پس فعلا برایمان مسجل شد که تا این جای کار اگر روایتی وجود نداشته باشد داستانی هم وجود نخواهد داشت، پس اصل بنیادین بیان داستان روایت است از طرفی روایت ها دست ساخت هایی برای ارتباط آگاهانه اند؛ دست ساخت هایی که کارکردشان انتقال داستان است و این کارکرد وابسته است به نیت های سازندگان آن ها.
حال با مساله امر دست ساخت/ساختار روبرو هستیم. در مورد این مساله یعنی دست ساخت باید تمایزی میان آن و امر بازنمایی قائل شویم:” این که چیزی دست ساخت/ ساختار است و این که چیزی بازنمایی است دو امر مستقل اند. اینکه چیزی بازنمایی باشد نیازمند فعالیت آگاهانه ی کسی است ولی این شامل فعالیت ساختن آن نیست.” (همان)
برای درک بهتر این مطلب به مثال زیر توجه کنیم: شاخه شکسته و افتاده ی درخت را شاید بتوان بازنمود سن درخت دانست؛ بازنمود است زیرا به شیوه آگاهانه ای برای بازنمایی به کار رفته است، ولی دست ساخت نیست. حتی اگر کسی شاخه را آگاهانه بریده باشد باز هم نمی توان آن را دست ساخت(ساخته) بازنمودی دانست. شاید کسی آن را بریده تا با آن صندلی بسازد ولی منصرف شده و بعدا دیگران آن را برای تعیین سن درخت به کار برده باشند. در این صورت، هم دست ساخت است و هم بازنمود، ولی دست ساخت بازنمودی نیست.
اما نکته مهم دیگر در ارتباط با روایت این است که روایت ابزار ارتباط است یعنی می توانیم نتیجه بگیریم که اگر روایتی وجود نداشته باشد ارتباطی هم وجود ندارد.
” روایت ها ابزاری برای ارتباط آگاهانه هستند؛ یعنی تمهید های بازنمایی که آگاهانه شکل گرفته اند و نیت های ارتباطی سازندگانشان را نشان می دهند. محتوای بازنمودی روایت همان داستانی است که باز می گوید، و می توانیم مفهومی از محتوای بازنمودی ارائه دهیم که روایت های داستانی و غیر داستانی هر دو را در بر بگیرد. گاهی با اصطلاح روایت های غیر ساختگی بازی می کنیم، ولی این مفهوم، همچون بسیاری از مفاهیم در حیطه ی تفکر جادوییى باعث نمی شود شرط ساختگی بودن روایت ها را نادیده بگیریم؛ بلکه فقط باید آن را روشی بدانیم که اندیشه های معقول را به قلمرو امور متنافر می کشاند، نیز، نباید خاطرات یا رویاها یا زندگی را روایت های غیر ساختگی بشماریم. (همان: ۱۷) و نهایتا این که روایت ها از طریق بازنمایی مردم و کنش ها و اشیا و رخدادها اطلاعاتی را درباره آنها عرضه می کنند.
برای روایت چه کارکردی را می توان متصور شد یا به بیان ساده تر روایت چه کارکردی دارد؟
کارکرد روایت داستان گویی است و نقل داستان فقط با نوعی از فرآیند ساخت امکان می یابد که هدف ارتباطی داشته باشد و بر انتقال تصادفی استوار نیست. از طرف دیگر روایت است که تعریف می کند داستان چیست، زیرا داستان فقط شامل چیزهایی است که بنا به روایت درست اند.
اما جملات فوق دلیل بر این نیست که فقط روایت داستانی وجود دارد که البته روایت غیر داستانی نیز موجود است و بالطبع بین این دو تفاوت وجود دارد: ” تفاوت روایت های داستانی و غیر داستانی در این است که واقعا علاقه مندیم بدانیم آیا آنچه در کتاب تاریخی جورج اول آمده حقیقت دارد یا خیر، ولی در مورد اِما [رمان مادام بوواری] علاقه مان بر این متمرکز نیست که بدانیم آیا آنچه در این رمان آمده حقیقت دارد یا خیر. دوم، اندیشه درباره ی محتوای داستان، ناگزیر ما را به مسئله ی فقره های ناموجود می کشاند. برخی از مواردی که روایت ها بازنمایی می کنند وجود عینی و خارجی ندارند. روایت های داستانی اغلب توصیف افراد ناموجود و رویدادهای ناموجود است”. کوری (همان: ۳۲ )
نکته مهم دیگر این است که اگر صحبت از روایت شود ولی از مهمترین عنصر روایت یعنی علیت سخن به میان نیاید به این معنی است که مهم ترین دلیل چیستی روایت از قلم افتاده است. علیت کلیدی ترین عنصر روایت است و ما به عنوان خواننده انتظار داریم که روایت ها اطلاعات فراوانی درباره ی علت ها ارائه دهند، و رویدادهای مهم را در زمینه ای علی بگنجانند.
ادوارد برانیگان در مقاله نمودار روایت کارکرد بسیار جالبی را از روایت ارائه می دهد، کارکردی که تا کنون به آن اشاره ای نشده بود. وی روایت را فعالیتی ادراکی می داند که اطلاعات را به شکل الگوی ویژه ای که تجربه ها را توضیح و نمایش می دهد، هماهنگ می سازد. وی در توضیح مطلب فوق بیان می دارد که:
” روایت روشی برای سازمان دهی اطلاعات فضایی و زمانی در درون زنجیره ای از علت و معلول های حادثه ای با شروع، میانه و خاتمه است که قضاوتی راجع به طبیعت حادثه ها را نیز شامل می شود؛ و همان گونه بیان می کند که چگونه با داشتن حوادث می توانیم آنها را روایت کنیم.(برانیگان ،۱۳۷۶: ۱۱۰)
دست آخر آن که فهمیدن هر روایت ارتباط دو سویه ای میان فهم واژگان و فهم خود روایت با یکدیگر دارد، ضمن این که نباید فراموش کرد که فهم واژگان و جمله های روایت مقوله ای جدا از فهم روایتی است که همان واژگان و جملات نقل می کنند.
” فهم روایت، همچون بیشتر ارتباط های زبانی، به استنباط کاربردشناختی – استنباط نیت های سازنده یا گوینده – بستگی دارد. استنباط کاربردشناختی، به خاطر نقش مهمی که کتاب منطق و گفتگو نوشته ی گرایس در شکل دهی فهم ما از آن داشته، بیش تر با تبادل های گفت و گویی همبسته است – گفت و گو و تبادل جملات با گفتار روایتی فرق می کند، زیرا در روایت (معمولا) فقط یک صداست که بخش مهمی از توجه ما را به خود جلب می کند تا داستان را انتقال دهد. روایت شاید شامل گفتگو باشد ولی خودش گفتگو نیست. “(کوری ۱۳۹۱: ۳۶)<

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

br />پایان بخش قسمت ابتدایی این فصل؛ سخن مهم رولان بارت در مقاله ی کلاسیک خود «مقدمه ای بر تحلیل ساختاری روایت» است که می گوید:
” شکل های روایتی بی شماری در دنیا وجود دارد. نخست، تنوع گونه ها شگفت انگیز است، گونه هایی که هر کدام در رسانه های گوناگون گسترش می یابد، انگار همه ی مواد موجود در جهان را می توان ظرفی برای بیان داستان های بشر دانست. برخی از محمل های روایت عبارتند از زبان ملفوظ شفاهی یا مکتوب، تصاویر ثابت یا متحرک، ایماها و اشاره ها، و آمیزه ی نظام مند همه ی این موارد؛ روایت در اسطوره (۱) ، افسانه (۲) ، حکایت اخلاقی، قصه (۳) ، داستان کوتاه، حماسه، تاریخ، تراژدی، درام[تعلیقی] ، کمدی، لال بازی، تابلوهای نقاشی(برای نمونه تابلوی سانتا اورسولا(۴) اثر کاپاچیو(۵)) ، شیشه نگاره های کلیسا، فیلم های سینمایی، اخبار محلی، و گفت و شنود های مردم حضور دارد.
از این گذشته، روایت با همه ی شکل های بی پایانش، در همه ی زمان ها، در همه ی مکان ها، و در همه ی جوامع وجود دارد؛ در واقع، روایت با تاریخ نوع بشر آغاز می شود؛ در سرتاسر تاریخ نمی توان مردمانی را یافت که در گذشته و اکنون بدون روایت باشند؛ همه ی طبقات اجتماعی و همه ی گروه های انسانی، داستان های خودشان را دارند و انسان هایی با پیشینه های فرهنگی متفاوت و حتی متضاد از این داستان ها لذت می برند: روایت معمولا به تقسیم بندی میان ادبیات خوب یا بد تن نمی دهد. روایت نیز همچون خود زندگی، فراگیر و فراملی و فرا تاریخی و فرا فرهنگی است.” (بارت ،۱۳۸۷: ۲۷) در واقع بیشتر نظریه پردازان روایت با استناد به این مقاله ی مهم بارت اهمیت بیش از پیش روایت را متذکر می شوند و اذعان دارند که نمی توان منکر جایگاه روایت در زندگی شد، علی الخصوص در عصری که امروز در آن زیست می کنیم به عصر ارتباطات شهرت یافته است.
Myth (1)
Legend (2)
Tale (3)
Saint Ursula (4)
Carpaccio (5)
۳-۲ اَشکال اولیه روایت
همیشه در ارتباط با پیدایش مفاهیم و گزاره های مربوط به علوم انسانی شکل های اولیه آن مدنظر بوده است، طرفه اینکه با توجه به این شکل های ابتدایی سیر شکل گیری آن مفهوم معنا می یابد. به همین منظور نگاهی به نخستین تعابیر درباره ی روایت می پردازیم.
” اولین بحث عمده کهن درباره شکل روایت از افلاطون(۱) نشئت می گیرد. در کتاب سوم جمهوری، افلاطون در مورد تعلیم اولیا که فرمانروایان حکومت آرمانیِ ترسیم شده در این اثر هستند، بحث می کند. برای نشان دادن تاثیر مسلم ادبیات – و در نتیجه اعلام آمادگی برای طرد کامل بسیاری از بخشهای ادبیات از حکومت و کشورش – سخنگوی سقراط یعنی افلاطون توضیح می دهد که همه روایتها از دو بخش تشکیل شده اند: «گفتارها(۲) و قسمتهای بین گفتارها(۳) دربخشهای داستانی(۴) ، شاعر در قالب خودش سخن می گوید در حالی که در قسمتهای تقلیدی به گونه ای سخن می گوید که «انگار شخص دیگری است» (یعنی یکی از شخصیتهاست).افلاطون علیه بخشهای تقلیدی شمشیر را از رو می بندد.»”(ترینس، ۱۳۹۱: ۱۷۴)
ارسطو(۵) در بوطیقا دومین بحث را راجع به روایت مطرح می کند که به نظر می رسد پاسخی است به افلاطون – ارسطو شاگرد افلاطون بوده است- و در واقع این رساله در دفاع از ادبیات نگاشته شده است: ” به نظر ارسطو توجه به تقلید، یعنی رفتار تقلیدی و تصویرسازی هنری، یکی از غرایز انسانی است. به طور خلاصه، از آنجا که ادبیات تقلیدی، خود واقعیت نیست بلکه بازنمودی از واقعیت است، نسبت به تاریخ نگاری«فلسفی تر و جدی تر» است، زیرا ادبیات تقلیدی با حقایق عمومی سر و کار دارد نه موارد خاص. (همان: ۱۷۵) می توان حتی ادعا کرد که ارسطو بیشتر از افلاطون به جلو می رود و مطالبی را مطرح می کند که نشان از درک والای او دارد، او دقیقتر و ظریفتر و ریزتر به جزئیات می پردازد. ارسطو بود که گفت: هدف هنر نگاه داشتن آینه در برابر زندگی است و چون زندگی ترکیبی از کنش هاست، هنر داستان سرایی می بایست از این کنش ها تقلید کند.
Plato (427 B.C – ۳۴۷ B.C) (1)
در زبان یونانی Mimesis (2)
در زبان یونانی Dihegesis Haple (3)
Diegetic (4)
Aristotle (384 B.C – ۳۲۲ B.C) (5)
پیداست پلان که توالی کنش هاست، ضرورت هر داستان به حساب می آید. ارسطو پلان را متشکل از پنج عنصر می دانست: کامل بودن، اندازه، وحدت، ساختار و جهانی بودن. از نظر او، کامل بودن پلان به این است که به مانند کنش هایی که از آن تقلید می کنند، دارای آغاز، میانه و پایان باشد. وحدت پلان مرهون مجموعه ای از رخدادهاست. ساختار نیز به این معناست که هر جز داستان در خدمت تاثیر کلی داستان قرار دارد و سرانجام این که هنر می بایست جهانی باشد. سیمور چتمن (۱) می گوید:
” در نظر ارسطو، تقلید از کنش های جهان واقعی(پراکسیس) ، در شمار مباحثه یا کلام به حساب می آمده که واحدهای سازنده پلات(میتوس) از میان آن انتخاب، و احتمالا سامان دهی مجدد می شده است.”( حری، ۱۳۸۲: ۳۲۳)
پیش از ورود به مقوله تعاریف و پیش فرض ها درباره تفاوت دیدگاهی که فرمالیست ها با ساختارگرایان دارند به نکاتی چند اشاره کنیم، با توجه به اینکه ساختارگرایی بعد از فرمالیسم اتفاق می افتد می توان تاثیری را که فرمالیست ها بر ساختارگراها گذاشتند را به وضوح دید.
” شکل گرایان روس برای اولین بار میان ماده خام داستان؛ فبیولا (۲) و روش های ارائه آن؛ سیوژه (۳) تمایز گذاشتند. از نظر شکلوفسکی (۴) و آیخن باوم (۵) ق
صه، ترتیب واقعی رویدادها به صورت مسلسل و مجرد است در صورتی که طرح، سلسله ای از رخدادهاست آنگونه که راوی تعریف می کند.”(مارتین۱۳۸۲ :۷۷ ) تینیانوف (۶)، دیگر شکل گرای روس تا بدان جا پیش رفت که در جایی گفت: داستان هرگز ارائه نمی شود، بلکه تنها می توان آن را حدس زد. از نظر او داستان در واقع ساختی تخیلی است که روایت شنو، بر اساس اطلاعاتی که از سوی راوی ارائه می شود، آن را در ذهن خود شکل می دهد. بعدها ساختارگرایان متاثر از این نظریه شکل گرایان به این نتیجه رسیدند که در قصه ها دو ساختار مجزا را می توان یافت. داستان (۷) و گفتمان (۸) که در انگلیسی مطابق (story) و (discourse) است.
(۱) Seymour Chatman (1928 – )
Fabula (2)