این نمایشنامه در چهار مجلس نگاشته شده است. مجلس اول در خانه ای در قراباغ می گذرد.
گلچهره خواهر کوچک شرف نساء خانم در پی مشاجره با وی به اطلاع مادرش می رساند که شرف نساء خانم از چیزی ناراحت است و گریه می کرده است. شرف نساء خانم به مادر می گوید علت گریه اش قصد سفر نامزدش شهباز بیک ـ که پسر عمویش نیز هست ـ به پاریس است. مادر، شهباز بیک را احضار و شماتت می کند و او را می راند.
مجلس دوم – همانجا
مادر ـ شهربانو خاتون ـ در پی احضار همسرش حاتم خان آقا به این نتیجه می رسند که با موسیو ژوردان ـ کسی که شهباز بیک را به سفر تحریک کرده است ـ صحبت کنند. حاتم خان آقا و شهربانو خاتون به شهباز بیک پیشنهاد می دهند که وی در قراباغ بماند و به فرنگ نرود ولی موسیو ژوردان که در مجلس حضور دارد به آنان می گوید که شهباز بیک را به منظور ترقی می خواهد به اروپا ببرد. حاتم خان آقا از همسرش می خواهد که با این سفر موافقت کند ولی او داد و بیداد به راه می اندازد.
مجلس سوم – همانجا
شهربانو خانم و شرف نساء خانم در حال گفتگو با هم هستند که خان پری ـ دایه ی شرف نساءخانم ـ سر می رسد و از ماجرا با خبر می شود و از جادوگری صحبت می کند که نامش درویش مستعلی شاه است. شهر بانو خانم از خان پری می خواهد که درویش را به خانه آنها بیاورد. شهباز بیک به اتاق می آید و از دعوای خودش با مادر شرف نساءخاتون تعریف می کند و شرف نساءخاتون با نشان دادن عکس دختران پاریسی متذکر می شود که شهباز بیک او را دوست ندارد و به دلیل دیگری قصد سفر به پاریس را دارد.
مجلس چهارم – اتاق حاتم خان آقا
درویش مستعلی وارد می شود و موضوع برای او بیان می شود. درویش با شنیدن ماجرا می گوید که بوسیله ی اجنه یا باید موسیو ژوردان را از بین ببرد و یا شهر پاریس را نابود کند. پس از اختلاف نظری که بین زنان حاضر در مجلس بوجود می آید نهایتا تصمیم بر نابودیِ پاریس گرفته می شود. از خلال صحبتهای درویش با نوکرش ـ که به زبانی عجیب و غریب است ـ متوجه می شوی که آن دو شیاد هستند.
درویش با کشیدن نقشه ی پاریس و طلب پول در قبال نابودی شهر، پاریس را نابود می کند. موسیو ژوردان وارد می شود و خبر نابودی پاریس ـ بر اثر وقوع زلزله ـ را از قونسول انگلستان شنیده است به حاضران در مجلس می دهد و از بردن شهباز بیک سرباز می زند. درویش از پشت پرده بیرون می آید و می رود.
۵-۳-۱ نمایشنامه موسی ژوردان(حکیم نباتات و درویش مستعلی شاه مشهور به جادوگر)
سطح اول واقعی نمایی«اجتماعی»:
در سطح اول واقعی نمایی با مورد بسیار جالبی روبرو هستیم. آخوندزاده انسان ایرانیی را نمایش می دهد که هدفی در زندگی ندارد و به قولی معروف زندگیِ باری به هر جهت دارد. شهباز بیک به دلایلی نه چندان متقن قصد مهاجرت از ایران دارد. نامزد او شرف نسا خانم با نقل قولی از شهباز بیک به مادرش دلیل مهاجرت وی را اینگونه شرح می دهد:
” شرف نسا خانم: چه می دانم، بچه ای جاهل است، موسی ژوردان عقلش را دزدیده است که در پاریس دختران و عروسان روباز در مجالس نشست و برخاست می کنند. چیزهای دیگری هم بسیار گفته است. آن هم جنون به سرش زده دیوانه شده می گوید باید یک دفعه بروم پاریس را ببینم، اول از عموم رخصت می خواهم، اگر نگذارد شب سوار می شوم می جهم آن سمت ارس، موسی ژوردان را پیدا کرده، با هم رفته تماشای پاریس را خواهم کرد.” (آخوندزاده ۱۳۵۶: ۳۸۵)
سطح دوم واقعی نمایی«فرهنگی»:
همانگونه که مشاهده می کنیم هیچ دلیلی برای مهاجرت وجود ندارد کما اینکه در سال های اخیر اپیدمی مهاجرت در جامعه معاصر – با توجیهات مختلف –به شدت شایع شده است و در پناه همین مهاجرت است که نوعی جامعه شناسی گسست ایجاد شده است. یعنی انسان معاصر ایرانی نسبت به جامعه اش دچار نوعی گسست می شود و دیگر علاقه و ارتباطی به جامعه اش ندارد.
البته در جایی دیگر در گفتگویی با عمویش حاتم خان آقا – پدر نامزدش شرف نسا خاتون – دلایل رفتن خودش را این گونه بیان می کند:
“حاتم خان آقا: (رو به شهباز بیک می کند) شهباز راست است که می خواهی پاریس بروی؟
شهباز بیک: بلی عمو. به اذن شما با موسی ژوردان می روم، پس از آن خودم برمی گردم می آیم.
حاتم خان آقا: برای چه بچم؟ [بچه ام]
شهباز بیک: برای آموختن زبان فرنگ عمو.
حاتم خان آقا: زبان فرنگی به چه درد تو می خورم عزیزم؟ برای شما زبان های عرب و فارس و ترک و روس لازم است. الحمدلله در مدرسه هائی که از شفقت دولت علیه ی خودمان باز شده است همه را خوانده و آموخته ای. “(آخوندزاده ۱۳۵۶: ۳۳-۳۳۲)
در واقع اگر بخواهیم از لحاظ تاریخی (۱۲۳۰هجری شمسی) شرایط زمانی نگارش نمایشنامه را بررسی کنیم به ضرس قاطع می توان گفت که در یکی از تاریک ترین دوران های تاریخ اجتماعی ایران به سر می بریم. دوران سلطنت محمد شاه قاجار و ناصرالدین شاه قاجار و مصادف با آن بحران تاریخی صدراعظم کُشی که منجر به قتل میرزا ابوالقاسم خان قائم مقام فراهانی و میرزا تقی خان امیرکبیر شد یکی از تاریک ترین نقاط تاریخ سیاسی ایران است. به نوعی می توان ادعا کرد بحران جهل و عقب ماندگی در سطح حاکمیتی جریان دارد.
مساله ی دیگری که در این سطح از واقعی نمایی جالب توجه می نماید و بعدتر دلیلی است برای مهاجرت شهبازبیک، وجود حسادت و یا همان چشم و هم چشمی است که دلیلی می شود برای سفر به فرنگ. حسادت، بخل و تنگ نظری هنوز هم در جامعه ی معاصر ایرانی ساری و جاری است. انسان ایرانیِ دوره قاجار به دلیل همان عقب

دانلود کامل پایان نامه در سایت pifo.ir موجود است.

ماندگی ذکرش رفت دچار آفت بخل و حسد می شود:
“شهباز بیک: عمو زبان فرنگ به من بسیار لازم است. پارسال که مرا به جهت اذن نهر کندن به تفلیس فرستادید تاروردی بیک پسر الله وردی بیک برای اینکه در ورشو زبان فرنگ آموخته بود در مجالس از من زیادتر احترامش می کردند. با وجود اینکه غیر از فرنگی و ترکی زبان دیگر نمی دانست.
حاتم خان آقا: فرزند تو هنوز بچه ای، اینها همه حرف مفت است. از برای انسان عقل لازم است. برای یک زبان دانستن زیادتر دانستن عقل بیشتر نمی شود. آدم باید به هر زبانی که دارد فی الجمله فهیم و از رسوم وعادات اهل زمانه مطلع باشد، کار خودش را پیش ببرد” (آخوندزاده ۱۳۵۶: ۳۳-۳۳۲)
اما نکته ی دیگری که در این سطح از واقعی نمایی به چشم می آید بحران جهل و نادانی است و همین طور رواج استفاده از خرافه. انسانی را که آخوندزاده تصویر می کند به دلیل این که از حل منطقی مشکلات عاجز است ناچار به متافیزیک روی می آورد و سعی دارد که با کمک از شیوه های فرازمینی حل مساله کند. بحران جهل به قدری حاد است که درجایی حتی مستعلی شاه(جادوگر) – با استفاده از عمق حماقت آنان – نحوه ی برون رفت از این بحران را به عهده مادر شرف نسا خاتون می گذارد:
“مستعلی شاه: خیلی خوب خانم، من همین الان در اینجا پیش چشم شما هیکل پاریس را برپا کرده به هم میزنم، و به دیوان و عفریت ها حکم می کنم در همان دقیقه پاریس را بکوبند، و تا ده روز خبرش را برای موسی ژوردان بیارند، تا از فکر بردن شهباز بیفتد. یا اینکه خروس بزرگی پیش روی خود گرفته اسمش را موسی ژوردان گذارده در این ساعت گردنش را زده، به ستاره ی مریخ حکم خواهد کرد که آن هم به همان طور تا ده روز دیگر گردن موسی ژوردان را بلا تامل بزند، شهبازبیک از چنگ او خلاص شود. حال بفرمائید ببینم جناب شما خراب شدن پاریس را می خواهید یا گردن زدن موسی ژوردان را؟(آخوندزاده ۱۳۵۶: ۵۴-۳۵۳)
اما نکته ی مهم دیگری که در این سطح واقعی نمایی نهفته است این است که انسان ایرانی در بنیان فکریش باور به نوعی از وجود منجی حاضر است. در واقع انسان ایرانی در برابر هر مساله ای انتظار نجات از امری بیرونی و دیگری دارد. از این رو در نمایشنامه ها ی آخوندزاده هر شخصیت وقتی با مساله ای روبرو می شود برای حل مساله آن به کسی – غریبه یا بیگانه – از جامعه خود پناه می برد و با این کار خود را از زحمت خردورزی و آگاهی رها می سازد.
سطح سوم واقع نمایی «ژانری»:
در سطح واقعی نمایی ژانری – همانطور که قبلا ذکر شد- با قواعد ژانر کمدی هستیم که به شدت از سوی آخوندزاده رعایت شده است. همان گونه که در قواعد ژانر کمدی آمده است. ابتدا با شروعی طوفانی طرح مساله می شود و پس از گذشت فراز و فرود با پایانی خوش مواجه هستیم. این قطعیتِ نبردن شهبازبیک در انتهای نمایشنامه از زبان موسیو ژوردان در پاسخ به شهربانو خانم – مادر شرف نسا خاتون – بیان می شود. در واقع موسیو ژوردان آب پاکی را روی دست حاتم آقا می ریزد:
“شهربانوخانم :حکیم صاحب! شهباز را هم که می برید؟
شهبازبیک اسم خود را شنیده برمی گردد.
موسی ژوردان: تو چه می گوئی خانم؟ من هیچ می دانم سر خودم کدام بالین است؟ شهباز را کجا خواهم برد؟ حاتم خان آقا! زود باشید سوار شوید مرا بدرقه بکنید. باید تا صبح به کنار ارس برسم. موندیو! موندیو!” (آخوندزاده ۱۳۵۶: ۹-۳۶۸)
سطح چهارم واقع نمایی:
همان طور که در این سطح از قرارداد کالر اشاره می کند قسمتی از این قرارداد -که همان نقض قسمتی از ژانر است – شکسته می شود.
برای توضیح این قسمت می توانیم به این نکته اشاره کنیم که با وارد کردن فانتزی به قسمتی از این نمایشنامه که همان زیر و رو کردن پاریس است عملا فانتزی وارد کمدی می شود و همین ورود است که به منطق رئالیستی اثر خدشه وارد می کند اما نمایشنامه از قالب کمدی خارج نمی شود. پس از این که مستعلی شاه اورادی را می خواند به شهربانو خانم خبر خرابی پاریس را می دهد: