وحشی بافقی گاهی درمرگ شاه ودرباریان ،گاهی در مرگ دوستان وعزیزان خودش ویک بار نیز در مرگ سیدوسالار شهیدان مرثیه هایی سروده است که به بیان آن‌ ها می‌پردازیم:
سوگواری بر مرگ شاه :
وحشی در سوگواری بر مرگ شاه مرثیهای سروده است که این‌ نوع‌ مرثیه‌ از طرف‌ شعرای‌ درباری‌ و مدیحه‌سرا در حق وزیر یا پادشاه‌ متوفا سروده‌ می‌شود و شاعر مرثیه‌ی‌ خود را در مقابل‌ صلات‌ و جوائزی‌ که دریافت می‌کرد، می‌سرود و در حقیقت‌ ادای‌ وظیفه‌ رسمی‌ می‌کرد. شاعر همان‌گونه که مداحی می‌کرد گاهی‌ هم‌ به‌ مرثیه‌سرایی‌ می‌پرداخت‌. این‌ نوع‌ مرثیه‌ در ادبیات‌ فارسی نسبت به‌ مراثی‌ مذهبی‌ و شخصی‌ اندک‌ است‌ و بیشتر مختص‌ شاعران‌ درباری‌ است‌ امّاگاهی‌ شاعران‌ غیر درباری‌ نیز بر اثر شدت‌ تألم‌ و تأسف‌ به‌ سرودن‌ مرثیه‌ درباری پرداخته‌اند همانند سعدی‌ در مرگ‌ سعد بن ابوبکر ـ شاهزاده‌ ناکام‌ سُلغری‌،
وحشی در مرگ‌ شاه شیون‌ و زاری‌ می‌کند و از بی مهری گردون گله میکند زیرا گردون موجب از دست رفتن شاه شده است و سزاوار میبیند عالم نباشد وقتی پادشاه نیست و بیان می‌کند که داغ از دست دادن شاه کمر شکن است و حتی پشت نه گردون از داغ درد ومحنت ناشی از دست دادن شاه می‌شکند.

 

 

 

 

 

 

 

از چه رو خاک سیه گردون به فرق ماه کرد
از چه رو بر نیل ماتم زد لباس عافیت
این چه صورت بود کز هر گوشه زرین افسری
چیست افغان غلامان شه باقی مگر
آه کز بی مهری گردون شه باقی نماند
پشت نه گردون ز کوه محنت ما بشکند
مشعل خورشید را گردون چرا که پر کاه کرد
هر که جا در ساخت این نیلگون خرگاه کرد
زد به خاک ره سر و افسر ز خاک راه کرد
آسمان بی مهریی با بندگان شاه کرد
از چه باقی ماند عالم چون شه باقی نماند
آری آری کوه درد ما کمرها بشکند
( دیوان: ۲۲۷)

 

سوگواری بر مرگ برادر
وحشی نیز به واسطه ارادتی که به برادرش مرادی بافقی داشت است در مرگ او مرثیه‌ای سروده و از او به عنوان برادر غمخوار یاد می‌کند:

 

 

 

 

 

 

 

آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت
یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست
من بیخودانه سینه بسی کنده‌ام ز درد
دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ
بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع
بی یار و بی کسم، چه کنم چیست فکر من
کردی چو خاک پست مرا، خاک بر سرت…
مردم ز غم، برادر غمخوار من کجاست
گویید مرهم دل افکار من کجاست
توتی زبان نادره گفتار من کجاست
آتش نشان آه شرر بار من کجاست
آنکس که بود یار وفادار من کجاست
(دیوان:۲۳۰-۲۲۹)

 

سوگواری بر مرگ دوست
وحشی در مرگ دوستش مرثیه ای سروده و به واسطه‌ی ناراحتی و غم از دست دادن دوستش است که می‌گوید نیازی به دیده ندارم و دیده به کار من نمی آید زیرا چشمی که دوست را نبیند به درد نمی خورد و می‌گوید چشمی که به جای یوسف برادران او را بیند بهتر است که نابینا باشد و تنها امید او این است که شاید در روز قیامت دوباره بتواند دوستش را ببیند.

 

 

 

 

 

 

 

دیده گو اشک ندامت شو و بیرون فرما
عوض یوسف گمگشته چو خوان بینید
گر چه دانم که نمی یابیش ای مردم چشم
در قیامت مگرش باز بینم که فتاد
دیدن دیده چه کار آیدم از دوست جدا
دیده خوب است به شرطی که بود نابینا
باش با اشک من وروری زمین می‌پیما
در میان فاصله‌ها را ز بقا نه به فنا …
(دیوان:۲۲۵)

 

سوگواری بر مرگ شرف الدین علی
وحشی در مرگ استادش شرف الدین علی یزدی مرثیه ای سروده و چرخ را دشمن جان انسان‌ها می‌داند و می‌گوید ای اهل زمان از فلک و روزگار طلب مهر نکن زیرا روزگار اگر وفا داشت جان استاد مرا نمی گرفت، او استادش را قطب زمان وافصح نادره گویان زمان می‌خواند و از این که استاد نادره گویش در زیر گل و خاک خوابیده می‌نالد و می‌موید.

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *