یا«هواپیماهایی که پرواز می کنند(در مقابل آن هایی که پرواز نمی کنند)خطرناکند».
Planes which fly (as opposed to these that stand)can be dangerous
نظریه پردازان روایت علاقه دارند بدانند چگونه می توان از مجموعه ای محدود از ساختارهای بنیادین، مجموعه ای نامحدود داستان های مختلف تولید کرد، به سان زبان شناسان دست به دامن ژرف ساخت و رو ساخت می شوند. رو و ژرف ساخت هایی روایی – هر دو – در بطن رو و ژرف ساخت های زبان شناختی متن روایی کلامی قرار دارند. به دو سطح زبان شناختی
رو ساخت های زبان شناختی
ژرف ساخت های زبان شناختی
دو سطح روایی دیگر اضافه می شوند:
۳ – رو ساخت های روایی
۴ – ژرف ساخت های روایی”(همان :۲۱-۲۰)
نکته ی حائز اهمیت در این است که روساخت داستان استوار بر روابط همنشینی است به این معنی که اصول علی و زمانی بر آن حاکم است. در حالیکه ژرف ساخت بر روابط منطقی ثابت میان عناصر جانشینی استوار است و دقیقا بر همین اساس است که ژرف ساخت ها – حتی زمانی که از داستان منتزع می شوند- روایت محسوب نمی شود.
۳-۵ ویژگی های روایت
برای یک روایت چه ویژگی هایی را می توان متصور شد؟ به زبان ساده تر چه ویژگی هایی یک متن را به صورت یک متن روایتی تغییر کاربری می دهد؟ میان تعریف روایت و ویژگی های آن ارتباط تنگاتنگی است، زیرا با بیان ویژگی های یک شیئی آن را بهتر می توان تعریف کرد. مایکل تولان برای روایت قائل به پنج ویژگی است که نظر به اهمیت آنها لازم است اشاره مختصری به آنها بکنیم:
” الف- مصنوعی بودن – تفاوت روایت با زبان طبیعی و روزمره (مثلا گفتگوی بین دو نفر در یک قهوه خانه) در این است که از قبل دارای طرح و برنامه ای است و طبق آن طرح «ساخته» می شود. [ جالب توجه این که حتی در روایت شفاهی هم این تصنع وجود دارد که ناشی از این امر است که قصه گو روایتی را که می خواهد تعریف کند را تمرین کرده است. طرفه این که در این جا همه چیز در خدمت داستان نویس (و یا قصه گو) و داستان اوست.]
ب – تکراری بودن – در روایت (بخصوص روایت داستانی) چیزی هست که به نظر تکراری می رسد، چیزی که در داستان و یا قصه هائی که قبلا خوانده ایم تکرار شده است.[این حالت تکرار منحصر به قصه (از آن رو که در قصه با تیپ سر و کار داریم، این ویژگی بسیار واضح است )نیست بلکه در داستان هم با حال و فضا و شخصیت هایی روبرو هستیم که اگر چه عینا مثل هم نیستند ولی حداقل در خصایص و وجوهاتی اشتراک دارندکه برایمان بسیار آشناست و قبلا هم در آثار دیگران آنها را دیده ایم.]
ج – هر روایت سیر مشخصی دارد: از جائی شروع می شود (مثلا یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود) و به جائی ختم می شود(قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید). داستان نویس و یا قصه گو قصه اش را از جائی شروع می کند و می داند(و یا دست کم انتظار دارد) که داستانش باید به کجا ختم شود و چه نتایجی به دست آورد.[لازم به ذکر است که امروزه تشخیص این روند در داستان معاصر، با همه پیچیدگی هایش، دیگر کار آسانی نیست و به دقت و تامل بیشتری نیاز دارد.]
د – هر روایتی یک راوی و یا قصه گو دارد (هر چند ناپیدا و ضمنی).
ه – در هر روایت با نوعی جابجائی روبرو هستیم. روایت سلسله ای از حوادث همزمان نیست که پشت سر هم قطار شوند بلکه راوی(نویسنده) می تواند حادثه ای را جابجا کند و به دلخواه خود دست به ترکیب های تازه ای بزند و یا در سیر زمانی وقایع دست ببرد.” ( رک. اخوت۱۳۷۱: ۱۴-۱۲)[ نکته جالب توجه در این باره این است که بازی زمانی با روایت یکی از مهمترین دغدغه های نویسندگان معاصر شده است.]
۳-۶ عناصر روایت
بر پایه ی نظریات روایات شناسان مختلف عناصر روایتی زیادی را بر شمرد اما تقسیم بندی که در ذیل ذکر آن به میان می آید بر اساس نظریات کسانی است که در پی دست یافتن یه ساختارهای بنیادین هستند. بر این اساس عناصر روایت به واحد بنیادین، کنشگر و توالی تقسیم می شود.
۱- واحد بنیادین:
هر یک از دیدگاه های جدید روایت شناسی تعریفی به فراخور ویژگی های خود از روایت را ارائه می دهند و بالطبع هر روایت از اجزا و عناصر کوچکی تشکیل می شود. ما در اینجا عنوان کلی واحد بنیادین را برای کوچک ترین سازه ی روایت انتخاب می کنیم. البته هر یک از نظریه پردازان روایت، بنا بر تعریفی که از روایت دارد و شیوه ای که در بررسی روایت به کار می گیرد، اصطلاحی را برای توصیف این عنصر به کار می برد.
” این واحد بنیادین از نظر پراپ، راگلان و کمبل(۱) و همه روایت شناسانی که در بررسی ساختاری روایت، در پی دست یافتن به ساختار بنیادین داستان هستند،«کارکرد» است. یعنی کنش شخصیت های روایت از جهت اهمیتی که در پیشبرد جریان داستان دارد و یا به تعبیر ریمون کنان هر چه که در داستان اتفاق بیفتد و باعث تغییر وضعیت امور و انتقال و تبدیل آن به وضعیت دیگر شود. اما روایت شناسانی که در تحلیل ساختاری خود، عناصر ساکنی را که در تغییر وضعیت امر تاثیر چندانی ندارند و یا بی تاثیرند ولی در تشخیص ساختارها و الگوهای روایی گفتمان نقش مهمی دارند، در نظر می گیرند، واحدهای بنیادین دوگانه ای را در ساختار روایت شناسایی می کنند. مثلا بارت علاوه بر واحد کارکردی، نمایه ها را مورد توجه قرار می دهد و آنها را کاتالیزورهایی می نامد که گاه وارد ارتباط با یک هسته عملکردی می شوند و گاه عناصر درونمایه ای را به هم پیوند می دهند. (صالحی نیا،۱۳۸۸: ۲۰-۱۹) “
سیمور چتمن نام این واحد را «گفته روایتی» می گذارد و تودوروف برای این واحد نام «گزاره»

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

را انتخاب می کند. چتمن و تودوروف بعضی از گزاره ها و گفته های را عملکردی می دانند و برخی را عملکردی نمی دانند.
۲- کنشگر: ” کنشگر ها در کنار و به موازات واحدهای کارکردی از لحاظ ارزیابی ساختار روایت اهمیت دارند. “(همان : ۲۰)
(۱) Josephe Campbell
یکی از عناصر ثابت تحلیل ساختاری در عصر حاضر، فهرست کردن شخصیت ها به عنوان کنشگر و سنجش روابط ساختاری ممکن، میان آنها است که البته نمونه های برجسته ی آن در نظریات تحلیل ساختاری شخصیت گرماس، تزوتان تودوروف و ژان کوکه (۱)دیده می شود
۳- توالی:” این عنصر اگرچه به روشنی و وضوح واحد بنیادی و کنشگر نیست، اما عامل بسیار مهمی است که به کمک آن می توانیم روایت را درک کنیم و از آن لذت ببریم. همانطور که قاضی عبدالجبار معتزلی می گوید:«فصاحت گفتار از تک تک واژه ها ظاهر نمی شود بلکه از چینش مخصوص واژه ها پدید می آید»” (همان: ۲۱-۲۰)
اغلب روایت شناسان بر این باورند که توالی بر پایه ی دو اصل علیت و زمان شکل می گیرد، به این معنا که راوی در میان پدیده هایی که به عنوان رویدادهای داستانی ادراک می شوند، روابطی برقرار می کند که علی هستند و طبیعتا هر رویداد علت و سبب رویداد بعدی است که پس از آن قرار می گیرد. واضح است که در روایاتی با ساختار ساده این توالی علی توالی زمانی را نیز در پی دارد اما معمولا در روایاتی که طرح های پیچیده دارند، توالی زمانی از توالی منطقی داستان فاصله می گیرد.
در این قسمت از بحث پرداختن به نظریه برمون خالی از لطف نیست. کلود برمون به عنوان یکی از نظریه پردازان مهم عصر حاضر در نظریه ی ساختاری خود به این نتیجه رسید که از توالی سه نقش ویژه یا همان عملکرد یک توالی یا همان حرکت به دست می آید. معمولا این سه نقش ویژه باید از سه مرحله منطقی – توالی علّی – بگذرند تا بتوانند تشکیل یک توالی دهند. ” سه مرحله عبارتند از: امکان یا استعداد(۲) ، فرایند(۳) و نتیجه(۴). در واقع می توان گفت هر گاه یک کنش به فرایند نتیجه خود برسد، یک توالی به انجام می رسد و روایت با طرح کنش بعدی توالی دیگری را آغاز می کند و البته گاه هم پیش از به نتیجه رسیدن یک کنش ما با کنش دیگری مواجه می شویم و در واقع توالی ها با هم برخورد می کند، و گاه چند توالی یا چند پی رفت در درون پی رفت دیگری جای می گیرد.” (همان: ۲۱)
Jean Claude Coqet (1928 – ) (1)
(۲) Possibility
Process (3)
Outcome (4)
۳-۷ روایت در گذر زمان
روایت به مثابه یک پدیده در گذر زمان با گذر از فراز و فرودی به شکلی که اکنون در دسترس ماست دستخوش تغییرات بسیار زیادی شده است، طبیعی و بدیهی است که گذر زمان می تواند یکی از دلایل اصلی پویایی این پدیده یعنی روایت باشد. نکته قابل توجه در این است که برای سده ها ی متمادی، فلاسفه روایت را معادل گزارش مطابق با واقعیت قلمداد می کرده اند که ریشه در نوعی همخوانی با دیدگاه های دیگری از قبیل شناخت شناسی داشته است.
” همان طور که در شناخت شناسی، شناخت مطابق واقعیت و عینی شمرده می شد، بازگویی و گزارش این شناخت نیز گزارشی مطابق واقعیت خوانده می شد. در هنرهایی چون نقاشی، مجسمه سازی، ادبیات و … این نوع شیوه روایت نسخه برداری خوانده می شود. تقلید یا نسخه برداری از زمان افلاطون مورد توجه بوده است. (سجودی،۱۳۸۹: ۶-۱۵۵)
پس به این ترتیب چارچوب کلی این دیدگاه که مسبوق به سابقه ی افلاطون و ارسطو است، هنر را روایتی می داند که یا مطابق واقعیت است و یا در تلاش است تا بدان دست یابد. این درک از واقعیت همخوانی دارد با شیوه های هنری واقع گرایی که آن را تحت عنوان کلاسیسم می شناسیم.