پایان نامه رایگان درمورد جهان اسلام، وحدت وجود، وحدت شهود

صورت جنبشهای سیاسی، اجتماعی ظاهرشده و بر سرنوشت جهان اسلام تأثیر گسترده نهاداند. تحولات و فعل و انفعالات این جنبش، ماحصل برخورد مدرنیته و جهان اسلام بوده و طرح قدرتمندانه آن مدیون این تلاقی و برخورد است. از جمله عناوین و القابی که وهابیان و گروهی از جماعتهای اسلامی برخود گذاشته و برآن افتخار میکنند، عنوان سلفیه یا سلفیگری است. این عنوان به نوبهی خود بیانگر یک ایده و روش در برخورد با مسایل دینی است. آنان میگویند: بهترین عصر، عصر سلف صالح است؛ عصری که به پیامبراکرم صلیالله علیه و آل و زمان نزول وحی نزدیکتراست چون مسلمین صدر اسلام سنت پیامبرصلیالله علیه و آله و قرآن کریم را بهتر درک میکردند، لذا فهم آنان برای ما حجت است. طریقهی سلفیه نوعی تجدد در مذهب حنبلی و وهابی محسوب میشد و پیروان آن معتقد بودند که قطع نظر از صنایع و فنون جدید، مسلمین نباید چیزی از فرهنگها اخذ و اقتباس کنند. صبحی محمصانی در این باره مینویسد: رواج مذهب حنبلی از سه مذهب دیگر اهل سنت و جماعت کمتراست. مجدد این مذهب سالها پس از وی دو مجتهد بزرگ اسلام ابن تیمیه و شاگردش ابن قیوم بودند و سالها بعد، در قرن دوازدهم هجری محمدبن عبدالوهاب تجدیدنظری در آن مذهب کرد و عقیده دینی خود را بر مذهب حنبلی استوار ساخت و مذهب جدیدی 70پدیدآورد که به نام او مذهب وهابی خوانده میشود و اکنون در عربستان سعودی رواج دارد. ولی طبق نوشته دکترزکی71 وهابیها از دو جهت با حنبلیهاتفاوت دارند: یکی این که تقلید از غیر پیشوایان چهارگانه اهل سنت یعنی مالک و ابوحنیفه و شافعی و ابن حنبل را منع میکنند و مذهب دیگر و از جمله مذاهب شیعه را قبول ندارند. دوم این که وهابیها در برخی از مسایل فرعی، هر گاه رای متکی به نص جلی از کتاب و سنت از یکی از پیشوایان سه گانه غیر از احمدحنبل صادر شده باشد و به صدورآن یقین کنند، به آن رای عمل میکنند و درآن مساله به خصوص به رای احمدحنبل عمل نمیکنند. دکترزکی در دنباله آن میافزاید: مذهب وهابی هم مانند فرقههای دیگرمذهبی و سیاسی و اجتماعی، دستخوش دگرگونیهایی شده است و اختلاف سلیقه در درک تعالیم آن و کیفیت اجرا و عمل به آن اثر گذاشته است. هر چند مذهب و مسلک وهابیها توسط محمدبن عبدالوهاب نجدی پدید آمده، ولی اساس معتقدات وهابی ها را افکار نظرات ابن تیمیه تشکیل میدهد. از این رو باید ابنتیمیه حنبلی را پیشرو علمای وهابی دانست. فرقهوهابیت، نه تنها در این خصوص انکاری ندارد، بلکه به آن میبالند. خود ابن تیمیه هم تحت تأثیر برخی از احادیث و آراء احمدحنبل پیشوای ضابله، متوفی سال241 هجری قرار داشته. از این روافکار احمدحنبل یکی از مهمترین منابع فکری ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم جوزی به حساب میآید (عبدی پور ،1388: 4 و11 و 22 و 23 و 33).

3-5-3- نسبت بین سلفی و وهابی:
حسن بن علی سقاف اردن شافعی بر این باور است که فرقی بین سلفی و وهابی نیست و هر دو گروه دو روی یک سکه هستند و اعتقادات و افکارمشترکی دارند. وهابیها در داخل جزیره العرب به وهابی حنبلی معروف می باشند و در خارج جزیره العرب سلفی نامیده میشوند. وی در این باره میگوید: سلفیه معاصر به پیروان ابن تیمیه حنبلی و مذهب امامان حنابله اهل تجسیم اطلاق میشود که بیرون از جزیره العرب هستند. همهی سلفیهای معاصر در جزیره العرب، ابن تیمیه حنبلی، یکی ازعلمای حنابله را امام، مرجع و شخصیتی برجسته میدانند و اصطلاح وهابی را به خاطر قبیح بودن استفاده نمیکنند. وهابیها یا سلفیها، پیروان مذهب حنبلیاند.
سقاف در ادامه میگوید: حقیقت دین این است که وهابیت از بطن سلفیه زاده شده است و محمدبن عبدالوهاب کسی است که افکار ابن تیمیه حنبلی را تبلیغ میکرد (طبسی ،1392: 22).

3-5-4- مهمترین اشتراکات دیوبندیه و وهابیت :
شبه قارهی هند، یکی از قطبهای جمعیتی و اندیشهای جهان اسلام است. اگر در گذشته، مصر مهد اندیشههای اسلامی بود، دیر زمانی است که شبه قارهی هند نیز مرکز تحولات و خواستگاه اندیشههای اصلاحی یا افراطی است. فضای سیاسی، اجتماعی و مذهبی شبه قاره، عموماً، و به ویژه پاکستان، پس از تقسیم شبه قاره، به خاستگاه ستیز میان مذاهب اسلامی تبدیل شده است؛ تا آن جا که سلفیهای افراطی، این منطقه را بهشت خودمیدانند. تکفیر در این منطقه امری طبیعی است و مذاهب مختلف به سادگی یکدیگر را تکفیرمیکنند. از چنین فضایی، بیش از همه، سلفیگری افراطی عربستان بهره برداری کرده و با تلاش برای همگرایی جریانهای سلفی موجود در این منطقه، به خوبی از این جریانها استفادهی ابزاری میکند. با وجوداین، اشتراکات این دو نحله به شرح ذیل اشاره میگردد. از نظر تاریخی نیز، شکلگیری وهابیت و دیوبندیه فاصله زمانی زیادی با هم نداشته، اما هر دو جریان، احیایآموزههای اسلامی را در سر داشتند، با این تفاوت که نگرانی دیوبندیان بیشتر از تهاجم فرهنگی غربی بود و درصدد بودند با گسترش فرهنگ اسلامی، مسلمانان را از این خطر نجات دهند؛ علاوه براین، ابن عبدالوهاب مدعی بود که بسیاری از مسلمانان از حقیقت اسلام فاصلهگرفته و گرفتار انواع خرافات و رفتارهای مشرکانه گردیدهاند. از این رو، ضروریترین وظیفه خود را به اصطلاح مبارزه با شرک و کفرمیدانست. در نهایت هر دو جریان در گذر زمان موفقیتهای زیادی در اهداف تعریف شدهی خودشان داشتهاند، منتها دیوبندیان بیشتر از راه گسترش مدارس مذهبی و تبلیغات دینی، و وهابیت از راهکشتار مسلمانان و قدرت نظامی و اقتصادی کار خود را پیش میبردند (رفیعی ،1390: 27). درحق
یقت، فرقههای وهابی و دیوبندی به منظور گسترش اندیشههای خود در میان مردم، به ویژه جوانان، دست به ایجاد مدارس مذهبی زدند و برای توسعه هر چه بیشتر این مراکز تلاش کردند.

3-5-5- اندیشههای وهابیگری وسلفیگری:
• پذیرش عقیدهی تشبیه و تجسیم در حق خدای متعال؛
• مخدوش کردن بزرگداشت پیامبراکرم صلالله علیه و آل و کینهتوزی آنها با اهل بیت و بی احترامی به ایشان؛
• تروریسم فکری، یا همان متهم کردن مخالفانشان به شرک و کفر و بدعت؛
• به رسمیت نشناختن هیچ یک از فرقههای اسلامی و کینهتوزی نسبت بدانها؛
• ستیزهگری آنان با تصوف اسلامی و نمادهای آن همچون مجالس ذکر دسته جمعی و زادروزها؛ و زیارت حرم پیامبران و صحابه و اولیا و کسانی از این دست و بدعت و خرافه دانستن اینگونه اعمال؛
• به رسمیت نشناختن مفسران پیشوا و کتب تفسیر و ناسازگاری سازشناپذیر با تأویل و مجاز که از اصول درکزبان عربی و شیوههای آن است؛
• گرایش آنها به استدلال حدیثی و دوری و رمیدگی از استدلال قرآنی، و از همین قبیل است سخن جلودار آنها بربهاری حنبلی: «اگر دریافتی دوستی که به نزد او حدیث میبری، ازحدیث بیزاراست و دانستی که به قرآن گرایش دارد، بیهیچ تردیدی او زندیق است، پس از نزد او برخیز و رهایش کن».
• به رسمیت نشناختن اجماع و معتبردانستن این سخن که: « هر که ادعای اجماع کند دروغگوست».
• چنگ درزدن آنها به اجماع تنها در اموری است که با خواست آنها همسوست، مانند مسأله علوّ خدا و این که خدا در آسمان است. خداوند از اینگونه نسبتهابسی منزّه است.
• ناسازگاری آنها با عقل و عقلانیت و گفتگو و داشتن رفتاری در جهت تحمیل اندیشه خود به دیگران؛
• کنار نهادن قیاس بجز در مسأله تشبیه خدا به خلق؛
• پافشاری آنان بر خطایشان و زیربارحقنرفتن، اگر کلام حقی بر زبان دیگران جاری شود. (حسن بن علی سقاف ،1390: 77 و 78 و 79).
3-5-6- مقایسهی تطبیقی سلفیگری دیوبندی و سلفیگری وهابی
با نگاهی گذرا به عقاید وهابیها و دیوبندیها، به سادگی میتوان به تفاوتهای بسیار میان این دو پیبرد که اجمالاً برخی ازآنها عبارتند از:
عقلگرایی: در اندیشهی وهابیها که متأثر از اندیشهی ابن تیمیه است، عقل جایگاهی ندارد و تنها بر نقل تأکیدمیشود. وهابیها با پیروی کورکورانه از سلف، که دایرهی آن نیز بسیار گسترده است، بدون هیچگونه تعقل و اندیشهای، در را به روی عقل میبندند؛ در حالی که شاه ولیالله دهلوی به عنوان الهام بخش اندیشهی دیوبندی، برای عقل و اجتهاد همیت نسبی قایل بود. وی عنصر اجتهاد را ضروری میدانست و پیروی صرف و بدون اندیشه از گذشتگان را بدون در نظر گرفتن شرایط روز، نمیپذیرفت.
تقریب: سلفیگری وهابی، بنیان کار خود را برفرقهگرایی و تکفیر مسلمانان گذاشت. از همان آغاز، محمدبنعبدالوهاب با کافر خواندن مسلمانان، خون آنان را مباح شمرد و به کشتار ایشان پرداخت؛ در حالی که شاه ولیالله دهلوی، در تقویت بنیههای امام مالک و شافعی پرداختند؛ اما شاه ولیالله دهلوی، هر چندخود حنفی بود، تقلید از امامان دیگر مذاهب فقهی را نیزجایز شمرد. وی حتی برای نزدیکی بیشتر، کوشید تا مشربفلسفی وحدت وجود ابنعربی را با مشرب عرفانی وحدت شهود شیخ احمدسرهندی پیوند دهد. طریقت: طریقت یکی از اصلهای مهم دیوبندی است. شاه ولیالله دهلوی و پیروان وی، همه طریقتی هستند و طریقت را مکمل شریعت میدانند. دیوبندیها افزون برداشتن رهبران دینی، قطب های طریقتی نیز دارندکه مهمترین آنها شخصی به نام حاجیامدادالله مهاجر مکی که به عنوان مرشد و رییس طریقت دیوبندیها شناخته میشود.
اختلاف دربارهی تصوف: در حالی که مکتب دیوبند یک فرقهی صوفی به شمار میرود؛ وهابیت
بشدت با تصوف سرجنگ دارد. وهابیها، تصوف را یکی از عوامل انحراف مسلمانان و قطبهای صوفیه را کافر و مشرک میشمارند.
مذهب: وهابیها خود را به غلط پیرو احمدبن حنبلی می-نامند، در حالی که دیوبندیها پیرو مکتب ابوحنیفه72 هستند. همچنین، مکتب کلامی شاه ولیالله دهلوی ماتریدی بود؛ اما وهابیها خود را پیرو هیچ یک از مکتبهای کلامی نمیدانند، علمکلام را صرفا ًنقلی میدانند و پرداختن به مباحث کلامی را کفرمیشمارند. چنین وضعیتی موجب شده است که دیوبندیهاکتابهای بسیاری را در رد عقاید وهابیت بنویسند. یکی از این آثار، کتاب عقاید اهل سنت و جماعت در رد وهابیت است که به قلم عالم بزرگ دیوبند، مولاناخلیل احمدسهارانپوی نگاشته شده و یکی از روحانیان به نام اهل سنت، آن را به فارسی ترجمه کرده است (موسوی،1391: 46 و 47).

3-6- دورههای سلفیگری درشبه قارهی هند:
شبه قارهی هند، یکی از قطبهای جمعیتی و اندیشهای جهان اسلام است. اگر در گذشته، مصر مهد اندیشههای اسلامی بود، دیر زمانی است که شبه قارهی هند نیز مرکز تحولات و خواستگاه اندیشههای اصلاحی یا افراطی است. فضای سیاسی، اجتماعی و مذهبی شبه قاره، عموماً، و به ویژه پاکستان، پس از تقسیم شبه قاره، به خاستگاه ستیز میان مذاهب اسلامی تبدیل شده است؛ تا آن جا که سلفیهای افراطی، این منطقه را بهشت خود میدانند. تکفیر در این منطقه امری طبیعی است و مذاهب مختلف به سادگی یکدیگر را تکفیرمیکنند. از چنین فضایی، بیش از همه، سلفیگری افراطی عربستان بهرهبرداری کرده و با تلاش برای همگرایی جریانهای سلفی موجود در این منطقه، به خوبی از این جریانها استفادهی ابزاری میکند. در این قسمت به دورههای سلفیگری در شبه قارهی هند پرداخته میشود.

3-6-1- دورهی اول سلفیگری:

3-6-1-1- شاه ولیالله دهلوی
برای یافتن ریشههای سلفیگری در شبه قاره باید به قرن دوازدهم، دورهی محدث بزرگ شبهقاره، شاه ولیالله دهلوی بازگشت. شاه ولیالله دهلوی (1114-1176) شخصیتی چند بعدی بود که در زمینههای گوناگون، از جمله فقه، کلام، ادبیات و حدیث تبحر داشت. در قرن دوازدهم دو جریان موازی و هم زمان، شکلگرفت. جریان وهابی به رهبری محمدبن عبدالوهاب در منطقه نجد و حجاز آغاز شد و در آن جا رشد کرد. دوم، جریان دهلوی که خاستگاهش منطقهی شبه قاره بود و در میان مسلمانان این منطقه رشد یافت. گویا شاه ولیالله مدتی در مدرسههای نجد و حجاز تحصیل کرده بود و هم زمان، محمدبن عبدالوهاب نیز در همان مدرسهها مشغول به تحصیل بودهاست؛ اما شواهدی که دلالت بر ملاقات یا ارتباط این دو با یکدیگر داشته باشد، موجود نیست. با این حال، میان اندیشهای سلفی شاه ولیالله دهلوی و محمدبن عبدالوهاب تفاوتهای اساسی و بنیادینی دیده میشود. دورهی شاه ولی الله دهلوی، دورهی حضور استعمار انگلستان و رشد اندیشههای هندویی در میان مسلمانان بود؛ از

                                                    .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *