ب– این مکتب با روان‏شناسی فرویدی (۳) که قائل است آگاهی، عامل حرکت انسان‏ها نیست، بلکه قالب‏های ذهنی نامرئی فردی یا اجتماعی بر رفتار بشری حاکم است، اتفاق‏ نظر دارد.
ج-ساختارگرایان همچون زیست‏شناسان معتقدند باید تنوع فوق‏العاده دستاوردهای‏ بشری را به تعداد محدودی از عناصر و قوانین کاهش داد. احتمالاً باید بیشترین موفقیت ساختارگرایی در عرصه زبان دید از این رو ساختارگرایان دائما می‏گویند هر چیزی زبان است.”(همان: ۴۱)
ساختارگرایی نه تنها به شدت با این ایده که انسان با اراده ی خویش تاریخ را می سازد، مخالفت دارد بلکه اعتقاد دارد انسان، مخلوق افکار خود است نه مولد آن‏ها. افعال انسان نتیجه ی ساختارهایی است که در ذهن دارد نه ناشی از اختیارات آزاد و آگاهانه ی او.
(۱) مطالعه سینکرونیک (Synchronic) به مطالعه پدیده‏ای در یک برش از زمان گفته می‏شود، اما مطالعه دیاکرونیک (Diachronic) مطالعه پدیده یا پدیده‏ها در سیر زمان است. برخی مترجمان، سینکرونیک را به هم زمانی، و دیاکرونیک را به در زمانی معادل سازی کرده‏اند. به عبارت رساتر می‏توان یکی را مطالعه در عرض زمان و دیگری را در طول آن دانست.
(۲) روشی استنتاجی یا Deductive به مجموعه روش‏هایی اطلاق می‏شود که حرکت در آن از کل به جزء یا عام به خاص است، این روش در برابر روش استقرایی یا Inductive است که براساس آن به تتبع جزئیات ملموس و محسوس به قوانین کلی منتهی می‏شود.
(۳)Sigmond Freud (6 May 1856 – ۲۳ Sep 1939)
با یک بررسی اجمالی در ارتباط با مطالبی که ذکر شد می توان این گونه نتیجه گیری کرد که ساختارگرایی می توانست مدعی جایگاهی ممتاز در مطالعات ادبی شود چرا که در پی آن بود که الگویی از خود نظام ادبیات به عنوان مرجع بیرونی آثار منفردی که بررسی می کرد به دست دهد.
ساختارگرایی با حرکت از مطالعه زبان به مطالعه ی ادبیات، و تلاش برای اصول ساختاردهی که نه فقط در آثار منفرد که در روابط میان آثار در کل عرصه ی ادبیات عمل می کرد، بر آن بود تا علمی ترین مبنای ممکن را برای مطالعات ادبی فراهم آورد ولی متاسفانه و بنا به دلایلی (که بعضی از آنها در قسمت از ساختارگرایی تا پسا ساختارگرایی شرح داده شده است) این فرصت تاریخی از دست رفت.
۱-۴ متفکران ساختارگرا
در بروز و ظهور هر جنبش فکری متفکرانی نقش دارند و به فراخور تلاش هایی که انجام می دهند می توانند تاثیرات مختلفی بر آن جنبش بگذارند. قصد درجه بندی این متفکران (بر مبنای اهمیت تاثیرگذاری بر ساختارگرایی) در این میان نیست و متفکران ساختارگرا را بدون هیچ ترتیبی بررسی می کنیم.
۲-۴-۱ فردینان دو سوسور(۱)
بی شک سوسور اولین کسی نیست که تمایلات ساختارگرایانه در افکار و اندیشه های او دیده می شود زیرا تا پیش از او اندیشمندانی چون مارکس(۲)، دورکیم (۳)یا حتی زیمل(۴)، پارتو (۵)و دیلتای(۶) افکار و ایده های خود را تحت قالب ساختارگرایانه ارائه داده اند. اما سوسور را می توان نخستین فردی دانست که اصول ساختارگرایی را مدون و قواعد آن را به صورت نظام مند و صورت بندی شده ارائه داد. نکته مهم دیگری که نیاید از یاد برد این است که اگر چه تاثر ساختارگرایی بر فلسفه بر کسی پوشیده نیست اما نباید از یاد ببریم که طلوع ساختارگرایی از عوم اجتماعی آغاز شد و خاستگاه آن در تلاقی گاه قرون نوزدهم و بیستم و با فردینان دو سوسور سوئیسی است.
” سوسور ضمن موافقت با عمل گرایان معاصر و پیش بینی دیدگاه های ویتگنشتاین در سال های بعد، این نظر
(۱) Ferdinand De Saussure ( 26 Nov 1857 – ۲۲ Feb 1913)
Karl Marks (5 May 1818 – ۱۴ Mar 1883) (2)
E’mile Durkheim (15 Apr 1858 – ۱۵ Nov 1917) (3)
George Simmel (28 Sep 1918 – ۱ Mar 1985) (4)
Vilferodo Pareto (15 Jul – ۱۹ Aug 1923) (5)
Wilhelm Dilthey (19 Nov 1833 – ۱ Oct 1911) (6)
را مطرح کرد که «معانی» به هیچ وجه اسامی جوهرهای ثابت نیستند(به خلاف عقل باوران)، و همین طور هم اسامی تجربه های حسی(به خلاف تجربه باوران). به گفته او معنای یک پدیده زبانی، کارکردی از جایگاه آن در ساختار شالوده زبان است. این موضوع زبانی نه با ویژگی های ذاتی مثبت خود، بلکه در رابطه منفی اش با سایر اجزاء نظام زبان تعریف می شود. از دیدگاه سوسور زبان نظامی از نشانه ها است. هر نشانه ترکیبی از یک صدا و یک ایده (یا مفهوم) است. اولی دال (۱) و دومی مدلول(۲) نامیده می شود. (این فرق گذاری واژه شناختی برای همه متفکران ساختار گرا اهمیت دارد.) یک صدا فقط هنگامی می تواند یک نشانه باشد که با یک مفهوم پیوند داشته باشد.” (پامر،۱۳۸۹: ۸-۴۵۷)
یکی از موکدات نظریه سوسور، دلبخواهی بودن ماهیت نشانه است. به بیانی دیگر، ارتباط بین دال و مدلول صرف یک قرارداد شکل می گیرد و نه چیز دیگر. مثلا واژه ی خرس می توانست بر واژه ی میمون دلالت داشته باشد، اما تصادفا این گونه نشده است.
بنابر این دال و مدلول هر دو موجودیت های نسبی اند به این معنی که آنها فقط تا جایی وجود دارند که به موجودیت ها یکدیگر مرتبط می شوند، این رابطه صرفا رابطه منفی است. سوسور درباره نشانه ها می گوید: «دقیق ترین ویژگی آنها این است که آن چیزی هستند که دیگران نیستند.» سوسور تا آنجا پیش می رود که زبان را با شطرنج مقایسه می کند. شکل مهره های شطرنج دلبخواهی است.
“هرشکلی مادام که یک مهره بخصوص را از مهره هایی با کارکردهای متفاوت تفکیک کند، کار خود را انجام می دهد. هویت یک مهره شطرنج (یا یک دال، یا یک مدلول، یا یک نشانه) به جوهر ذا

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت zusa.ir مراجعه نمایید.

تی آن وابسته نیست، بلکه کاملا تابع تفاوت های درونی نظامی است که به آن تعلق دارد. به گفته سوسور، «فقط تفاوت ها وجود دارنند، بدون هر گونه وجه ایجابی.»” (همان: ۴۶۰-۴۵۹)
«ماهیت اختیاری» نشانه را می توان مهمترین کشف سوسور تلقی کرد. بسیاری از بحث هایی را که او در زمینه زبان شناسی مطرح می کند، جز به موجب ارجاع به این خصلت اساسی نشانه قابل طرح نیست. این امر هر چند ساده و رسا به نظر می رسد، اما از از ابعاد و ملزوماتی برخوردار است که بسط و شکوفایی درخور آنها می تواند ظرفیت تحول بسیار بنیانی و اساسی را در علوم انسانی برای ما آشکار نماید.
