تیمورآقا: مگر اختیار و عزتی که حالا خان به او داده است، کفایتش نمی کند؟
نسا خانم: کفایت هم بکند، بی اعتبار است! می خواهد به سبب قرابت، عزت و اختیارش پایدار شود.” (آخوندزاده ۱۳۵۶: ۹-۴۸)
آخوندزاده در جایی دیگر قضاوت خان لنکران را به سخره می گیرد و موقعیت کمیکی را رقم می زند. در حالیکه امر قضاوت ساز و کار خودش را می طلبد، کسی که مسئولیت سیاسی را بر عهده دارد انجام امور قضاوت را بر عهده گرفته است. البته اگر از منظر تاریخی به این مساله نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که بیش از پنج دهه ی بعد نهادی به نام عدلیه متولد می شود و همین نکته باریک دلیل بر این ادعا است که آخوندزاده از زمان جلوتر بوده است:
“مدعی: خان قربونت، برارم ناخوش بو، گفتند این بیا حکیمه، سه تومانش دادم، بالا سر برارم آوردمش به امید اینکه چاقش کند. به رسیدن سر مریض خونش گرفت. بیرون آمدن خون همان مردن برارم همان. حالا می گویم بی مروت لا محاله پولم را پس بده. پولم را پس نمی دهد هیچ، می گوید اگر فصدش نمی کردم بدتر ازین می شد.هنوز هم ادعائی با من دارد. بدادم برس دور سرت گردم.
خان: (به مدعی علیه) جناب حکیم چه طور اگر فصدش نمی کردی بدتر ازین می شد، بدتر ازین چه می شود؟
مدعی علیه: قربانت شوم خان، برادر این به مرض استقساء مبتلا بود. اگر خون نمی گرفتم شش ماه بعد ازین بی شک و شبهه می مرد. به یک خون گرفتن او را از زحمت خرج بیجای شش ماه دیگر خلاص کرده ام.
خان: جناب حکیم پس ازین قرار یه قول شما باید این مرد مبلغ دیگر هم باز به شما تعارف بدهد.
حکیم: بلی قربانت بگردم، اگر انصاف کند البته!
خان: (رو به حاضرین کرده) والله نمی دانم دیوان این ها را چه نحو بکنم که قطع دعوا بشود. هرگز دعوائی به این مشکلی را دچار نشده بودم.
یکی از حاضرین: قربان سرت، احترام طایفه ی حکما واجب است. به کار مردم می خورند. بفرمایید این مرد یک خلعتی هم به او بدهد، راضیش کند. خصوصا این حکیم را بنده می شناسم خیلی حکیم حاذقی است.
خان: حال که آشنای شماست همچو بشود، به حرف شما عمل کنند.(رو به عارض کرده) ای مرد برو یک دانه چوخا به حکیم تعارف کن، از تو راضی بشود. صمد بیک! فراش بده برود چوخا را از این مرد بگیرد به حکیم بدهد.” (آخوندزاده ۱۳۵۶: ۷-۶۶)
واقع نمایی سطح دوم«فرهنگی»:
در سطح واقعی نمایی فرهنگی چیزی که در ابتدای نمایش به چشم می خورد فرهنگ پنهان کاری و ریا است که در جامعه ی آن زمان هم جریان داشته است. در زندگی ِانسان ایرانی معاصر هنوز این بیماری بر طرف نشده است.
در چند جای نمایشنامه اشاره مستقیمی به این معضل می شود. مثلا در مجلس اول وزیر به حاجی صالح سفارش نیمتنه ای را می دهد تا برای همسر دومش تهیه کند و به لنکران بیاورد البته دور از چشم همسر اولش.
” وزیر: حاجی صالح، باید یک نیم تنه ی زری آبی در رشت بدهی بدوزند، تا امروز مثلش را در لنکران ندیده باشند. همین که نیم تنه حاضر شد، می دهی به زرگر بیست و چهار دانه دوکمه ی[دکمه] طلا، از تخم مرغ کوچکتر و از تخم کبوتر بزرگ تر درست می کنند دور یقه اش می دوزند، وقت برگشتن همراه خود بیاور. این هم پنجاه دانه ی طلاست.
پول ها را در میان کاغذ پیشش می گذارد .
خرج کن، هر چه کم آمد برگشتن در اینجا کارسازی می شود. زود بر می گردی یا خیر؟
حاجی صالح: تا یک ماه دیگر برمی گردم، کاری ندارم. پول نقد می برم ابریشم بخرم برگردم. اما آقا اگر اندازه ی نیم تنه معلوم می شد بسیار خوب بود. آنجا که بدوزند شاید تنگ و گشاد بشود، یا کوتاه و بلند بیاید، در خدمت سرکار مقصر بشوم.
وزیر: عیب ندارد، قدری گشاد و بلند بدوزند، اگر اندازه نیامد اینجا درست می کنند.
حاجی صالح: آقا نمی شود که پارچه اش را بخرم، و دکمه اش را هم بدهم بسازند، بیاورم اینجا هر کس که می خواهد بپوشد، به اندازه ی قد او ببرند بدوزند.
وزیر: آخ ایه، بنده ی خدا، شماها عجب عادت کرده اید به زیاد گفتن، و اظهار معرفت نمودن، مقصودت اینست. من مطلب پوشیده ای را بی ساختار آشکار به شما بگویم. تو که نمی دانی اگر من آن را اینجا بدهم ببرند بدوزند به چه قیل و قال خواهم افتاد، و چه اوقات تلخی خواهم کشید.
حاجی صالح: خیر آقا من چه می دانم.
وزیر: پس من لابد باید پیش از وقت ترا از مطلب خبردار کنم، تا بازار هم که رفتی شهرت ندهی که وزیر به من چنین و چنان خدمت رجوع کرده است، آسایش را به ما حرام کنی، نگذاری آسوده بنشینیم. عزیز من مطلب اینست؛ دو ماه به عید نوروز مانده است. می خواهم چیز غریبه ای در عید به شعله خانم ببخشم. اگر اینجا بدهم بدوزند، زیبا خانم هم یک همچو چیزی خواهد خواست، بگیرم اضافه خرج است، به او زیبندگی ندارد. نگیرم از قال و قیل خلاص نخواهم شد.همه روزه مایه ی دردسر و اوقات تلخی است.
حاجی صالح: آقا مگر وقتی که دوخته اش را بخشیدی، زیبا خانم دیگر مثل آن را نخواهد خواست؟
وزیر: الله اکبر عجب گیری افتادیم، مردکه به تو چه، به تو هر چه می گویند برو همانطور کن. وقت دادن خواهم گفت خواهرم، زن هدایت خان رشتی این نیم تنه را برای شعله خانم سوغات فرستاده است. آن وقت زیبا خانم نمی تواند مرا مقصر کند.
حاجی صالح: خیر آقا، من چه حد دارم سرّشان را فاش کنم. لایق ریش من است. “(آخوندزاده ۱۳۵۶: ۸-۳۶)
در جایی دیگر با فرهنگ دروغگویی و به طور عامیانه تر «خالی بندی» مواجهیم. تیمور آقا برای آنکه خود را در چشم همسر دومش بزرک کند، حکایتی دروغین را تعریف می کند که اصلا و ابدا واقعیتی ندارد:

 

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است