیام نیستند. چنین اتفاقی کل پدیده را بیشتر غیر معمول و نا محتمل می کند اما این واقعیت را تغییر نمی دهد که غایتی پشت این هشدار نمی باشد.
اما اگر اشکال به یک شعر شبیه باشد و به خصوص به شعری که ما آن را خوب ، داوری می کنیم ( در زبان کانت ، زیبا یا اخص تر یعنی هنر زیبا) به نظر می رسد که محتمل تر است با آن به عنوان در واقع یک شعر رفتار کنیم قطع نظر از اینکه تصمیم بگیریم از کجا آمده است. به نظر می رسد که شعر به طرز عجیبی بر روی پای خودش ایستاده است.( به تبع آن حکم من درباره آن به طرزی “خودبسنده” است که ما در نظر گرفته ایم). البته این شعر ، شعری خواهد بود کاملا جدا از زندگی و دوران یک مولف – بنابراین تفسیر و یا حتی خواندن آن ممکن است دشواری های غیر معمولی را نشان دهد. اما این جدایی لزوما آن را از زیبا بودن یا دارای معنای هنرمندانه بودن باز می دارد؟ احتمالا نه . بیشتر از یک منظره طبیعی که نمی تواند زیبا باشد به صرف اینکه بوسیله Capibility Brown طراحی نشده است. بنابر این کانت استدلال مشابهی را در رابطه با تمام زیبایی های طبیعی ادامه می دهد. اگر شعر ، در یک معنای گسترده “زیبا” در نظر گرفته شود بنابراین ما یک مولف یا غایت مشخصی را لازم نداریم که آن را غایت مند بدانیم و چیزی بیشتر از یک شکل تصادفی. بهتر است بگوییم که در درجه اول خود شعر است که مولفش را به یاد می آورد تا اینکه اول مولف باشد و نوشتن شعر. این شعر غایتمند است بدون غایتی مشخص به این معنا که نظم و قاعده ای را در خود نشان می دهد بدون توضیح ممکنی برای چیستی یا چگونگی آن قاعده و نظم.
بوسیله گذشتن از کنار ماشین های تایپ و تنه درختان و در آخر پیام در شن بالاخره به چیزی شبه آن چیزی رسیدیم که کانت آن را ” غایتمندی بدون غایت” می نامد. شعر در شن ها غایتمندی بدون غایت مشخص را نشان می دهد در حالیکه پیام در شن ها صرفا شبیه چیزی است که غایت دارد. غایتمندی بدون غایت شماری معانی مهم دارد برای اینکه چگونه حکم های زیباشناسیک و تصوراتی که آن ها داوری می کنند را بفهمیم. حکم، در مواجهه با یک ابژه به عنوان جزئی مطلق ، شخصی است بدین معنا که هیچ پرسشی از “الگوی” ابژه مرتبط با زیبایی آن به حکم وارد نمی شود و از آن بر نمی آید. در نتیجه ابژه نمی تواند به عنوان رشته ای از قسمت های مختلف فهمیده شود بلکه باید به عنوان یک فرم کلی در نظر گرفته شود. این معنای همان اصطلاح معروف است که می گوید ” کل ، بزرگ تر از حاصل جمع قسمت هایش است”. همه چیزها چنین کل هایی نیستند مثلا یک ساعت ، جمع اجزایش است و نه بیشتر. به این معنا که کارکرد آن کاملا با جمع کردن عمل هر قسمتی با بقیه فهمیده می شود. عموما ، هر چیزی که دارای یک مفهوم تعیینی از غایتش است را می توان صرفا حاصل جمع اجزایش دانست. این مساله از کارکرد اساسی مفاهیم در زندگی ذهنی ما بر می آید. بر طبق آنچه کانت می گوید : کارکرد مفاهیم دقیقا قانون ترکیبی از یک سرهم بندی یا جمع کردن است. اما زیبایی یک گل مربوط به جمع کردن گلبرگ ها یا ساقه هایش نیست و زیبایی یک شعر هم حاصل جمع معانی کلمات منفرد آن نمی باشد. غایت مندی بدون غایت یا چیزی که به صورت جهانشمول و بدون مفهوم، خوشنود می سازد باید یه عنوان یک فرم کلی دریافت گردد.
مثال عجیب ما درباره شعر در شن ها – که به نوعی میان یک اثر مصنوع ( هر چیز ساخته شده) و طبیعت قرار می گیرد – مثالی آشکار از آ آن چیزی است که کانت ادعا می کند ذات تجربه من از هر ابژه زیباست. مساله گویی اینچنین است که ما آنقدر به اطلاق مفاهیم ساده از طبیعت و شیئ مصنوع عادت کرده ایم که وقتی می بینیم موقعیت زیبایی آن چنان که فکر می کردیم ساده نیست، دچار یک پارادوکس آشکار می شویم. این برداشت از هنر زیبا (شعر) در واقع از یک برداشت عمومی از زیبایی طبیعی ناشی می شود. اگر ما معتقدان سرسخت به داستان آفرینش نباشیم و خداوند را به عنوان تنها مولف جهان و هر چه در آن است در آغاز و پایان زمان ندانیم به صورت معمول نمی توانیم ابژه های طبیعی را به عنوان ابژه هایی بالفعل طراحی شده یا غایی بدانیم. کانت مدعی است تا جاییکه یک ابژه طبیعی ، زیبا دیده می شود به طرزی دیده می شود که انگار طراحی شده است. چگونه ساخته شدن آن و یا دلیلش را ما ممکن است هیچوقت ندانیم – حتی یک آفرینش گرا هم نمی تواند ذهن خدا را درک کند. همینطور نیز این واقعیت که بعضی چیزها طراحی شده به نظر می آیند وجود یک خالق را ثابت نمی کند. (ن.ک. به فصل 5 ) . با این حال، غایتمندی طبیعت می تواند یک تجربه عمیق و قطعا خوشنود کننده باشد.
غایتمندی غیر مجاز به تنهایی آن چیزی نیست که زیبایی نیاز دارد. باید غایت مندی بدون غایتی ابژکتیو یا تعینی باشد چرا که اگر یک غایت مشخص بتواند کشف شود ( حتی اگر تنها در اصل باشد)، ابژه زیبا به صورت تنها یک کالای ساخته شده مثل ماشین تایپ در می آید و با تعداد محدودی از مفاهیم عادی کاملا قابل توضیح خواهد بود.
در این مورد، دیگر این اثر نیست که ما داوری می کنیم بلکه منشاء و توضیح آن است. بنابراین در فصل 1 ، غیبت یک مفهوم برای امر زیبا تصادفی نیست بلکه کاملا اساسی است. همچنین این وضعیت به مخالفت کانت درباره هر گونه علاقه تعیینی و بیرونی در امر زیبا برمی گردد که بر اساس مثلا ایده ای اخلاقی مبنی بر عدالت یا نیکی باشد. این امر که تجربه صرف ما از ابژه به عنوان یک کل، نمود ابژه است امر مهمی است چه برسد به اینکه این مساله رخدادی برای حکم و لذت زیباشناسیک ماست. مثلا در مورد یک نقاشی، ما می دانیم که ساخته شده است ( احتمالا بوسیله کسی و در زمانی و مکانی) و فرض میکنیم هنرمند ایده ها و غایات گسترده تری در ذهن داشته وقتی که آن را ساخته است. ممکن است دانستن این چیزها دروقت داوری یک اثر هنری مهم باشد به همان اندازه که برای حکم درباره یک شعر، نمایشنامه ، و رمانی که به انگلیسی نوشته شده است باید زبان انگلیسی دانست. مدعای کانت اینست که این قصد ها برای خود، هیچگاه برای تعیین خروجی حکم زیباشناسیک کافی نیستند. هنر زیبا از تمام این قصد ها فراتر می رود: زندگی خودش را دارد. لازمه حکم اینست که ما آن را از هر مفهوم شناخته شده یا مظنون به غایتی انتزاع کنیم.
خلاصه
مثال شعر در شن ساحل به ما امکان می دهد درباره ایده غایتمندی بدون غایت تحقیق کنیم. در اینجا مساله، مساله قصد و غرض است. آیا صرفا رفتار قابل مشاهده (شعر) مفهوم کافی از قصد است؟ یا قصد، چیزی واقعی در ذهن شخصی در پشت ابژه است؟ تفاوت بین پیامی که در شن ظاهر می شود و شعر بیان می دارد که آثار هنری دارای یک خود بسندگی هستند.شعر می تواند به طرزی غایتمند تجربه شود حتی اگر ما بدانیم که قصد ویا غایتی وجود ندارد. این مساله مربوط به این معنا می شود که نمی تواند مفهومی از امر زیبا وجود داشته باشد.
غایتمندی و لذت
حکم ذوقی یا شامل یا منتج به لذت است. معمولا کانت ادعای بزرگتری می کند ( مثلادر 12$ ): به نظر می رسد که حکم از یک احساس تشکیل شده است. ممکن است این مساله عجیب به نظر بیاید. حکم هایی که به وسیله مهندسین یا قضات دادگاه داده می شود احساس نیستند. شاید راحتتر باشیم که بگوییم یک حکم زیباشناسیک چیزی است که بیان می کند ” فلان زیباست” یعنی چیزی است که محمول “زیباست” را به ابژه ای پیوست می کند. کانت چنین استدلال خواهد کرد که اگر شما موقعیت را تحلیل می کردید تمام کار مهم حکم کردن در دستیابی به احساس انجام شده است. چیزی که که بر اساس آن احساس رخ می دهد – پیوست آشکار محمول ” زیباست” – چیزی به آن اضافه نمی کند. کانت تاکید می کند که احساس ( مثلا در 9 $ ) راهی است ( و تنها راهی است) که وضعیت ذهنی تامل درباره زیبایی ، خودش را به ما می شناساند.
هنوز پرسش اینست که چرا ما در امر زیبا احساس لذت می کنیم؟ این پرسش ممکن است عجیب به نظر برسد چراکه امر زیبا چیز نیکویی است و واضح است که از تامل آن لذت ببریم. اما هنوز می توانیم بپرسیم که زیبایی در مقام غایتمندی بدون غایت چیست در حالیکه یک “چیز نیکو” است به این معنا که آیا لذت لزوما در تامل زیبایی حاضر است؟
در مقدمه ما لذت را از دید کانت تعریف کردیم. در آن جا گفتیم که لذت احساس بالفعل یا حداقل دستیابی ممکن یک غایت است. با این حال، در امر زیبا هیچ غایتی بنا به تعریف بدست نیامده است.کانت مدعی است در یک حکم شناختی تاملی معمولی، انکشاف یک ایده جدید و کاربرد آن در یک مساله حل نشده قبلی، اساسی ترین نوع لذت ذهنی است. انگار که مساله در راستای حل شدن با این ایده جدید، ساخته شده است یا گویی که این ایده جدید تقدیر پدیده ای معماوار را رقم می زند. بنابراین ربطی بین غایتمندی و لذت، موجود است.
در دقیقه چهارم ما دریافتیم که یک بازنمود زیبا برای شناخت در حالت کلی، غایت مند است یعنی بازنمود گویی چنان وجود دارد که برای سازگاری با قوای شناختی ما طراحی شده است. اگر چه مفهوم معینی از غایت وجود ندارد و نمی تواند داشته باشد با این حال، امر زیبا ، به شناخت رضایت می بخشد. علاوه بر این، امر زیبا تنها با این یا آن مفهوم موافقت نمی کند بلکه با شناخت در حالت کلی موافقت می کند و حتی با کل کارکرد هدف نیز توافق دارد. این مساله، علاقه های زندگی را گسترش می دهد و قوای شناختی ما را تیز و زنده می کند (ن. ک. مثلا 12$ ). در اینجا احساس لذت می شود که هم یک آگاهی از این رضایت است و هم محرکی است برای ادامه فعالیت تامل امر زیبا. کانت می نویسد : ما در تاملمان در امر زیبا می مانیم و می مانیم چراکه این تامل خودش را بازتولید و تقویت می کند. (12$ )
قصد شده است که بخش 12 همچنین نشان دهد که اگر چه حکم ذوقی بر اساس فاکتور های پیشینی در سوژه است ( مثلا حس مشترک) ، اما کسی نمی تواند ارتباط بین تصور یک ابژه و احساس زیباشناسیک لذت را به صورت پیشینی نشان دهد یا ثابت کند. برای این امر سه دلیل وجود دارد. نخست اینکه اگر این چنین باشد آنگاه ما یک مفهوم از امر زیبا را خواهیم داشت. دوم اینکه چنین ارتباطی رابطه ای علی بین یک بازنمود و احساس خواهد بود و اگراین اثبات ، پیشینی باشد بنابراین رابطه علّی نیز باید به صورت پیشینی تعیین گردد. اگر چه ما در مقدمه این کتاب دیدیم که علّیت باید یکی از قانون های پیشینی فهم باشد اما این را هم مشاهده کردیم که این قانون لزوما به طور کاملی خالی است. پس این واقعیت که یک بازنمود داده شده ( مثلا از یک غروب) ، علّت احساس زیباشناسیک است مساله ای تجربی یا پسینی می باشد. سوم اینکه کاملا غلط است که بگوییم لذت معلول بازنمود ابژه است (و بنابراین به نحوی از آن به عنوان معلول قابل تشخیص است)، که علت ماندن شخص بر روی بازنمود است. یک وضعیت یا فعالیت ذهنی (تامل) ، علت وضعیت یا فعالیت ذهنی دیگری(لذت) نیست، هردو یک هستند و به عنوان وضعیت های ذهنی در نظر گرفته می شوند. تیز کردن یا سریع کردن قوای شناختی همان استعاره است (اگر استعاره باشد) که ما خود لذت را “احساس زندگی” نامیدیم. (1$) به این دلایل ما نمی توانیم تاملی بر حسب یک رابطه علّی معمولی داشته باشیم که در آن علت و معلول را بتوان به اجزاء منفصل تجزیه کرد. بنابراین کسی نمیتواند به صورت پیشینی ارتباط بین بازنمود جزئی و لذت زیباشناسیک را ثابت کند. به جا آن علیتی وجود دازد که در آن، معلول و علت یک هستند.
ادعای اینکه کسی نمی تواند به صورت پیشینی این ارتباط را ثابت کند، معادل این جمله است که مفهومی وجود ندارد تا “زنده کردن” را تعیین کند. در حال حاضرصرفا به نظر می رسد که این اساس که اثبات پیشینی وجود ندارد، مانند راه ظریف دیگری برای نشان دادن نکاتی است که کانت قبلا گفته است مخصوصا فقدان یک مفهوم تعیینی برای امر زیبا. به هر حال اینکه اثبات پیشینی حکم زیباشناسیک و جود ندارد از زاویه دید شناخت نظری به این مساله منتهی می شود که حکم، ممکن است و نه ضروری. و از دید خود حکم تاملی، این ضرورت به عنوان یک اصل پیشینی داده شده است . کاشف به عمل می آید که این دوراهی، نتایج معناداری هم در مساله جدلی الطرفین ” نقد حکم زیباشناسیک” و هم در ” نقد حکم غایت شناسیک” به دنبال دارد.
خلاصه
چرا ما کلا در امر زیبا احساس لذت می کنیم؟ به نظر می رسد که لذت ، نتیجه دستیابی به یک غایت باشد اما امر زیبا بدون غایت است. کانت می گوید صرف غایت مندی امر زیبا برای شناخت در حالت کلی است که طوری عمل می کند که گویی غایتی وجود دارد. نقش دقیق ” شناخت در حالت کلی” و چیزی که ما آن را خودبسندگی فعالیت ذهنی در حکم زیباشناسیک می نامیم هنوز مشخص نیست. پس کار ما حالا سعی بر اینست که بفهمیم در این عمل خاص ذهنی چه می گذرد.
شرح کلی
قبل از اینکه به نقش “شناخت در حالت کلی” و “خود بسندگی” فعالیت ذهنی در حکم زیباشناسیک بپردازیم اجازه دهید برای لحظه ای نتایجی را که کانت بدست آورده است مرور کنیم. حکم زیباشناسیک ، چهار دقیقه دارد. به نظر می رسد که دوتای اولی توصیفات نسبتا مستقیمی هستند از اینکه چگونه چنین حکم هایی رفتار می کنند: آن ها لذت هایی هستند بی علاقه که ادعا می شود کلی هستند. دو دقیقه بعدی به صورت واضحتری درباره طبیعت خود چنین حکم هایی می پرسد. کانت دقیقه چهارم را با گفتن این جمله نتیجه می گیرد: چنین حکم هایی ضروری اند (به صورت نمونه ای و مشروط) و بر اساس چیزی که او حس مشترک می نامد بنا شده اند. حس مشترک به صورت یک اصل پیشینی اما سوبژکتیو حکم های زیباشناسیک عمل می کند (قانون گذاری حکم برای قوه احساس).معنای دیگر حس مشترک، قوه پاسخ با احساس به امر زیبا است که همه انسان ها دارا هستند و بنابراین این احساس، عمومی یا انتقال پذیر است. همچنین حس مشترک به احساس ما از قوای شناختیمان در توافق در حالت کلی برمی گردد تا اینکه همیشه در حالت جزئی به حکم های تعیینی برگردد. در بالا ما وجوه کلیدی این مسائل را بوسیله تعریف حکم های زیباشناسیک در ارتباط با تجربه صرف یک چیز ، خلاصه مطرح کردیم. به همین صورت حکم را خودبسنده (بدون علاقه یا مفهوم) اما به صورت سوبژکتیوی معتبر (کلی و ضروری، انگار که بر اساس یک اصل است) نامیدیم. اصطلاح کانت “خودآیین) است به معنای اینکه آزاد است اما قانونی به خودش می دهد.

                                                    .