سوسور گرچه آشکارا ساختارگرایی را بر زبان جاری می سازد، اما با تمرکز بر اهمیت رابطه ها و نظامی که
Signifier (1)
Signified (2)
بر مبنای آن شکل می گیرد، آنچه را که به صورت زمزمه های خاموش، دغدغه های ضمنی و مکنون در درون نظریات متفکران پیشین نهفته بود، صراحت می بخشد.
۲-۴-۲ کلود لوی استروس
لوی استروس و رولان بارت را می توان جدی ترین پیروان فردینان سوسور تلقی کرد. آنچه را که سوسور در زبان شناسی انجام داده بود، استروس و بارت در حوزه های دیگر حیات اجتماعی از جمله انسان شناسی، اسطوره شناسی، نقد ادبی و نشانه شناسی تعمیم دادند. کمتر متفکر و نظریه پردازی را می توان یافت که در عین وفاداری نسبتا دقیق به ایده ها و اصول بنیادین یک جریان فکری، حوزه ها و قلمرو وسیع دیگری را به آن اضافه نماید. لوی استروس با تاثیرپذیری از نظریه زبان شناسی سوسور، یک عمر در مسیر بسط ساختارگرایی در قلمرو انسان شناسی و اسطوره شناسی گام برداشت. از نظر استروس، میان ساختارهای زبانی و ساختارهای اجتماعی شباهت زیاد وجود دارد. ساختار زبانی و ساختار حاکم بر جامعه انسانی دو چیز نیستند، بلکه یک چیز هستند. ساختار اجتماعی همان ساختار زبانی است، اما در الگو و جلوه ای متفاوت. از نگاه او، ساختارگرایی امری فطری است که ریشه در طبیعت و سرشت ذهن آدمیان دارد. ساختارگرایی چه در عرصه زبان شناسی و چه در عرصه زبانی، تجلیات ساختار درونی ذهن آدمی است.
” نقطه حرکت تفکر ساختار لوی – استروس در باور او به وجود فرایندها و ساز و کارهای مشابه در اندیشه انسان است. این فرایندها، خارج از زمان و مکان قرار می گیرند؛ یعنی در زمان های متفاوت و در مکان های متفاوت تغییری نمی کنند، البته این ساختارها به باور لوی – استروس، عمیق ترین ساختارهای ذهنی انسان هستند که ساختارهای دیگری بر فراز آنها فرو نشسته است.” (فکوهی،۱۳۸۶: ۱۸۷)
انسان شناسی معاصر غالبا به بررسی سازمان جوامع خاص می پردازد. این رشته غالبا به صورتی از کارکردگرایی گرایش دارد، زیرا نهاد ها و پدیده های اجتماعی را بر حسب فایده علمی آنها در آن فرهنگ بررسی می کند. بررسی آرای لوی استروس به عنوان انسان شناس معاصر فرانسوی که سهم بسیار مهمی در ارتباط با پیوند دادن ساختارگرایی و اسطوره شناسی حائز اهمیت می نماید.
اعتقاد استروس بر این اساس استوار است که یک ساکن دارای امتیاز در جهان نیست، بلکه یک نمونه ی در حال گذر است که رد پای او هر چند به صورت بسیار کمرنگ در هنگام متمایز شدن باقی می ماند و این طبعت نیست که انسان را می سازد بلکه فرهنگ است که سازنده ی انسان است.
استروس این پرسش کلیدی را مطرح می کند که چرا علی رغم تفاوت های بسیار در زمینه ی فرهنگ های مختلف، اسطوره ها شبیه یکدیگر هستند. او در پاسخ به آن پرسش متذکر می شود که اسطوره یک زبان است، چرا که باید روایت شود و البته نسبت به زبان پیچیده تر است. لوی استروس شباهت های زبان و اسطوره را چنین بیان می کند: “
۱- اسطوره از واحدهایی ساخته می شود که طبق قوانین خاصی در کنار یکدیگر قرار می گیرند.
۲- این واحدها به ایجاد مناسباتی با یکدیگر می پردازند که بر مبنای تضاد است و همین امر پایه ساختار اسطوره را شکل می دهد.