پایان نامه روانشناسی با موضوع : داده های شخصی

دارای بستگی و ارتباط میشوند و سازمان کلیتری تشکیل میدهند که به آن عنوان تیپ داده میشود. تیپ از حیث کلیت در بالاترین درجه قرار دارد و نوع شخصیت یا رفتار را میسازند. بنابراین، در نظریه آیزنگ مفهوم صفت و تیپ هستند که در معرفی شخصیت اهمیت خاصی دارند. صفت در واقع عادات و اعمالی هستند که جنبه نسبتاً ثابت دارند، مانند افسردگی، صفت سستی و ضعف، واسواس، وارفتگی و بیدردی. تیپ هم که از پیوستگی چندین صفت تشکیل شده است برای معرفی شخصیت در درجه اول اهمیت دارد(سیاسی، 1388).
ب) تیپهای شخصیت
آیزنک برای شناخت حدود اصلی شخصیت و در نتیجه تعیین انواع شخصیتها، یعنی برای تیپشناسی، نسبت به نظریات یونگ و کرچمر بیتوجه نبوده و نتایجی که از تحقیقات خود حاصل کرده است بسیاری از نظریات یونگ را تأیید میکنند. وی در یک بررسی بسیار وسیع، درباره تمام شخصیت کار خود را با بهره گرفتن از نشانههایی که توسط روانپزشکان در باره 700 سرباز روانآزرده تهیه شده بودند آغاز کرده است. بخشی از این نشانه ها مربوط به داده های برونی چون سن، شغل و موقعیتخانوادگی و بخشهای دیگر مربوط به نشانه های روانی که با صراحت تعیین شدهاند میباشد و در کل، همبستگی بین 39 متغیر انجام گرفتهاند. از این متغیرها تنها چهار عامل استخراج شدهاند، که دو عامل از این چهار عامل یعنی روانرنجورخویی(N)و درونگرایی-برونگرایی(E) توسط آیزنگ به منزله عوامل مورد توجه به حساب آمدهاند. به ادعای آیزنگ این دو عامل برای تبیین ساخت اساسی شخصیت کافی است(مایلی، 1387). این دو بعد از شخصیت آیزنگ با طبایع چهارگانه بقراط نیز هماهنگ هستند. آیزنگ پس از تأکید بر دو بعد اولیه، بعد سومی را به آنها افزود و آن را روانپریشخویی(P) نام نهاد.
روانرنجورخویی و روانپریشخویی به افراد بیمارگون محدود نمیشوند، اما افراد آشفته در آزمونی که این دو را ارزیابی میکند از افراد بهنجار نمره بالای کسب میکنند. آیزنگ هر سه عامل را به صورت بخشی از ساختار شخصیت بهنجار در نظر داشت. هر سه عامل دو قطبی هستند، به طوری که برونگرایی در یک انتهای عامل E قرار دارد و درونگرایی قطب مخالف را اشغال میکند. همینطور، عامل N روانرنجوری را در یک قطب و استواری را در قطب دیگر شامل میشود، و عامل P روانپریشخویی را در یک قطب و کارکرد فراخود را در قطب دیگر دربردارد. آیزنگ معتقد بود که هر یک از این عامل ها، چهار ملاک لازم را برای مشخص کردن ابعا شخصیت برآورده میکند. نخست آنکه، برای هر یک، مخصوصاً عوامل E و N ، شواهد روانسنجی وجود دارد. برونگرایی و روانرنجورخویی تقریباً در تمام تحقیقات تحلیل عاملی شخصیت انسان عوامل بنیادی هستند. دیگر آنکه آیزنگ معتقد بود هر یک از سه عوامل برتر او مبنای زیستی قدرتمندی دارند. و در نهایت، سه بعد شخصیت آیزنگ از لحاظ نظری معنی دار هستند. کارل یونگ و سایرین تشخیص دادهاند که برونگرایی و درونگرایی تأثیر قدرتمدی بر رفتار دارند، و فروید بر اهمیت اضطراب(عامل N) در شکلدهی رفتار تأکید کرد. از این گذشته، روانپریشخویی با نظریهپردازنی چون آبراهام مزلو که اعلام داشت سلامت روانی از خودشکوفایی (N پایین) تا اسکیزوفرنی و روانپریشی (N بالا) دارد، همداستان است. رابعاً، آیزنگ بارها ثابت کرد که سه عامل او با مسایل اجتماعی نظیر، مصرف مواد، رفتار جنسی، تبهکاری، پیشگیری سرطان و بیماری قلبی و خلاقیت ارتباط دارد(فیست و فیست، 1389). آیزنگ افرادی را که به هر یک از این سه عامل تعلق دارند از نظر روانی توصیف و تعریف کرده است. بعضی از صفات هر یک از این تیپها بدین قرارند:
برونگرایان به سوی دنیای بیرون گرایش دارند، مصاحبت با دیگران را ترجیح میدهند و تمایل دارند به اینکه بسیار مردمآمیز، تکانشی، جسور، سلطهگر و خطر جو باشند؛ درونگرایان کاملاٌ نقطه مقابل هستند. آنها آرام، غیرمعاشرتی، با احتیاط، خوددار، فکور، بدبین، صلحجو، هوشیار و مقید هستند. آیزنگ علاقمند بود بداند که آنها از نظر زیستی و ژنتیکی چه فرقی باهم دارند. وی دریافت که برونگرایان و درونگرایان از نظر سطح پایه انگیختگی مغزی با یکدیگر فرق می کنند، به طوری که برونگرایان سطح پایینتری دارند. برونگرایان به خاطر پایین بودن سطح انگیختگی مغزشان به برانگیختگی و تحریک نیاز دارند و به طور فعال آن را میجویند. در مقابل، درونگرایان به خاطر بالا بودن سطح برانگیختگی مغزیشان از برانگیختگی اجتناب میورزند(آیزنگ، 1990). در نتیجه، درونگرایان بخاطر آستانه حسی پایینتر، شدیدتر از برونگرایان به تحریک حسی واکنش نشان میدهند. بررسیها نشان دادهاند که درونگرایان به محرکهای سطح پایین حساسیت بیشتری نشان میدهند و آستانه درد پایینتری از برونگریان دارند اما شواهد کمتر قانعکنندهای را نشان داده مبنی بر اینکه این تفاوتها میتوانند به تغییرات سطح پایه انگیختگی مغزی نسبت داده شوند گزارش میدهد.(بالوک و گیلیلند، 1993؛ استلمک، 1990). با وجود این، به طوری که آیزنگ خاطرنشان ساخت، این تفاوتها باز هم پایه ژنتیکی دارند.
روانرنجورها به صورت مضطرب، افسرده و دمدمی مشخص شدهاند. آنها ممکن است عزت نفس کم داشته و مستعد احساس گناه باشند. معمولاً واکنش هیجانی مفرطی نشان میدهند و بعد از انگیختگی هیجانی، مشکل می توانند به حالت طبیعی برگردند. آیزنگ پیشنهاد می کند که روانرنجورخویی عمدتاٌ ارثی است، به جای یادگیری یا تجربه، حاصب ژنهاست. روانرنجورخویی در ویژگیهای زیستی و رفتاری آشکار میشود که با ویژگیهای افرادی که در پایداری هیجانی انتهای این بعد قرار دارند فرق میکند. افرادی که روانرنجورخویی زیادی دارند در آن قسمتهای مغز که شاخه سمپاتیک دستگاه عصبی خود مختار را کنترل می کنند، فعالیت بیشتری را نشان میدهند. این شاخه، دستگاه هشدار دهنده بدن است که با افزایش دادن آهنگ تنفس، ضربان قلب، جریان خون به عضلهها و آزاد شدن آدرنالین به رویدادهای استرسزا یا خطرناک پاسخ میدهد. آیزنگ مدعی است که در روانرنجورها، دستگاه عصبی سمپاتیک حتی به استرسهای ملایم، واکنش اضافی نشان میدهد که نتیجه آن پرحساسیتی مزمن است. این حالت به افزایش سطح تهییجپذیری در پاسخ به تقریباً هر بحرانی میانجامد. در واقع، روانرنجورها به رویدادهایی که دیگر افراد آنها را بیاهمیت میدانند به صورت هیجانی واکنش میکنند. به نظر آیزنگ، این تفاوتها در واکنشپذیری زیستی در بعد روانرنجورخویی، فطری هستند؛ یعنی به صورت ژنتیکی یا به روانرنجورخویی و یا به پایداری هیجانی متمایل هستند(شولتز و شولتز، 1378).
نظریه مقدماتی آیزنگ براساس فقط دو بعد شخصیت برونگرایی-درونگرایی و روانرنجورخویی استوار بود. او بعد از چند سال اشاره کردن به روانپریشخویی به عنوان عامل مستقل شخصیت، سرانجام آن را به سطح برابر با دو عامل اولیه ارتقا داد. مانند برونگرایی و روانرنجورخویی، روانپریشخویی عاملی دو قطبی است که یک قطب آن با صفاتی مانند خودمحوری، بی تفاوت، نامتعارف، تکانشی، متخاصم، مظنون، پرخاشگر و ضداجتماعی مشخص میشود در مقابل قطب دیگر با ویژگیهای چون نوعدوست، بسیار اجتماعی، همدل، دلسوز، یارگر، همرنگ و متعارف شناختهشده است(فیست و فیست، 1389). اگرچه درباره این بعد کمتر پژوهش شده است، شواهد ارائه شده توسط آیزنگ، مولفه ژنتیکی را پیشنهاد میکند. مردها به طور کلی، نمره های بالاتری از زنان در این بعد میگیرند. این یافته آیزنگ را واداشت تا پیشنهاد کند که روانپریشخویی شاید به هورمونهای مردانه مربوط باشد(آیزنگ و گاجونسون، 1989).
آیزنگ معتقد است که جامعه به تنوعی که همه تیپهای شخصیت نشان می دهند نیاز دارد. به صورت ایدهآل، جامعه فرصت استفاده درست از ویژگیها و تواناییهایمان را برای هریک از ما فراهم میکند. با این حال، برخی از افراد بهتر از دیگران سازگار میشوند(شولتز و شولتز، 1378).

ج) مبنای زیستی شخصیت
به عقیده آیزنگ، عوامل E ، N و P همگی عوامل تعیین کننده زیستی قدرتمندی دارند. او برآورد کرد که نزدیک به سه چهارم واریانس در هر سه بعد شخصیت را می توان با وراثت و نزدیک به یکچهارم را با عوامل محیطی توجیه کرد. آیزنگ برای عنصر زیستی در شخصیت سه نوع شواهد را ذکر کرد. اولاً، پژوهشگران در افراد کشورهای مختلف جهان، نه تنها در اروپایی غربی و آمریکای شمالی، بلکه کشورهای اروپایی شرقی، عوامل تقریباً مشابهی را پیدا کردهاند. ثانیاً، شواهد حاکی است که افراد موضع خود را در طوی زمان در سه بعد شخصیت، حفظ میکنند. ثالثاً، تحقیقات انجام شده روی دوقلوها نشان میدهد که بین دوقلوهای یک تحمکی، تطابق بیشتری از دوقلوهای دو تخمکی همجنس که با هم بزرگ شدهاند، وجود دارد؛ بدین معنی که عوامل ژنتیکی نقش اصلی را در تعیین تفاوتهای فردی شخصیت ایفا میکند(آیزنگ، 1990).
مدل پنج عاملی
ویلیام مکدوگال در اولین نشریه خود درباره منش و شخصیت درباره گستردگی معانی خاص منش و شخصیت با دو مفهوم متفاوت بحث می کند. او در اواخر نوشته خود در این نشریه فرضیهای جالبی را مطرح می کند که مورد علاقهاش میباشد و در آن میگوید که شخصیت ممکن است براساس تحلیل وسیعی از پنج عامل قابل تفکیک به نام های؛ منش، هوش، مزاج، خلق یا گرایش، خشم و غضب، توجیه شود. هریک از این عوامل خیلی پیچیده و دارای متغیرهای فراوان است. گرچه «عامل» در مفهومی که جک دوگال به کار برد، محدودتر از عنوانی بود که در آن زمان برای مفهوم عامل به کار می رفت اما این فرضیه یک پیش بینی غیرطبیعی و خیالی برای نتایج نیم قرن تلاش در سازماندهی مفهوم شخصیت در این قالب بود. دهه گذشته حاکی از یک همگرایی سریع دیدگاه ها در مورد ساخت شخصیت (یعنی زبان و مفهوم شخصیت) است(دیگمن، 1990).
الف) ریشه های تاریخی عوامل پنجگانه
براساس مروری دقیق بر نظرات جان و همکاران او(1988)، تلاش منظم برای سازماندهی مفهوم شخصیت کمی بعد از پیشنهاد مک دوگال شروع شده است، گرچه این تلاشها به طور یقین با کارهای دو روانشناس آلمانی به نام های کلیج(1932) و بوم گارتن(1937) شروع می شود.
کتل بررسیهای مورد نظر خود را براساس تحلیل عوامل از سال1943 شروع نمود. او تحلیل عوامل خود را براساس ارزیابی دانشجویان از یکدیگر و سپس این بررسیها به وسیله پرسشنامه و تستهای عینی توسعه داد و بدینوسیله توانست هزاران اصطلاح در زبان انگلیسی را که تفاوتهای فردی را توضیح می دهند، سازماندهی نماید. تحقیقات کتل به سیستمی در تحلیل عوامل منجر شد که به نام سیستم 16عاملی مشهور است. مطالعات کتل براساس درجه بندی خصوصیات، به وسیله مطالعات دقیق و ماهرانه فیسکه(1949) به منظور تکرار کارهای کتل شروع شد. او با به کارگیری 21 مقیاس دو قطبی کتل نتوانست به بیشتر از پنج عامل ترکیبی دست یابد. به لحاظ وجود ابهام در معنای این عوامل، فیسکه تفسیری ارائه داد که از دیدگاهای معاصرش خیلی متفاوت نبود. کار فیسکه گرچه در مجلات به طور مکرر انتشار یافت و توسط محققین شخصیت نیز خوانده شد، اما تاثیر کمتری در توسعه سیستمهای سهگانه که به طور معمول در کتابهای شخصیت پیدا می شد، گذاشت(بعنوان مثال: مدی، 1989) این سه سیستم عبارت بودند از سیستم آیزنگ (1970)، گلیفورد (1975) و کتل. در اواخر سال 1950 نیروی هوایی آمریکا تلاش نمود که کارکرد موثر کارکنان خود را پیشبینی کند و این امر به عهده تیوپس (1957) و کریستال (1961) بود. این محققان تحلیل عوامل خود را براساس 30 مقیاس دو قطبی کتل که در مطالعه قبلی خود نیز آن را به کار برده بودند، گزارش کردند. آنها نیز همانند فیسکه که قبلاً گفته شده نتوانستند پیچیدگی نظریه کتل را در بررسی خود بپذیرند اما برخلاف فیسکه وجود پنج عامل را در بررسی شرح حالها تأیید کردند. تیویس و کریستال کار قبلی کتل و همبستههای فیسکه را دوباره مورد تحلیل قرار دادند و تمام آنها را در پنج عامل قابل قبول به نام های شادخویی، موافقت، قابلیت اطمینان، پایداری هیجانی و فرهنگ یافتند. متاسفانه مطالعه تیوپس و کریستال در یک گزارش صنعتی ناشناخته نیروی هوایی منتشر شد و در واقع برای تمام محقین شخصیت ناشناخته ماند و این زمانی بود که انتشارات کتل و آیزنگ بر ادبیات ساخت شخصیت، مدلهای پیشرفته اتخاذ شده از روش های تحلیل عوامل، غلبه داشتند. بورگاتا(1964)، با اطلاع از گزارش تیویس و کریستال، به منظور انعکاس پنج عامل بدست آمده این محققان مجموعهای از توصیفگر رفتار را برای ارزیابی دانشجویان از یکدیگر طراحی کرد. در هر پنج شیوه گردآوری داده ها بورگاتا پنج عامل ثابت را پیدا کرد: جرأتمندی، توانایی دوست داشتن، عاطفی، هوش و مسئولیتپذیری . اسمت (1967) با بهره گرفتن از مجموعه مقیاسهای دوقطبی کتل، براساس ارزیابی دانشجویان از یکدیگر، فقط برای پنج عامل شواهد پیدا کرد(دیگمن، 1990).
نورمن (1967)بررسیهای بیشتر خود را در سطوح مختلف انتزاعی زیرین پنج عامل با توجه به یک حد متوسط ادامه داد و در واقع به یک مدل سه لایه انتزاعی از داده های شخصیت دست یافت. از آن زمان، از طرف تمام نظریهپردازان صفات، علیرغم انتقادهای آنها فرض می شود که صفات ارزیابی شده، شخصیت وابسته به رفتارند. سطح اساسی صفات شخصیت، سطحی است که از پاسخهای خاص به موقعیتهای خاص تشکیل یابد، طوری که پاسخها به طور نمونه یک نسخه اصلی برای موقعیت فراهم سازند. به عنوان مثال جمله «من به ندرت درباره آینده فکر می کنم در بررسیها به عنوان عادت، اعمال تکراری، رفتار متراکم با میل و مزاج تلقی خواهد شد .کارایی مفید یکی از این صفات ساختاری فوراٌ توسط اسمیت(1967) و ویگینز و همکاران او (1968) به اثبات رسید آنها با به کارگیری مشخصاتی که اغلب ساختارهای مربوط به مسئولیتپذیری یا با وجدان بودن را تصریح می کند به متغیرهای پیشبینی کنندهای دست یافتند که می توانند پیشرفت تحصیلی دانشجویان زیر لیسانس را پیش بینی کنند.

 

اینجا فقط تکه های از پایان نامه به صورت رندم (تصادفی) درج می شود که هنگام انتقال از فایل ورد ممکن است باعث به هم ریختگی شود و یا عکس ها ، نمودار ها و جداول درج نشوند.

برای دانلود متن کامل پایان نامه ، مقاله ، تحقیق ، پروژه ، پروپوزال ،سمینار مقطع کارشناسی ، ارشد و دکتری در موضوعات مختلف با فرمت ورد می توانید به سایت  77u.ir  مراجعه نمایید

رشته روانشناسی و علوم تربیتی همه موضوعات و گرایش ها :روانشناسی بالینی ، تربیتی ، صنعتی سازمانی ،آموزش‌ و پرورش‌، کودکاناستثنائی‌،روانسنجی، تکنولوژی آموزشی ، مدیریت آموزشی ، برنامه ریزی درسی ، زیست روانشناسی ، روانشناسی رشد

در این سایت مجموعه بسیار بزرگی از مقالات و پایان نامه ها با منابع و ماخذ کامل درج شده که قسمتی از آنها به صورت رایگان و بقیه برای فروش و دانلود درج شده اند

در دهه گذشته علاقه فزاینده بدیعی نسبت به مدل پنج عاملی وجود داشته است. گلدبرگ(1981) در نتیجه حاصل از کار خود در یک تحلیل واژگانی متوجه قدرت مدل گردید و خاطرنشان کرد که هر مدلی برای سازمان دادن به تفاوتهای فردی دارای چیزی شبیه این پنج بعد اصلی خواهد بود. علاوه برا این وی پیشنهاد نمود که پنج بعد بزرگ درجهبندی شده می تواند چارچوبی برای خیلی از مباحث تئوریک درباره مفاهیم شخصیت باشد(دیگمن، 1990).
دیگمن و تاکوموتوچوک (1981) 6 مطالعه را براساس درجه بندی آنها مجدداٌ مورد تحلیل قرار دادند. آنان در این تحلیل قدرت پنج عاملی اصلی در درجه بندی را گزارش نمودند و نتیجه گیری کردند که این پنج عامل اولین بار توسط فیسکه و تیوپس و کریستال مشخص گردیده و ساخت تئوریکی موثری بدون توجه به اینکه آیا معلمان بچهها را درجه بندی می کنند، نمونه های کارمندان یکدیگر را درجهبندی می کنند، دانشجویان یکدیگر را درجه بندی می کنند یا نه، ارائه نمودند که نتایج این درجه بندیها کاملا یکسان بود.

                                                    .

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *